– رباعيات گنبد عمرخيام

بنام خداوند بخشندهء مهربان

ابن رشيق الأندلسي در كتاب خود سخني از ” عبد الصمد بن المعذل”(24هجري ) را در شناسايي شعر آورده است ؛ بر اينكه: «الشعر كلّه في ثلاث لفظات، و ليس كلّ إنسان يحسن تأليفها، فإذا مدحتَ ؛ قلت: أنتَ، و إذا هجوتَ ؛ قلتَ: لستَ، و إذا رثيتَ ؛ قلتَ: كنتَ»1. و ما ملاحظه ميكنيم كه عمر خيام شاعر هيچگاه مدحي نسروده، و نه كسي را هجو نموده، و جز بر گذشت عمر مرثيه اي نگفته است، زيرا كه زندگي را قدر مينهاد، و اهميت اين امانت الهي را ميدانست، و آنرا از دلش بر رباعيات نقش مينمود.2
رباعيات عمرخیام زمزمهء آهنگين حكيم پژوهشگر و كم گوي نيشابور است، كه در عرصهء زندگي هر گاه كه قريحهء شاعريش با هيجان روح او بر ميخورد ؛ بارتجال آنچه را كه در دل مؤمن خويش داشت، با عروض “لا حول و لا قوة إلا بالله” در ترانهء فارسي بيان ميداشت.
براي شناخت رباعيات حكيم نيشابور در تيرگيهاي تاريخ ادبيات ايران، و نقد سرهء خياميات از ناسرهء مشابه آن بايد از رباعيات آنی را آيينهء روح وي دانست كه درخشش فكر و انديشهء حکیم شاعر و مراحل كارهاي علمي او را بنماياند، و شخصيت وی را از لابلاي رساله هاي جبر و مقابله و هندسه و نجوم و حكمت و طب جلوه گر باشد.
عمرخيام منجم بود، يعني از دانشـهاي چهارگانهء علم نجوم – بنا بتعريف “أبوالريحان بيروني” (وفات يافته 429ه ) هندسه و حساب و هيئت و احكام يعني رصد ستارگان و هواشناسي نیز بهرهء وافر داشت.
مسعود بن محمد بن علي الحلفري يكي از ناسخان رسالهء حکیم “في شرح ما أشكل من مصادرات كتاب اقليدس”ميباشد كه آنرا در پنجم شعبان سال 615 هجري از نسخه اي بخط خيام نسخ نموده است، و در اين باره مينويسد: «و كان بخط الشيخ الإمام عمر بن ابراهيم الخياميّ مكتوب في آخر هذه الرسالة: وقع الفراغ من تسويد هذا البياض ببلد؟ في دار الكتب هناك في أواخر جمادى الأولى سنة سبعين و اربعمائة».3
بنابراين عمرخيام براي رساله هاي علمي خود بكتابخانه ها رجوع ميكرد، و اوقاتي را در آنجا بتحقيق در كتابهاي مرجع ميپرداخت.
خيام را در مهماني قاضي قضات فارس مییابیم، که در سراي او بسر ميبرِّد، او در زمان اقامتش در فارس بنا بدرخواست قاضي بتأليف رسالهء “في الكون و التكليف” ميپردازد. یعنی حتی در سفرهایش وقتی هدر نمیکرد.
خيام را در گرمابهء مرو ميبينيم كه قاضي امام عبدالرشيد بن نصر بن حسن را با دانش خود در تفسير “معوذتين” مبهوت ميدارد.
حكيم را هنگام ورود به بارگاهء شهاب الإسلام الوزير عبدالرزاق مييابيم، كه اين اخير با إمام القراء أبوالحسن الغزال در بارهء اختلاف قرائت گفتگو ميكرد، و امام غزال بديدن خيام گفت: اخيرا بدانشمندي دست يافتيم، و خيام در آنجا پس از شرح اختلافها يكي از قرائتها را ترجيح ميدهد.
هنگاهيكه اعتراف “زمخشري” در هتاكي بخيام ميخواندم ؛ احساس نوعي خشم ميكردم، و از چون او دانشمندي كه عمري را در مجاورت خانهء خدا در جستجوي علم عرب گذراند تا به جارالله لقب يافت انتظار چنين بي احترامي را نميبردم، ولي مي بينيم كه بنا بقول خود زمخشري متكبر با اينهمه خيام حضور در مجالس درس او را ترك نكرده ؛ بلكه شاگردان زمخشری را هم براي توجه در كسب دانش استادشان تشويق مينمود.
عمرخیام در رباعیاتش تأثرش را از زيباييهاي محيط زيستش مینماياند. او ستاره شناسي فلكي بود، و كارهاي فلكي در رصدخانه ها انجام ميشد ؛ اين رصدخانه ها در هر شهري كه بود اصفهان يا سمرقند و غیره، بنا بر آنچه ميراثهاي فرهنگي موجود مينماياند؛ دشتهايي و کشتگاههاي سرسبز و خرم و باغهايي و بوستانهايي و جنگلهاي انبوه فراميگرفت، كه گمان ندارم اگر خشكسالي نیز ميشد، همجون خشكسالي زمانهء ما جهانگير بوده باشد.
اهميت ادبي عمرخيام در عدد رباعياتش نميباشد، چه اگر بنا بر اعداد بود مولانا را دوهزار رباعي ناب است ؛ با اينهمه شهرتش بر رباعياتش نميباشد، و گمان ندارم جز در زمينه هاي تخصصي كمتر شاگرد ادبيات بداند، كه فرموده است:

ما كار و دكان و پيشه را سوخته ايم – قول و غزل و رباعي آموخته ايم
در عشق كه آن جان و دل و ديدهء ماست – جان و دل و ديده هر سه را سوخته ايم4

يا خواجه شيراز را شصت و شش رباعي ناب در كليات ديوانش ميیابیم، كه منسوب باو است، و با يكبار خواندن بر صفحهء دل نقش مي بندد؛ مانند اين رباعي كه در مدح امير مومنان فرمود:

در مذهبِ ما كلامِ حق نامِ عليست طاعت كه قبول حق بود ياد عليست
از جملهء آفرينــشِ كون و مكان مقصودِ خُدا علي و اولادِ عليست5

همچنانكه همشهری او شیخ اجل سعدي را رباعيات بسياري است، از آنجمله رباعي زير كه در آن ميفرمايد:

افسوس بر آن دل كه سماعش نـرُبود – سنگسْت و حديثِ عشقْ با سنگ چه سُودْ
بيگانه ز عشق را حرامـست سماع – زيرا كه نــيايد بجز از سوخته دود6

چنانکه ملاحظه ميگردد با اينكه بآساني ميشود اسلوب هر يك از سه شاعر نامدار ايران را در اين سه رباعي برگزيده از ديوانشان تشخيص داد؛ در آسمان شعر و ادب فارسي ستارهء هر يك از اين سه تن بگونه ای شعري بجز از رباعي ميدرخشد، و تكرار كلام خواهد بود در اينكه: شهرت مولانا به مثنوي و غزليات شمس او ، و خواجهء شيراز بغزليات عرفاني خويش، و شيخ اجل سعدي بگلستان و قصائد متنوعهء خود شهرت يافته اند، همچنانكه حكيم نيشابور شاعر رباعي يرداز لقب يافته است؟
در ميدان تحقيق دربارهء حكيم عمر خيام و رباعياتش نكاتي را ميتوان بترتيب زير بر شمرد:
1 – اعتراف دانشمندان هم عصر حكيم به علم و دانش او.
2 – عدم اشاره هيچيك از آن دانشمندان بشاعري عمرخيام حتى نظامي عروضي معجب بشخصيت او كه در سه بار نام او را در باب نجوم و احكام آن آورده، و حكايت پيش بيني حجة الحق عمر را در هوا شناسي نقل كرده است.
3 – در نوشته هاي حكيم نيز ديده نشده كه بيتي يا رباعيي از خود و يا از دیگران آورده باشد. با نظري به سيرت شاعر اين پرسش ها مطرح ميشود:
4 – چرا وزن لاحول و لاقوة إلا بالله فقط به خيام اشتهار يافته است؟ و چرا فقط وزن هزج؟ و آنهم در مثمن آن ؛ در حاليكه قول شعر در مجزوء آسانتر مينمايد.
5 – چرا بخيام فقط اشعاري در مضامين معين اختصاص داده شده است؟
6 – در برخي از خياميات شخصيت او را هنگام تأليفي از او مجسم ميشود.
7 – برخي دیگر سفرهای او را بياد مياورد.
عدد رباعيات منسوب بخيام را به بيش از هزار رباعي هم رسيده است، و از اينكه چگونه اين بيست رباعي را براي آرامگاه در نظر گرفته اند، چيزي نميدانم ؛ اما براساس مطالعه اي كه در تأليفات دانشمندان امروز نموده ام، براي شناخت رباعيات حکیم مراجع موثوقي يافت شده، كه خيام شناسان ايراني و غيرايراني قرن بيستم كم و بيش بهمه آنان دست يافته اند.
از بيست رباعي نگاشته شده بر آرامگاهء حكيم نيشابور تنها چهار رباعي زير را در برخي از قديمترين منابع خيامي مييابيم، و آن از پايهء گوشهء غربي گنبد آرامگاه اوبترتيب رباعي هاي چهارم و هفتم و هشتم و هفدهم ميباشد، كه بترتيب بحساب يك رباعي بر پايه هاي دوم و پهارم و نهم گنبد نگاشته شده است، و منابع موثوق اين چهار رباعي بنا بر تاريخ كتابت  و مراجع آن عبارت ميباشد:
1 – كتاب “مرصاد العباد من المبدأ إلى المعاد” تأليف شيخ نجم الدين دايه كه تاریخ آنرا حدود سال 618 – 620 هجري میدانند، و در آن دو رباعي از خيام ذكر شده است ، كه مصراع آغازين رباعي دوم چنين ميباشد: «,دوري كه در آن آمدن و رفتن ماست».
2 – نزهة المجالس: در تاريخ 731 هجري قمري که از مؤلفي مجهول است چهار هزار رباعي گرد آوري نموده، و از آن ميان شانزده رباعي بنام خيام آورده است. که در آن از ميان چهار رباعي مورد بحث ما دو رباعي «در كارگهء كوزه گري رفتم دوش» و «از دي كه گذشت هيچ ازو ياد مكن» ميباشد.
3 – دو مخطوط موجود در مجلس شورا يكي با تاريخ نسخ 750 هجري يازده رباعي بدون نام شاعر دارد، كه در مراجع ديگر بنام خيام آمده است. و ديگري بدون تاريخ كتابت، داراي پنج رباعي با نام خيام ميباشد، و از آن ميان رباعي «آن مايه ز دنيا كه خوري يا پوشي» مورد بحث ما ميباشد.
چگونگي ترتيب اين رباعيات:
1: نخستين اين رباعيات ؛ چهارمين رباعي آرامگاه بر ستون پايهء دوم آن رباعي زير نگاشته ميباشد:

روزي كه گذشتست ازو ياد مكن     فردا كه نــيامدست فرياد مكن
بر نـامده و گذشته بنياد مكن    حالي خوش باش و عمر بر باد مكن

این رباعی در طربخانه نيز بهمين صورت آمده است[طربخانه/ ص252/ رباعي 432].
علی دشتي آنرا در رديف بيست و هشتم از سي و پنج رباعي كليد قرار ميدهد (دمي با خيام/ص122). مرجع موثوق آن نزهة المجالس ميباشد كه در آن به صورت زیر آمده است:
از دي كه گذشت هيچ ازو ياد مكن فردا كه نـيامدست فرياد مكن
بر نـامده و گذشته بنياد مكن حالي خوش باش و عمر بر باد مكن
لكن مؤلف “نادرهء ايام” در مصراع دوم آن را بجای واژهء فردا روزي ميآورد، و در مصراع سوم نيز برنامده را بر رفته و بنياد منه را بدل بنياد مكن مياورد که بنوعی وزن را میشکند:
روزي كه گذشتست ازو ياد مكن _ روزي كه نيامدست فرياد مكن
بر رفته و نا آمده بنياد مـنه _ حالي خوش باش و عمر بر باد مكن
اين رباعي در مجموعهء فروغي نود و ششم(96) ميباشد، كه با ترجمهء منظوم آن از أحمد الصافي در صفحهء سي و شش36 چاپ طهران بشكل زير آمده است:
روزي كه گذشت از او ديگر ياد مكن فردا كه نيامده است فرياد مكن
بر نـامده و گذشتـه بنياد مـــنه بي باده مباش و عمر بر باد مكن
و أحمد الصافي مفهوم آنرا بشكل زير بنظم آورده است:
دَعْ ذِكْرَ أَمْسٍ فَهُوَ قَدْ مَرَّ وَ دَعْ
ذِكْرَ غَدٍ فَــإنَّـه مَا وَرَدَا
لاَ تُعْنَ فِيمَا لَمْ يَرِدْ و ما مضَى
وَ اشْرَبْ لِئلاَّ يَذْهَبَ العُمْرُ سُدَى
[رها كن ياد دي را كه رفت، و رهاكن – ياد فردا را كه هنوز نيامده است، و اعتنا مكن بآنچه بر نميگردد و آنچه رفت – و بنوش باده تا عمر ببيهودگي نرود، و أحمد الصراف مصراع سوم اين رباعي فارسي را چنين آورده: «بر نامده و گذشته فرياد منه» كه گمان بردم شايد از غلطهاي چاپ باشد، و در ترجمهء تحت لفظي خود آنرا چنين به نثر عربي برگردانده است:
«لا تذكر اليوم الذي مضى، و لا تجزع من غد لم يأت بعد، و لا تفزع مما لم يأت و لا تأسف على ما مضى ؛ طب نفسا و لا تدع عمرك يمر سدئ». و گمانم لا تفزع را در ترجمهء “فرياد منه” آورده باشد كه در زبان فارسي تركيبي نامأنوس ميباشد.
عدد واژه هاي اين رباعي بر آرامگاه بيست و دو واژه ميباشد، و از آن ميان دو لفظ حال – عمر از واژه هاي عربيست، أما از صنايع بديعي كه در رباعي به چشم ميخورد:
الف – صنعت مراعات النظير ميان قيد هاي سه گانهء زمان: روزي ؛ فردا ؛ حال.
ب – صنعت جناس ميان فردا و فرياد.
اين رباعي در مجموع از هفت جمله تشكيل يافته است، كه از آن هفتگانه دو جملهء اسنادي با فعلهاي (گذشت ؛ نيامدست)، و پنج جملهء امري ميباشد، و فعلهاي موجود در آن يكي امر مفرد(خوش باش ) ، و چهار نهي مفرد(ياد مكن – فرياد مكن – بنياد مكن – بر باد مكن) است.
قافيهء آن به گونهء نگاشته بر گنبد آرامگاه مردٌف كامل، و در موثوقات مردف أعرج، و لفظ مكن(فعل نهي ) در همهء شكلهاي يادشده رديف آن ميباشد.
——-

2 -د در كارگهء كوزه گري رفتم دوش ديدم دو هزار كوزه گويا و خمـش
هر يك بـزبان حال با من ميگفت كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش

بر وزن عروضي: (مفعول مفاعلن مفاعيلن فع)

اين هفتمين رباعي نگاشته شده بر آرامگاهء خيام بر بالاي عمود پايهء چهارم است، و علي دشتي آنرا بيست و يكمين رباعي از رباعيات كليد شمرده است، و مرجع موثوق آنرا نزهة المجالس دانسته است. اين رباعي در نسخهء فروغي – الصافي شمارهء 129 دارد، و در صفحهء چهل و هفت چاب طهران با تغييري به اين شكل آمده است:
در كاركهء كوزه گري رفتم دوش ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش
ناگاه يكي كوزه برآورد خروش كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش
و ترجمهء عربي آنرا در شعر “أحمد الصافي” چنين مييابيم:
شَاهَدتُ ألْفَيْ جَرَّةٍ في مَعْمَلٍ
تَدْعُو و لَمْ تَفْتَحْ بِنُطْقٍ فَاهَا
فَإذَا بِإحْدَاهَا تُنادِي أيْنَ مَنْ
صَنَعَ الجِرَارَ وَ باعَهَا وَ شَرَاهَا
مزيت ترجمهء أحمد الصافي در ايجاز لفظي است كه با سياق عربي فصيحتر مينمايد، زيرا نيازي به كلمهء رفتن نيست، و او شاعری متمکن به زبان خود است، و میدانیم در شعر فارسي اين كلمه نشانگر رفت و آمد و گردش مابين كوزه ها، و بر گزیدن كوزه و خريداري آن دلالت مينمايد، مگر اینکه بگوییم شاعر خود كوزه سازي صاحب حال بوده باشد، كه برخي از شاعران جوان مغربي از ميان دانشجويان فارسي در فاس ترجمهء احمد الصافي با ذوق عربيشان در حفظ آن موافق آمد.
الفاظ عربي موجود در اين رباعي فارسي فقط لفظ حال ميباشد.
– زبان حال يا بيان حال(كيفيت – طور) اضافهء استعاري.
– كوزه (kuza – kuze) در فرهنگ فارسی معین ظرفي است گلين و گردن دراز، كه در آن آب و مايعات ديگر ريزند. مولانا فرمايد:
خالي از خود بود و پر از عشقِ دوست پس ز كوزه آن تراود كاندراوست
و بابا أفضل كاشاني فرمود:
گر دايرهء كوزه ز گوهر سازند از كوزه همان برون تراود كه در اوست
واژهء مذکور پنج بار بگونهء تركيب در رباعي خیام آمده است، و آن بترتيب:
– كوزه گري: (كوزه + گر(علامت صفت فاعلي) سازندهء كوزه + ي نكره).
– دو هزار(do – hezar) عدد مركب، و ميدانيم عددهاي تركيبي در فارسي با عدد كوچكتر آغاز ميشود.
– دو هزار كوزه: (عدد و معدود) – در فارسي معدود هميشه مفرد ميآيد و جمع بسته نميشود ؛ آوردن عدد در كلام فارسي بر مبالغه دلالت دارد، و مثال آنرا در شعر حافظ مييابيم که سراييد:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه – چون نديدند حقيقت رهء افسانه زدند
و بهتر آن ميبود هنگام ترجمه صفت “كثير”(زياد) جايگزين آن باشد.
– كوزه گر(kuze – gar): كوزه (اسم) + گر(علامت صفت فاعلي كه بر اسم ذات ميآيد و بر شغل دلالت ميكند ) = سازندهء كوزه ، خزّاف ، كواّز.حافظ ميگويد:
گوهر جام جم از كان جهاني دگرست تو تمنا ز گلِ كوزه گران ميداري
– كوزه خر(kuze – xar): خريدار كوزه، شاري الكوز/ صفت فاعلي.
– كوزه فروش(kuze – froch): فروشندهء كوزه، كوّاز/ صفت فاعلي.
* *: علامت صفت فاعلى در حالت تركيب حذف ميشود.
صنعت تضاد (طباق ) ميان دو لفظ: گويا و خموش.
تركيبات اضافي اين رباعي:
– كارگهء كوزه گري = و ممكنست بدو وجه خوانده شود:
1 – كارگهء كوزه گري(ياء نكره) = و معني آن كارگاه شخصي كه كار او كوزه سازي است. در اين صورت كارگه مضاف و كوزه گري مضاف إليه و نوع آن اضافه ملكي ميباشد.
2 – كارگهء كوزه گري(ياء مصدري) = كارگاهي كه بساخت كوزه اختصاص دارد. در اين حال حاصل مصدري مركب خواهد بود، و كارگه: اسم مركب ؛ مخفف كارگاه(كار + گاه لاحقهء مكان = مكان كار)/ مضاف، و كوزه گري مضاف إليه، و نوع إضافه بياني میشود، و این معني اخير بنا به سياق رباعي درست تر مينمايد.
– زبانِ حال = زبان(اسم) ؛ مضاف/ حال(اسم عربي) ؛ مضاف إليه = اضافهء استعاري،
سه فعل (رفتم – ديدم – ميگفت) دلالت بر اين دارد كه اين رباعي از سه جمله تشكيل يافته است:
دوش در كارگاه كوزه گري رفتم.
دو هزار كوزهء گويا و خموش ديدم.
هر يك بزبان حال بامن ميگفت: مصراع چهارم متمم فعل مصراع سوم ميباشد.
———–
3:
در دايره اي كه آمدن و رفتن ماست آن را نه بدايت نه نهايت ييداست
كس مي نزند دمي در اين معني راست كاين آمدن از كجا و رفتن بكجاست

رباعي مذكور ؛ رباعي هشتم از بيست رباعي آرامگاه، و در همان پايه چهارم نگاشته ميباشد این رباعی از رباعيات موجود در طربخانه تصحيح استاد همايي ميباشد(ص 210/ رباعي 45)، و در كتاب دمي با خيام از رباعيات كليد شمارهء دو است، كه دشتي آنرا از دو منبع موثق مرصاد العباد و مونس الأحرار آورده است (دمي با خيام/ ص113). وجه ياد شده اين رباعي در مراجع مذكور به گونهء ثبت شده نزد مرحوم علي دشتي بنحو زير ميباشد:
دوري كه در آن آمدن و رفتن ماست آنرا نه بدايت نه نهايت ييداست
كس مي نزند دمي در اين معني راست كاين آمدن از كجا و رفتن ز كجاست
در مجموعهء فروغي – الصافي نیز بهمان شكل نگاشته بر گنبد آمده است، و با ترجمهء شعري “أحمد الصافي” چنين ثبت شده است:
لَيْسَ لِذَا العَالَمِ ابْتِدَاءٌ
يَبْدُو وَ لاَ غايَةٌ وَ حَدٌّ
وَلَمْ أَجِدْ مَنْ يَقُولُ حَقَّا
مِنْ أَيْنَ جِئْنَا وَ أيْنَ نَغْدُوا
اين رباعي در ترجمهء أحمد الصراف به نثر عربي زير رقم “79” بگونهء زیرآورده است:
در دائرهء كـامدن و رفتن ما است آنـرا نه بدايت نه نهايت ييداست
كس مي نزند دمي در ين عالم راست كاين آمدن از كجا و رفتن بكجاست
سپس ترجمهء خود را باين گونه درج كرده است:
«لابداءة و لا نهاية للدائرة التي جئنا منها و سنذهب إليها. لا يستطيع أحد أن يقول من أين هذا المجيء و إلى أين هذا الذهاب» [ص249/عمر الخيام].
همانگونه كه مشاهده ميشود با اينكه با ترجمه نثري خواسته است مفهوم فارسي را رعايت نمايد موفق نشده است. و فرق زيادي است بين لايستطيع أحد(نميتواند كسي) و دمي راست مي نزند.
مجموع كلمات موجود در رباعي مذکور به وجه نگاشته بر گنبد سي و سه لفظ است، و در آن چهار واژهء عربي ديده ميشود:
1 – دايره(dayere) = دائرة[مؤنث دائر]
2 – بدايت(bedayat) = بداية – ابتداء
3 – نهايت(nehayat) = نهاية –
4 – معني(ma’ni) = معني(ma’niyy) = مطلب ، موضوع.
صنعت تضاد( طباق): آمدن – رفتن / بدايت – نهايت
جناس زائد: از كجا، بكجا.
كُجا (Koga): أين/ قيد يرسش از مكان
رباعي مزبور مردف كامل، و لفظ رديف شده: (سين و تاء) در چهار قافيهء آن بترتيب: ماست (مخفف ما است) – پيداست(مخفف پيدا است) – راست(صدق) – بكجاست(مخفف به كجا است).
دَمْ زَدَن(dam – zadan) = صحبت كردن ، سخن گفتن/ مصدر لازم
در تجزيهء مفهوم اين رباعي هفت جملهء زير را مييابيم:
در دايره اي كه آمدن رفتن ماست ، نه بدايت آن دايره (پيداست)، و نه نهايت آن پيداست.
كسي در اين باره از حقيقت آن دمي نميزند، (كه)اين آمدن ما از كدام مبدأست؟
(و) مقصد ما در اين رفتن بسوي كجاست؟
در اين رباعي حكيم خیام را ملاحظه مينماييم كه بحثي فلسفي را مطرح كرده، و براي حل معضلات آن برهان ميجويد.
با اين حال مي بينيم ؛ اول مرجع موثوقي كه اين رباعي را بنام خيام آورده است ؛ يعني “نجم الدين دايه” (متوفاي 606) يس از يكسال از وفات خيام در تأليف خود – “مرصاد العباد” – اين رباعي را جهت اعتراض برأي خيام دربارهء جهان هستي آورده است، آنگاه كه از معاد ميگويد ؛ بمناسبت رباعي مذكور را از خيام نقل ميكند ؛ تا بنا بر رأي خود وي را فلسفي و دهري به پندارد، كه از غايت ضلالت و گمراهي رباعيهايي از آن قبيل ميگفت. مرحوم علي دشتي پس از نقل كلام نجم الدين رازي شك و حيرت خيام را دليل بر عظمت مقام او ميداند، و مولانا جلال الدين رومي در اين باره ميفرمايد:
از كجا آمده ام آمدنم بهر جه بود – بكجا ميروم آخر ؛ ننمايي وطنم
———-

4: آن مايه ز دنيا كه خوري يا پوشي معذوري اگر در طلبش ميكوشي
باقي همه رايگان نــيرزد زنهار تا عمرِ گرانمايه بـدان نـفروشي

چهارمين و آخرين رباعي مورد بحث ما رباعي هفدهم از بيست رباعي بر پايهء نهم نگاشته شده و قديمترين مرجع آن نزهة المجالس ميباشد، و دشتي آنرا از رباعيات كليد شمرده، و در شمارهء ترتيبي سي و دو(32) در صفحهء دمي با خيام آورده است.
اين رباعي با تغييري در طربخانه در صفحهء 258 تصحيح و تنظيم علامه همايي زير شمارهء 152 چنين آمده است:
آن مايه ز دنيا كه خوري يا پوشي معذوري اگر در طلبش مي كوشي
باقي همه رايگان نيرزد هُشـدار تا عمرِ گرانمايه بـدان نـفروشي
و همين تغيير در نسخهء فروغي با ترجمهء الصافي در صفحهء 54 جاب طهران با شمارهء 148 ديده ميشود، كه شاعر عرب آنرا چنين بزبان خود نظم نموده است:
إذا كُنْتَ تَسْعَى فِي الحَياةِ لِمَطْعَمٍ
إلى مَشْرَبٍ أوْ مَلْبَسٍ فَـلَكَ الْعُذْرُ
وَ فِيِمَا عَدَا هَاتِيْكَ فَالسَّعِيُ ذَاهِبٌ
هَبَاءً فَـحاذِرْ أنْ يَضِيْعَ بِه الْعُمْرُ
مضمون اين رباعي را در قطعات عربي خيام نيز مييابيم، (رک: أشعار عمرالخیام العربیة)
رباعي مورد نظر ما بر وزن مفعولُ مفاعلن مفاعيلن فاع از نوع أعرج است، يعني مصراع سوم آن داراي قافيه أي مختلف از مصراعهاي ديگر است، و قافيه هاي سه گانهء آن بترتيب عبارت است از: پوشي – كوشي – فروشي.
مجموع واژه هاي بسيط و مركب اين رباعي نگاشته بر گنبد خيام بيست و چهار واژه، و مفردات عربي آن پنج واژهء زير ميباشد:
– دنيا (جهان ، عالم هستي) – معذور(اسم ، به همان معني موجود در عربي) – طلب (اسم ، به همان معني موجود در عربي) – باقي(بقية الأشياءو آنچه از كلّ ميماند) – عمر(مدت زندگاني از ميلاد تا مرگ ).
در اين رباعي دو تركيب اضافي – طلبش – عمرِ گرانمايه- مييابيم.
مركب اسمي: طلبش: طلب(اسم عربي) مضاف + ش(ضمير متصل مفرد غايب) مضاف إليه.
مركب وصفي: عمرِ گرانمايه/ موصوف + گرانمايه(صفت تركيبي).
– رايگان (ray – gan)= مفت ، مجاني/ صفت مركب.
– گرانمايه(geran – maye) = عزيز ، گرامي ، نفيس/ صفت مركب.
سعدي گويد:
افسوس بر ين عمر گرانمايه كه بگذشت
ما از سر تقصير و خطا در نگذشتيم
و الحمد لله رب العالمين

Share Your Thoughts