رمضان / نوامبر 2002

ساعت دو بعد از ظهر بود که با پسرم جلوی گمرک فرودگاهء کازابلانکا خداحافظی کردم. پلیس گذرنامه گفت هنوز نیمساعت وقت دارم ولی چون به در ویژهء پرواز وارد شدم، شنیدم از میکروفن مرا میخواندند، و دختری مهماندار را دیدم که با دست اشاره میکرد که عجله کن. معلومم شد که باید از لحاظ امنیتی از یکساعت پیش وارد هواپیما شد با سنگینی کیف دستی خود را از راهرو و یا کانال به هواپیمای امارات رسانده، وارد شدم خدمهء شیک و تمییز هواپیما همه یا انگلیسی و یا از جنوب قارهء آسیایند. در جیب پشت صندلیها چند مجله و روزنامه های اماراتی و تله ویزیونی نیز به پشت هر صندلی.
خود را برای نشستی پنج شش ساعته و یکنواخت آماده میکنم، هنوز درست برجایم قرارنگرفته تلفن زنگ میزند، بچه ها که هنوز نیمساعتی بیش نیست که با هم خداحافظی کرده ایم، چون همیشه عظمت سفرم بایران آنانرا واداشت که همزمان باهم زنگی بزنند و پیش از خاموش کردن تلفن باهم سلامی و کلامی داشته باشیم. خوشحالم ، خداوند متعال همه را عنایت نماید. با آرزوی اینکه سفری پر فایده ای برای همه بویژه برای خواهرم و باز یافتن سلامت او. گویی که بحج میروم:
ای قوم بحج رفته کجایید کجایید – معشوق همینجاست بیایید بیایید
از بلندگو ضمن مرحبا و خوش آمدگویی به مسافران سرویس خدمات را میشمرند، با دقت به تکرار برشماری سرویسهایشان گوش میدهم، آنان بسه زبان عربی و انگلیسی و فرانسه میگویند: بتمام زبانهای زندهء دنیا در خدمت مهمانانشان هستند! زبانهای مرده را زنده کرده اند، و لهجات و گویشها را زبان مینامند، و جمال آهنگین زبان فارسی را نا دیده رها کردند/ بس.
صفحهء تلویزیون بر پشت صندلی جلوییم درهواپیمای دبی ساعت 15،57 بوقت المغرب را نشان میدهد، و عقربهء جهت نما آن اتجاهء پرواز را بطرف کعبه. هفدهمین روز ماهء مبارک رمضان است، و من نیز همچون مغربیان همسفرم در روزه و برخوردارازفضائل ماهء مبارک. از فرصت استفاده کرده و نماز ظهر و عصر را نشسته بجای آوردم.
الان بر آسمان قسطنطین Constantinهستیم ،وبسیار جالب است: وقت باقیمانده 5، 28 دقیقه/ ارتفاع پرواز11277 پا/ سرعت 1029. ازکازا بلانکا یا “الدار البیضاء” بآسمان شهر فاس،و ازآن به اقلیم وجدة در شرق مغرب، و بطرف الجزایر و از آنجا به شهرقابس(Qabas ) در تونس و بالای آبهای مدیترانه و بر ساحل زارزیzaïrois ) که گویا شبه جزیره ایست.
پس از اینهمه سالها پرواز و سفر گویی که بار نخست است. حال عجیبی دارم. درسهای تاریخ بیادم میاید. بالاتر از تاریخ میروم، بر صحرای کبرای لیبیا نزدیکتر میشویم – لیبی و نفت و استعمار ایتالیا – (بدون تعلیق).
جای من اولین صندلی صف وسط هواپیماست. از کنارهء پنجره ای که پرده اش را باز کردند. سرخی شفق زیباست. از رادیوی هواپیما بدو زبان عربی و انگلیسی اعلام شد: «حان أذان المغرب» که وقت افطار بتوقیت محلیست و روزه هایتان قبول باشد. مهمانداران جعبهء خرما را میگردانند. با خرمای پذیرایی روزه را شکستیم، یعنی افطار کردیم.. همانطور که پسرم خبرم داده بود در این وقت افطار بر آسمان لیبی نزدیک طرابلس Tripoli هستیم. هنوز 4198 کیلومتریا محدودهء زمانی 4،و؟ دقیقه باقیست. افطاربر بالای البیدة Al- Bayda در لیبیا صرف شد.
بار نخست است که از این مسیر هوایی سفر میکنم، زمین و نقشه جغرافیایی کشورهای آن بسیار جالب است بنا بر نقشهء کمپیوتری بر آسمان مصر هستیم، و شرق اسکندریه و هواپیما بطرف جنوب میرود. در آنسوی نقشهء مدیترانه ترکیه و شهر قونیه بچشم میخورد، و تمنای زیارت مقام مولانا دلم را میخلد:
بی همگان بسر شود بی تو بسر نمیشود – یاد تو دارد این دلم بی تو بسر نمیشود
ساعت 8 و 25 دقیقه بوقت قاهره بر آسمان این شهر هستیم. در اتجاه مکه مکرمه، در 12496 پایی این کرهء خاکی که زمین نام دارد و بنا بقولی مادر بشر است، و اصحاب ماهوارهها نیز آنرا زیباترین کوکب مدار خورشیدی مییابند.
وقت باقیمانده برای رسیدن بمقصد دبي سه ساعت و یکدقیقه، اما کم حوصلگی مهمانداران هواپیمای اماراتی نظرم را جلب میکند.. این شرکت 61 ایستگاه دارد. شگفت پیشرفتی! به ایران میاندیشم که به بیماری تحریم بین المللی دچارش کرده اند و در بهره وری از ثروت خدادادهء خود ناچار و ناگزیر از پرهیزمیباشد. راستی وطن چیست؟ و چه مفهومی دارد ،که دوستی آن اینقدر نیرومند دلم را میخلد ، من ایرانی که بهره ام از این دوستی تنها همین زبان فارسی و مهرایرانست ، سرزمین زادگاهء من ، جاییکه اگر چه حتی یکوجب از خاکش ملک من نیست، و مرا به آن نیازی نی، با اینحال کسی نمیتواند آنرا از من بدزدد و یا غصب و تحریم کند، هر چند که از هویت ایرانی هر کسی که حتی اثری از ایرانی بودن ندارد برخوردار باشد، ما را چه باک که هویتی خداداده داریم. این جمله را با خط چرب و چاق مینویسم وزیرش خط میکشم، و از بازخواني آن با خود میخندم که آیا این نوشته را هیئت تحریریهء «سخن عشق» برای نشر میپذیرد؟
در ارتفاع 41000 قدمی زمین بقول عربها و با سرعت 918 کیلومترمقیاس زمینی. گویا از سودان میگذریم و از حاشیهء نیل… ، خداوندا جغرافیا نه که تاریخ را زیر پا دارم.
در ساعت 22 ،34 دقیقه بوقت دبی و 18 ،34 دقیقه بوقت کازابلانکا. آسمان نیل را از عرض قطع کرده و از خاک مصر به بحر احمر(دریای سرخ) وارد شده ایم، و کمی بعد بر قارهء آسیا و برآسمان عربستان خواهیم بود. بلی بطرف منطقهء بنام حایل . الان شکل شبه جزیره خوب پیداست که از طرف شمال شرقی با قارهء آسیا مربوط میشود. نامهای این مناطق بر حسب نقشهء تلویزیونی هواپیما: الجوف Joef – حایل Hail – عنیزة Unayzah. اگر خوب فهمیده باشم در الدمام جایی بین ریاض و جده هستیم بالای خلیج الظهران. هنوز یکساعت و 19 دقیقه باقیست و بس است.
EK – vol 971 – Destination: Téhran – time 7, 55 – Gét : 22
در سالن ترانزیت اماراتی – با چشم دوختن بصفحهء راهنمای پرواز میکوشیدم خستگی سفر را فراموش کنم اینهمه ساعات انسان نشسته باشد و نتواند بخوابد. در انتظار پرواز بسوی تهران در اتجاهء خروجی 22 در ترانزیت پلیس سیاه چرده شاید دورگه نگاهی به گذرنامهء ایرانیم و به من خسته و شکسته افکند، و اشاره که بار دیگر از دروازهء مراقبت عبورکنم و اشاره اش به ” حارسة” زنان که بازجویی بدنی کند و برای بار دوم. اگر چه دانست که ترانزیت هستم. ننگ و عار بر آنان باد.
مسافران همه بدون استثنا بسوی ویترینهای جواهرات رفتند. اگرچه از دوستان حج رفته ام شنیده بودم، ولیکن حقیقت را پر اغراقتر یافتم، زیرا که از مرد و زن همه جز بخرید آنهم زر و جوهر نپرداختند. سالن فرودگاه پر از نور است.
در کافه تریای فرودگاه یک شاسون(نان شیرینی با کمپوت سیب) فرانسوی و یک آب پرتقال بین المللی گرفتم و بدنبال آن یک کاپوچینو ایتالیایی، ولی هیچکدام مزه ندارد، خوب از شدت خستگی و بیخوابی کاری باید کرد.
خدمهء هواپیما یا بقول مغربیان طاقم آن یا انگلیسی بودند و یا از دختران بنگلادشی و ماشابهها / اما در قسمت فروش عطرها سلمی متولد شهر فاس بزرگ شدهء شهر مکناس بود، بنا به عادت مغربیان جوان از من پرسید از کجا آمده ام و چون دانست از وطنش، با خوشحالی از خودش، از اصل و نسبش سخن گفت و این که چون بدو زبان عربی و فرانسه حرف میزند باستخدامش آورده اند.
بسیار خسته ام و نمیدانم عاقبت سفری که اینطور پیش آمد چیست؟
ساعت 33/0 بوقت المغرب است یعنی ساعت چهار صبح بوقت تهران و برای پرواز بسوی تهران هنوز چهار ساعت دیگر صبر و تحمل لازمست. خوشبختانه چرخ باری برای حمل کیف دستی و جایی برای نشستنی کمی راحت و خلوت پیدا میکنم و پایم را بر چرخ باربر که ورزشهای نشستهء سفر مانع خستگی نشده بود. سفر خوبست اگر باری نباشد. شعرشد
در راهروی فرودگاه دوبی در انتظار پرواز بسوی تهران پسربچه سه چهارسالهء خانمی ایرانی مرا بیاد کودکی فرزندانم و سفر با آنها میندازد. زیرا پسرک در عالم کودکی شادی سفر بایران و انتظار را بهم آمیخته میکوشد بفارسی حرف بزند، و آلمانی و فارسی را بهم می آمیزد، و لیکن مادر جوان ایرانی در پاسخ کودک زبان آلمانی را تمرین میکند!
هنوز بیست دقیقه به هفت صبح باقیست. از پلیس گمرک رد میشوم. باز یک مامور شاید پاکستانی و نزدشان از لبخند خوشامد معروف این شغل خبری نیست. برخی از مسافران از جمله برخی از مغربیانی که با من در هواپیما بودند احرام پوشیده معلوم میکنند که بزیارت خانه خدا میروند. زنان کشورهای حاشیهء خلیج فارس جالبند با حجاب مخصوص با بند زیر بینیشان انگار سبیل دارند. اما زنان ایرانی که حقیقة گم شده اند با حجاب یا بی حجاب جوان یا پیرشان سر و وضع نامرتبتر از من. اما بچه هایشان – ایرانی یا اکدش و دو رگه – جالبند و خنده دار که میکوشند فارسی حرف بزنند گویا بهتر از مادرانشان حرف میزنند چه مادران گاهگاهی و شاید بتفاخری کاذب عبارتی خارجی بکار میبرند که نمونه های جالبی از آن را در ایران دیده بودم و بجای خود بآن نظری خواهم داشت.
عبور از دریای عمان – بسیار خسته و بیطاقت و توانم. اگرچه همچون دیروز روزه نیستم، ولی نشاط و حال پیشین را ندارم، که یکباره فکر دیدن خلیج فارس و جزایر مشهور آن بیدارم میکند، دریای نیلگون صبحگاهی جلوهگاه آفتابست، همسفر پهلوی من خود را از کارمندان عالیرتبهء فرودگاه تهران معرفی میکند، کنجکاوی من از او نشان جزایر سه گانه را میپرسد، و ما بر فراز آنان پرواز میکنیم، و قرارگاه جغرافیایی آن بر منکرش لعنت میفرستد.