مشک شعر

بوي مشكي در جهان افكنده اي – مشك را در لا مكان افكنده اي

زبان فارسي از فرهنگ و هنر اهل آن تفكيك ناپذير ميباشد، و قابليت هم آهنگي اين زبان با مفاهيم عالي عرفاني امري نيست كه از نظر فرهيختگان و دانش پژوهان پنهان باشد. در زبان فارسي كششي است كه آشنايان بآن را خود بخود و بدون تأثير هيچ سلطه اي و حكمي بسوي شعر و هنر آن جذب ميكند، و تاريخ ادبيات فارسي و تطور و تنوع سبكهاي نظم و نثر موجود در اين زبان نیز برآن گواه ميباشد. علامه اقبال لاهوري ميفرمايد:

فارسي از رفعتِ انديشه ام – برخورَد با فطرتِ انديشه ام

بهترين نمونهء برخورد فطرت انديشه ها با زبان فارسي را ميتوان بدور از هر نژاد پرستي و نسب سازي در شخصيت مولانا جلال الدين بلخي يافت. او بنا بقولی از پدري عربي نژاد – از نسل ابوبكر صديق و مادري از تركان خوارزمشاهي در ايران بزرگ بدنيا آمد. از نو جوانی در سایهء پدر و با افراد خانواده در قونيه مقر تركان سلجوقي می زيست، و بچهار زبان – تركي و رومي و عربي و فارسي – بخوبي آشنا ميبود، و از آن چهار فارسي ويرا زبان دل شد، و در شیخوخی اشعاري به دلپذيري نواي ني سرود، و همه را يارگشت. ناي شعر مولانا را سرّيست كه از نالهء وي دور نيست. ناي مولانا فارسي سراست. سرّ آن در زبان فارسي است ، و براي پي بردن بمفاهيم شعر مولانا بايد به ريزه ها و نكته هاي زبان و شعر فارسي آشنا شد. مولانا خود چند بار در مثنوی باین موضوع اشاره مینماید، از جمله به تحبیب فرماید:

پارسي گو گرچه تازي خوشتر است عشق را دو صد زبان ديگر است

یا شاید بسبب انعطاف تعبیر فارسی باشد که می فرماید:

پارسي گو اي زبان تازي بهل هندوي آن ترک باش از جان و دلi

شاعره يي ايتالياييii كه مدتي در ايران اقامت داشت، دربارهء اهميت شعر نزد ايرانيان ميگويد: «كلام از شعر و شعرا، و گفتن شعر براي مردم ايران درد شيرين ملّي است نه تنها شاعران هواخواهان فراوان دارند، بلكه حق دخالت در حيات اجتماعي و ساختن تاريخ نيزاز آن ايشانست»iii. در اين سخن كه كمي اغراق آميز بنظر ميرسد ؛ حقيقتي دلپذير نهفته است، و از آن عبارتي محذوف، و آن كه مردم فارسي زبانند كه شعراي خود را بر ميگزينند.

زبان فارسي با پشتواره ء تاريخي از فرهنگ ايراني و ادب بهره ور از تعاليم قرآن با ويژگيهاي روحي مولانا و خلق و سرشت وي آميخت، و او را زبان معنى شد.

این والايي زبان تأملات مولانا با گسترهء فرهنگي آن هنر شاعري ويرا ويژگي خاصي بخشيد كه ادراك آن نخست با آشنايي پژوهشگر بجوانب زندگي شاعرعارف و در ثانی بميزان تعمق او در زبان و ادب فارسي امكان مي پذيرد، تا در ابعاد مختلف آن بتواند آفريدهء الهام و نيروي تخيل مولانا را در ميزان نقد نهد.

علي دشتي ميگويد: «اگر كسي بخواهد مانند مولانا شعر بگويد بايد سه صفت داشته باشد: يكي انديشمند باشد، دوم روحي متلاطم از مشاعر داشته باشد، و سوم زباني گويا كه ميسر نميشود جز با مايه اى كامل از ادبيات هزارسالهء فارسي»iv يعني ادبيات ايران عصر اسلامي.

ادبیات جمع مونث ادبیه و ادبی با یای نسبت بادب است، و ادب واژه ای عربی مستورد و دخیل در زبان فارسی است با معانی گوناگون آن. نظر ما در سنجش ابیات مولانا بنا بر مرادف فارسی آن در دو واژهء اتباعی فرهنگ و هنر میباشد. روح شاعري مولانا در خدمت انيسي و همدمي است ؛ اقرب من حبل الوريد كه وي را از ما سواه بي نياز ميدارد، و حاصل انديشه اش را از ويژگيهايي برخوردار مينمايد برون از ارسال پيام و يا ارشاد؛ همه ارشاد و پيام، و وراي هر بيت راز و نيازهاي وي با معبود يكتا. شايد بتوان گفت كه بيت زير شاعرانه ترين نجواست:

اى دم هشياريم بيهوشِ هشياريِّ تو – و ي دمِ بيهوشيم هشيارِ تو هشيارِ توv

گویی مولانا را مي بينيم كه از پس چنین استغراقي شاعرانه در پاسخ به مخاطبي شگفت زده ميسرايد:

تو مپندار كه من شعر بخود ميگويم – تا كه بيدارم و هشيار يكي دم نزنمvi

امري كه آن را تأييد مينمايد نوسان عدد ابيات برخي از غزليات وي است كه محقق ديوان كبير نيز بآن اشاره دارد، و نيز همانگونه كه مؤلف محترم موسيقي شعرملاحظه نمود شور و حال شاعر پاره اى ازغزلهايش را از وزني به وزن ديگر ميبردvii. او كسي را برای امري نميخواند جذبهء شعر اوست، كه خواننده را در شخصيت وي بتأمل وا ميدارد، و از ظن خود يار احساس وي مينمايد. این جذبهء شعری از کجاست؟ یا سبب جذابیت شعر مولانا از چیست؟

فيلسوفي ايتاليايي در باب تأثير فرهنگ اسلام و ايران در ايتاليا ؛ مسأله اى را مطرح كرده بود كه: «چرا درست فرهنگ اسلامي قادر بود ؛ سهم در ايجاد علم مدرن داشته باشد»؟ و خود نيز بآن پاسخ داد: «زيرا اساس عمدهء اسلام توحيد است، و توحيد اين معنى را دارد كه تقدس فقط در يك نقطه بيرون از عالم ظاهري متمركز ميشود ؛ يعني خداي متعال و واحد»viii.

بوي خوش اين نسيم از شكن زلف اوست

شعشعهء اين خيال زان رخ چون والضحاستix

گفته شد که روي آوري بفضاي معنوي ادب فارسی و شناخت مباني فرهنگ عرفاني آن لازمه اش آشنايي بموازين يكتا يرستي بر اساس عقل ميباشد. أما مولانا فضيلت عقل را زير سؤال ميبرد:

اى عقل تو به باشي در دانش و در بينش

يا آنكه بهر لحظه صد عقل و نظر سازد؟x

اگر گسترهء دانش بشری او را باکتشافات فضایی کشانیده و پیشرفتهای مادی و محسوس آن توجه همه را بآن معطوف داشته است ؛ ناتوانی بشر همچنان باقیست، و نیازمندی معنوی او به روآوری بخالق جهانیان بیشتر و ملموس تر:

رفته بچرخ ولوله کون گرفته غلغله – خلق گسسته سلسله از طُرَفِِ پیامِ دلxi

گفته اند «ابزار معرفت نزد مولانا ماديات است». او اين معرفت را چگونه بيان داشته است؟ در حالي كه سروده هاي وي سرچشمه از هيجانات دروني داشته باشد؟ در پاسخ دو واژهء اتباعي فرهنگ و هنر را پی ميگيريم، که مفاهیم آن از راهء حواس پنجگانهءxii ما از فردي به فردي و از امتي به امتي ديگر بدو گونه ارادي و غيرارادي سريان مييابد. پردهء ترسیمی را مینگریم، و بقطعه ای موسیقی گوش فرا میدهیم، و یا از گوینده ای شعری و قصیده ای را میشنویم.

ازین قول بیاد میاوریم که هر حاسه اى را محسوسي بخود جذب ميكند، كه آنرا میتوان با زبان گفتاري و نوشتاري بيان داشت، و بديگري تداعي نمود مگرحاسهء بویایی را که عضو آن بینی است، محسوس آن بو یا بوی را چگونه میتوان بدیگری القاء نمود و بیان داشت؟

در عصر حاضر دو حاسهء بینایی و شنوایی خود را بگونه ای غیر مباشر در خدمت امرای تجارت جهانی مییابیم، و از رسانه های گوناگون خواسته یا ناخواسته میبینیم و میشنویم و میپذیریم.

اما اگر بخواهيم دو حاسهء یاد شده را بخدمت فكر و ارادهء خويش گيريم ؛ بهتر است بحضرت مولانا آمده تا با چشم نگارگر وي ببينيم، و با گوش موسيقايي وي بشنويم:

ديدم نگار خود را ميگشت گرد خانه – برداشته ربابي ميــزد يكي ترانه

در پردهء عراقي ميـزد بنامِ ساقي

مقصود باده بودش ساقي بُدش بهانهxiii

مولانا دو حاسهء بينايي و شنوايي انسان را بر ميانگيزد، تا از آواز رباب صرير باب بهشت را بگوش هوش بشنود، و خنياگر بهشتي را با ديدهء معني بنگرد، تا چون بجمع مشتاقان حقیقت پیوندد ؛ ویرا تلخي فراق بشیرینی وصال بدل شده باشد، و همنوا با شاعر بسراید:

تلخيش بشد شيرين مانندهء شهد و تين

اكنون بمصرِ جان قند و شكرست اين دلxiv

این چنینست که شاعر با بکارگيری محسوسات حواس را در خدمت اخلاق ميآورد. میدانیم که عبودیت بینایی حاسهء چشایی را با خود میبرد، آنچنان که دیوان شاعری همچون اسحق اطعمه بفراموشی رود، و رایانه های جهان زبانها را از گفتن و تذوق که لازمهء آن فکر و تأملـست بازداشته، بزماورد را ساندویچ نام نهد که زیستن برای خوردن است.

– مگر میتوان حاسهء چشایی را در خدمت معنویات و اخلاق جهانی آورد؟

در پاسخ بشعر مولانا متشبث میشویم که در این راه با آوردن تضاد و مراعات النظيری از نام خوراکیهایی همچون شهد عسل و شيريني تين يا انجير را که آنرا همه چشيده ايم، ترشرويان را به كلمهء طيبه دعوت نموده، و درس زندگی و آراسته شدن بصفات انسانی را میآموزد:

ترشي مكن چو سركه چون شهد باش شيرين – قند و نبات و شكر دكان ماست امشبxv

يعنی در ذائقهء جمع مردمان با بدخویی چو سرکه مباش که ابروان درهم کنی، و آژنگ برجبين نهی ، بل همچو شهد و شکر باش . او خود از تلخي بتندي ميگذرد ؛ زيرا آنکه مانوس به کلمهء طيبه باشد؛ تلخ دهنی نميکند:

تلخي نكند شيرين دهنم – خالي نكند از مي دهنمxvi

اما عبودیت بینایی حاسهء پسایی (پساوایی) را نیز بهمراه میگیرد، و بخدمت بازرگانی مد میاورد، تا كوركورانه هر بافتي و دوختي را بپذيرد. باري از افريقيا، و ديگر بار از آلاسكا مياورد، و او را چه مهم كه كاربر آن از چين باشد، يا از هند. کو شاعري همچون نظام الدين قاري تا البسهء اين زمان بسرايد. اکنون پس از دريافت حس پسايي با حس بینایی در شعر مولانا باين پردهء ترسيمي بنگريم که درآن احساس درد از خاری در پا با شوق زدگی از دیدار دوستی محبوب باهم دارد :

من از كف پا خار همي كردم بيرون – آن سروِ دو صد گلشن و گلزار مرا يافتxvii

حاسه بويايي را كه عضو آن بيني است؛ محسوس آنرا كه بو يا بوي ناميده ميشود، چگونه ميتوان بديگري منتقل نموده؟ اگرچه مارکهای مشهورعطر در جهان حاسهء بینایی را میفریبد، امّا رسانه های جهانی را در فریفتن شامه ناموفق یافتم، که سبب را در ارتباط این حاسه با معنویت انسان مییابم، که بمعنویت حواس دیگر نیز مدد میدهد. عزيزالدين نسفي فرمايد:

مرد بايد كه بوي داند برد – ور نه عالم پراز نسيم صباستxviii

– بیتی از مولانا گویی در موافقت با اين معنی است:

گر زمین از مشک و عنبر پر شود چون نباشد آدمی را راه بینی سود نیستxix

بو و بوی همان محسوس بویایی را گویندxx. این واژه بمفهوم اميد و آرزو نيز معني میشود، و به مرادف آن لفظ عربي هوا (هوى) را مياورند. صائب ميگويد:

شمع را بر سر نميدانم هواي روي كيست – بوي گُل ميايد از دود پر پروانه ام

اين بوي گُلِ هوى يا گُلِ عشقي كه صائب از دود پر پروانه ميشنود؛ آیا همان نیست كه حافظ از آن به بوي خوش تعبير نموده است؟

بوي خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد – از يار آشنا سخن آشنا شنيدxxi

یا منظور حافظ از بوي خوش همان بوي جان نيست؟ كه مولانا را از شکایت جانش میرهاند :

بوي جان هر نفسي از لب من ميايد تا شكايت نكند جان كه زجانان دورم

بوي جان نزد مولانا روحاني و از آن خواص است، و به فهم عامه راه ندارد، آنی است که هر بینی نميتواند آنرا بشنود، و دریابد.

اکنون از خود میپرسیم که چرا از ميان بوهاي خوش و عطرهاي گوناگون تنها برخي از آن گونه ها در ادبيات فارسي وارد شده، و با این حال آنرا شهرتي جهاني بخشيده است ؟

با رواياتی از زندگانی پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلّم پاسخ خود را مییابیم، که در آن کاتبانِ سِِیَر از خوش بويي آن حضرت و خوش داشتن عطرهايي همچون بنفشه و گلسرخ سخن گفته اند. گلابxxii و عطر گلسرخxxiii از بويهاي خوشي است، كه مورد پسند رسول اكرم ميبود، گویا به این لحاظ است که در زبان فارسی گل سرخ خوشبو را گل محمدی مینامیم.

در این رابطه شعر مولانا را با نمونهء هاي از شعر سعدي و حافظ دو شاعر مشهور دیگر بر مركب زمان بين شيراز و قونيه میگردانيم، تا به مقصود مقاله نزديكتر بشويم :

سعدي شيرازي (606 – 691) عارفيست، كه ببوي بهشت هشت باب گلستان را مينوردد، با همه ميجوشد، و اشعار وي نشانگر طبع پر از شور و نشاط اوست، و خرمی و عاشقی:

بجهان خرم از آنم كه جهان خرم ازوست – عاشقم بر همه عالم كه همه عالم ازوستxxiv

هنوز از حكايتهاي گلستان تپش دلِ آكنده از نشاط زندگي شاعر شنيده ميشود، که زندگي اجتماعي و سفر را ميپسندد، واز مصاحبت با دوستان بهره ميگیرد:

گِلي خوشبوي در حمام روزي – رسيد از دست محبوبي بدستم

عطر گل سرخ محبت را با اين بيت سعدي ميبوييم، که با قطعه اى در موسیقی هزج، با جناس ميان گُلxxv و گِلxxvi چگونگي بسط مهربانيها را به انسانها مياموزد، و گُل سرخ محبت را با ترسيم صفايي به بيرنگي آب با رنك گِل كه بر تواضع سرشت آدمي دلالت دارد ؛ به انسانهاي هر زمان و هر مكان تقديم مي نمايد. باری اين استاد سخن را همچون رسامی ماهر مییابیم، که طبیعت را بترسیم میکشد، و شعر خود را به مشك تتار تشبيه ميكند، و آهوي فكر را به دشت و صحرای پر از سوسن xxvii دیار روانه مينمايد:

صحرا گيريم همچو آهو چون مُشكِ تتار ما نيامدxxviii

و گاهی دیگر چون طبع شاعر از جفاي دوران حزين باشد، و خونش همچو ناف آهو در دل تنگش بجوشد، و بسوزد؛ از آن سوختن بوي مشك شعرش در همه آفاق برود، میشنویم:

چو ناف آهو خونم بسوخت در دل تنگ برفت در همه آفاق بوي مشكينمxxix

بسیاریی اشعار شيخ اجل فرصت آن نداد تا واژهء مشك و تركيبات آن را نزد وی بشمریم، وليکن پس از يك قرن همشهري او خواجه حافظ شيرازی (726 – 791) را مییابیم كه بيش از سي بار واژهء مشک را در تركيبات متعددي دردیوان غزلیات خويش گرد آورده است پس باحترام با تفألي به تغزل لطيف وي در بيت زيرين بر ميخوريم ، که ميفرمايد:

تاب بنفشه ميدهد طرهء مشكساي تو – پردهء غنچه ميدرد خندهء دلگشاي توxxx

شايد تنها اين بيت كافي باشد تا صفات اين شاعرعارف پاکیزه خوی را بنمايد، كه با عبیر شعر خویش روحنوازي آغاز میکند، و وصفی دلپذیر همانند بهاران لطیف سرزمينش مینماید. حافظ طرهء محبوب را با تجسم تاب بنفشهxxxi بتصویر میکشد ،و در سايه روشن تشبيهی آن را بمشك میامیزد، تا با قافيهء اي توعطر گل گلاب شعرفارسی را بمشام جانها برساند. پس آنگاه طرهء بنفشه تابِ مُشكْ بويْ را با شكفتن غنچهxxxiiء لب يعني لبخند میاراید، که مراد از غنچه در شعر فارسي غنچهء گلُ سرخ ميباشد، و شكفتن آن نشانگر عطر و رنك و بوي آن. بدينگونه از رشحات فكرخود بستاني بر ورق ميافرید و پرندهء فکر دوستاران را به پرواز در تاریخ میدارد:

اگرباور نميداري رواز صورتگر چين پرس

كه ماني نسخه ميخواهد ز نوكِ كلك مشكينمxxxiii

از مطالعهء غزليات حافظ دل نمیکنیم ، او را عارفي مييابيم، كه پس از گُذشت قرنها هنوز مخاطب ما میباشد، ميتوانيم به سخن او گوش فرادهیم ؛ با وی مشورت نماييم ، و از اندرزها و نصايح او بهره مند گرديیم ، پس بتفأل ديوانش را ميگشاييم:

كنون كه بر كف گُل جام بادهء صافست

بصد هزار زبان بلبلش در اوصافست

بـــخواه دفتر اشعار و راهء بستان گير

چه وقت مدرسه و بحث و كشف كشافستxxxiv

بلي با آمدن پیک نوروزی بيشتر از ين مجال بحث نيست، پس از شاعر شيراز ميطلبیم، تا روح شعر خويش را بما بنماياند:

شكر شكن شوند همه طوطيان هند – زين قند پارسي كه به بنگاله ميرودxxxv

آن رمزي كه در اشعار شعراي عارف مييابيم ؛ بتصدیق بسیاری همين قند فارسيست، كه سعدي و حافظ و مولانا و ديگر عرفاي فارسي زبان ما را به آن ميخوانند، و عطر و بوي آن مشام جان ما را مينوازد، و نیز بدينگونه است كه با مولانا خود را فراموش ميكنيم، و در دیوان شمس او را مييابيم، كه او نیز خود را فراموش كرده، همه پروانه وار بدورش جمعند، و وي را از آن جمع پروا ني، در دنياي خويش بسر ميبرد، و بسيار محظوظ است، و هر كارِ او مطلوبست و مرغوبمعروفست که شيخ أجل سعدی شیرازی در پاسخ به أبی بکر بن سعد که از وی دربارهء بهترين و عالبترين غزل فارسی پرسيد؛ غزلی از مولوی را بمطلع زير خواند :

هر نفس آواز عشق ميرسد از چپ و راست – ما بفلک ميرويم عزم تماشا گراستxxxvi

و افزود: «هرگزاشعاری بدين شيوايی سروده نشده، و نخواهد شد ؛ ايکاش به روم ميرفتم و خاک پای جلال الدين را بوسه ميزدم»xxxvii.

پس در حال وهواي شعری آسمانی بار ديگر به قرن هفتم هجري برمیگرديم، تا در باغ خيال بسراغ گلبوته های شعر مولای روم(604 – 672) برویم، و عطري از نوعي ديگر ببوييم، و به زمزمه های وی گوش فرا دهیم:

بوی مشکی در جهان افکنده ای مشک را در لامکان افکنده ای

مولوی با این بیت غزلي عتاب آلود را آغازمينهد، تا با معبود نجوا کند كه رحمت بي منتهاست. پس با توشه ای برگرفته از دنیای واقعیات به فراسوی اندیشه ها پا میگذارد. بدینگونه در كارگهء خيال شاعر قالب غزلی شکل میگیرد، و سايه روشن ابعادي از راز ازل پدیدارمیاید، که در آن فرهنگ جهاني بسان نيزاری با وزش نسيم عاطفه ها زمزمه ای گُنگ سر ميدهد، که از آن جز سبحانک اللهم نميشنوی، و مولای روم آن سلطان فكر عرفاني را ميبيني، كه از پسِ اداي واجبي از پنجگانه به تهليل و ذكر پرداخته است و پيروان وي در صفوف تاريخ پشت در پشت ميبرند نماز. او مراد و مركز است، و منظور و مريدان نيازمند:

بوي مشكي در جهان افكنده اى – مشك را در لا مكان افكنده اى

صد هزاران غلغله زين بوي مشك – در زمين و آسمان افكنده اى

از شعاع نور و نار خويشـــــــتن

آتشي در عقل و جان افكنده اى

از كمال لعل جان افزاي خويش

شورشي در بحر و كان افكنده اى

تو نهادي قاعده عاشق كشي

در دل عاشق كشان افكنده اى

صد هزاران روح رومي روي را

در ميان زنـگـــيان افكنده اى

با يقين پـاكــشان بـــــسرشته اى

چون يقينـــشان در گمان افكنده اى

چـون بـدست خويششان كردي خمير

چونــــــشان در قيد نان افكنده اى

هم شكار و هم شكاري گـير را

زير اين دام گران افكنده اى

پر دلان را همچو دل بشكسته اى

بیـــــــدلان را در فغان افكنده اى

جان سلطان زادگان ر ا بنده وار

پیش عقلِ پاســـــبان افكنده اى

شمس تبريزي بيا كز لطف خود

سوز ما در عاشقـان افكنده اىxxxviii

نجواییست با خدای معبود ؛ افشانندهء بوي مشكِ بهشت، و افكنندهء آن مشك در لامكان معنی ؛ باعث صدهزاران غلغلهء در زمين و آسمان ؛ همان خالقی كه با شعاع نور الست و نار جهنم در دو مخلوق ديگر خود – عقل و جان – آتشي افكنده است، و عشق ازلي را آغازي بدرازاي ابد نهاد.

مجموعهء غزليات مولانا فزون از سي هزار غزلست ،و در چهل و هشت وزنxxxix در آنها هزاران مفاهيم پر شور و غلغله ؛ آبشارانی از سر چشمه ای جوشان.

اما اين غزل به زمزمهء جويباريxlجدا مانده از رودخانهء خروشاني را ماند، كه به سنگريزه هاي حيراني برخورَد. درست همانند معانی نغز و دلکش ابیات مثنوی که سایکس آنرا بجریان ملایم آب رودخانه تشبیه نموده استxli.

گویی شاعر ما با تكرار فعل که در مقام قافيه ای افكنده اىxlii رديف شعر قرار داده ، حيراني خود را همچو آهي از دل بر ميآورد.

در اين غزل پانزده واژهء عربي جاي گرفته است: لامكان – شعاع – نور – نار – عقل – كمال – بحر – قاعده – عاشق – روح – يقين – خمير – قيد – سلطان – لطفxliii.

از ميان اين پانزده ؛ دو واژهء عقل و يقين هر يك دوبار و واژهء عاشق سه بار و در سه تركيبxlivآمده است. نزد صوفيه عاشق کسي است که «آشفته جمال حق بعد از اکمال نفس و وجود باشد». و مولانا را حال چنين بود، و در آشفته حالي رحمت حق ميجست:

گر نکني بر دل من رحمتي – واي دلم واي دلم وا دلمxlv

در اينجا بد نيست به شرحی صوفی بر دو واژهء عشق و محبت نظري كنيم: «محبت دوستي و عُلقه است». محبت ايثارگري است، و محب بي نياز است.

تا که بگوش جان من رمز الست میرود – هیچ نمیرود برون از دلم آرزوی تو

اما عشق «دوستي محض است، و معرفت كنه ذات واجب حق تعالى»xlvi است، و نيز روي آوري بمظاهر و نور را گويند، و در درس و بحث پیروان مذاهب عقلی نمیگنجد:

عشق را حنبلي درس نگفت – شافعي را در آن روايت نيست

مالک از سرّ عشق بیخبرست – حنبلی را در او درایت نیستxlvii

مولانا از جهتي محب في الله است ،و ازين جهت محبوب خلق الله. مولاناي محب عاشقي است كه ببوي خوش معشوق محبوب بهر طرف نالان است، ويرا بعشق زميني در انواع آن نيازي نيست:

مستان خدا گرچه هزارند يكي اند

مستان هوا جمله دوگانه است و سه گانه

مولانا جلال الدين در مكتب پدر عشق محمدي را آموخت، و به پیروی و تبعیت از او راهء دين را در فقه حنفي جست، وی پس از پدر بخلافت او بر كرسي تدريس نشست، و در هدايت مردم بتعليم شريعت محمدي پرداخت، و بدينگونه بسياري را مراد و مقصود شد.

مولانا بخدایی توانا ایمان دارد که هو علی کلّ شيء قدیرمیباشد، بید قدرت خویش اساس وجود را إلی ما شاء بر عشق بپا میدارد. پس شگفت نیست اگر ارادهء ربانی با صفت مقلب القلوب و الابصار دیدهء دل عابدی همچون جلال الدین محمد را در جستجوی خود از مسند فقهی روگردان سازد، تا بزبان عشق فرياد بر آرد:

چه تدبير اى مسلمانان كه من خود را نميدانم

نه ترسا و يهوديم ؛ نه گبرم نه مسلمانم

نه شرقيم ؛ نه غربيم ؛ نه بريم ؛ نه بحريم

نه اركان طبيعيم ؛ نه از افلاك گردانم

مكانم لا مكان باشد، نشانم بي نشان باشد

نه تن باشد، نه جان باشد، كه من از جان جانانم

دويي از خود بدر كردم ، يكي ديدم دو عالم را

يكي جويم يكي گويم يكي دانم يكي خوانمxlviii

نشنيده ايم مولانا پيش از آشنايي با شمس تبريزي شعرگويي را تجربه كرده باشد. آشنايي با شمس تبريزي سببی در تابش خورشيد عشق بر وي شد، و دريافتِ گرمايي كه وجود را معني ميدهد، و او مولانا همه چیز جز دیدار یار را افسانه میشمرد:

سوگند بجان تو كه جز ديدن رويت

گر ملك جهانست فسونست و فسانه استxlix

اگر چه داستانهاي گوناگوني در چگونگي آشنايي مولانا با شمس تبريزي در دست است از آن ميان داستان زير را از سفرنامهء ابن بطوطهء مغربی موافق مییابمl، كه چون زماني نه كوتاه از جانشيني مولانا بر مسند پدر در تدريس فقه حنفي گذشت ؛ در روزي كه همچون ديگر روزها تلاميذ و مريدان وي در مجلس درس بازدحام حضور داشتند، پيري حلواني حلقهء درس را شكافت، و بنزديك استاد آمد، و از سيني حلوا برشي باو دادli.

هر كه ز سودا كرده تمنا – سفرهء حلوا مي بدهيدشlii

مولانا بتواضع قطعهء حلوى را گرفت، و درانتظارماند که شايد برخي از طلبه حلوا بخواهند، وليكن حلواني پير بی اعتنا بغیر از راهء آمده بازگشت:

بر بند چشم دعوى بگشاي چشم معنى

يكدم ز خود نهان شو او را عيان ببيني

مولانا را حال دگرگون شد. بهاران دميده بود. بدنبال آن پير فرستاد. او شمس تبريزي بود، و آمدن وي بهانه اى براي پرواز روح مولانا شد، و روي گردانی او از مسند تدريس:

طريق عشق زهفتاد و دو برون باشد

چو عشق مذهب تو خدعه و رياست بخسبliii

و برون از ابعاد زماني و مكاني همنوا با حافظ: “جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذرنهاد، كه آنان وهم زندگي اين جهاني را حقيقت را پنداشته رهء افسانه زده اندliv. براي دريافت حقیقت وحدت و فهم آن تنها به گوش هوش نياز است ؛ بهر زبان كه بخواهد:

گر بــــتازي گويد او يا پارسي

گوش هوشي كو كه در فهمش رسي

پس ای ساقی جان ساغر ازلی را از می صفا پر کن، که از دل خیزد و با روح آمیزد، اگر امت عیسی را بادهء انگوری رواست، ملت یاسین را بادهء منصوری شاید:

آن بادهء انگوری مر أمتّ عیسی را

وین بادهء منصوری مر ملّت یاسین راlv

اما بادهء منصوری از خمی است، که تا آن خم را نشکنی هرگز بادهء آن را نچشی. نیز هر عقل و هوشی نتواند آن باده را بپذیرد، همچنان که هر حلقه ای سخرهء هر گوشی نمیتواند باشد. باید همچون حکیم نظامی گنجویlvi قامت چوگانی را حلقه کرد، تابتوان سخن عشق را بگوش هوش شنید. و گوش باید همه زبان شود، تا آن شنیده را بعقل بشنواند، و گرنه :

بادهء او در خورهر هوش نيست – حلقهء او سخرهء هر گوش نيستlvii

از آن پس مشهور است كه مولانا رداء زهد و دستار تدريس را بدر كرد، و خرقهء درويشي بر تن نمود. از قالب علوم نقلي بدر آمد، تا بحکمت حق همه را مرشد و مراد شود؛ نه بل همه وي را مريد و پيرو شوند، و این رباعی را به زبان حال سرود:

ما کار و دکان و پيشه را سوخته ايم

قول و غزل و رباعي آموخته ايم

درعشق که آن جان و دل و ديده ماست

جان و دل و ديده هر سه را سوخته ايمlviii

شعر گويي و تأليف بر مولانا تلقين شده بود و تكليف:

اى آنكه اندر جان من تلقين شعرم ميكني

گر تن زنم خامش كنم ترسم كه فرمان بشكنم

پس چون شعر را بیان و بروز آنچه در سویدای شعور شاعر میگذرد بدانیم، که بنا بر بیت مولانا بر شاعر تلقین میشود، اگر با معجزه و کرامت عشق بیامیزد، که بنا بر قول حکیم نظامی خاصه ترین سرای دل است، به حساسیت مقام شاعری پی خواهیم برد، زیرا همچون گره ایست که با رشتهء دین بر انبان راز عشق شده است، که اگر بگسلد ؛ شعر با عشق بر خرابات زبان جاری شود ؛ همچنانکه حلاج را پیش آمد، و برخلاف دین راز را هویدا ساخت. lix

گویند مولانا را دو لقب شعری يا تخلص بود. آنگاهيکه در سکوت تقرب ميجست، ويرا لقب خمش بود، و خاموش . چون طريق حلاج پيش گرفت ؛ شمس گشت، و لقب شمس تبريزي بر خود نهاد:

بَهرِ عشق شمس تبريزي لقب غلغلي در آسمان انداختيم

غلغله ای از بهر عشقي كه شمس تبريزي لقب دارد، چه اسماء و القاب همه حجابند:

چون حجاب چشم دل شد چشم صورت لاجرم

شمس تبریزی حجاب شمس تبریزی شدست

و مولانا در این حجاب و مظهر شمس براحتی ميسرايد:

آنها كه طلبكار خداييد خداييد – بيرون ز شما نيست ؛ شماييد شماييد

حلاج وشانيم كه از دار نترسيم – مجنون صفتانيم كه در عشق خداييمlx

مولانا حلاج وشی از بادهء منصوري lxi مست میشود، و خود از قول ابن خفیف دربارهء چنین عشق الهي در فيه ما فيه ميفرمايد: «حلاج را به تهمت كفر بدار زدند، زيرا كه چون شعورش به اتحاد بخدا به حدّت اقصى رسيده بود، عبارت مشهورش أنا الحقرا بزبان مياورد، و ابن خفيفlxii پس از شرح كيفيت بدار زدن او اضافه كرد: و بقيت أفكّر في حاله مدّة أربعين يوما، ثم إنّي نمت ذات ليلة، و رأيت كأنّ يوم القيامة قد أتى، و الناس أمام كرسي الحساب، و أخذت أقول: «إنّ حسين بن منصور من أوليائك، و مع ذلك سلطت خلقك عليه»!! فـقال الله: «علّمته أسمائي لكي يدعو الناس إلىّ ،و لكنـه باح بسرّي لخلقي، فـسلطت خلقي عليه». و أصبح هذا هو التفسير الأصيل لسرّ استشهاد الحلاج».lxiii

ما را بتو سریست که کس محرم آن نیست

گر سر برود سرّ تو با کس نگشاییم

آيا چنين افكاري حلاج وار نيست كه مولانا خود را در لفافهء تعلق بشمس تبريزي و پس از وي در ديگر محبان پنهان ميدارد؟ و همه را حيران می نمايد :

از اين نماز ريايي چنان خجل شده ام – كه در برابر رويت نظر نميارم

اشارتي كه نمودي بشمس تبريزي – دَمي بجانب ما كن غفور غفارم

والحمدلله

iبیش از چهار سال از تحریر این مقاله میگذرد، و بمناسبت هامشهایی افزوده شده است، مانند مرجع دو بیت در مورد زبان فارسی که از مثنوی معنوی است، چون از حفظ نداشتم، و خوشبختانه در گزارشی انترنتی ازنقد استاد طهرانی یافتم .

iiجينا لابري يولا كاروزوGina Labriola (Caruso) شاعرهء معاصر ايتاليا ميباشد.

iii – Poétiser – رك: مجلهء سخن/

ivسيري در ديوان شمس/ مقدمهء چاپ اول/ ص 7.

vکليات ديوان شمس تبريزي/ بيت 23320/ قافيه و رديف(- ار تو).

viبرگزيده ديوان شمس / ص 115/ بيت 12 از غزلی بمطلع: روزها فکر من اينست و همه شب سخنم -..

viiموسيقي شعر/ چند آوايي موسيقي در../ ص389.

viiiنشريهء دانشكدهء ادبيات اصفهان/ سال دوم 1345/ شمارهء 2 و 3/ ص111.

ixبرگزيدهء ديوان شمس تبريزي/ بيت پنجم از غزل 44/ مطلع غزل: هر نفس آواز عشق ميرسد از چپ و راست

xبرگزيدهء ديوان شمس/ ص 65/ بيت سوم از غزلي بمطلع: ايدوست شكر بهتر يا آنكه شكر سازد

xiبرگزیده دیوان شمس/ بیت پنجم ازغزل 105 با مطلع: حلقهء دل زدم شبی در هوس سلام دل

xiiميگويند: «حواس قدرتيست كه بدان محسوسات ادراك ميشود ؛ ابتدا اشياء توسط حواس ظاهره ادراك ميشود ،و عمليات فكري و عقلي بدنبال آن انجام ميگردد».

xiiiبرگزيدهء ديوان شمس تبريزی/ مطلع غزل 159.

xivص 107/ برگزيده ديوان شمس/ بيت پنجم/ از غزلی بمطلع: امروز بفضل حق چیز دگر است اين دل – ..

xvبرگزيدهء ديوان شمس/ ص36/ بيت ششم از غزلي بمطلع : آن آفتاب خاور مهمان ماست امشب – ..

xviبرگزيدهء ديوان شمس تبريزي/ بيت مطلع از غزل شمارهء 113.

xviiاز غزل شمارهء 330 بمطلع : بار دگر آن دلبر عيار مرا يافت – / جلد نخست از دیوان کبیر.

xviiiالإنسان الكامل/ عزيزالدين نسفي/ تحقيق ماژلان/ ص24/

xixبیت چهارم از غزل 389/ ج 1/ دیوان کبیر/ با مطلع: چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست.

xxناظم الأطباء آنرا رائحه و تأثيري كه بواسطهء تصاعد پارهء اجسام در قوهء شامه ميداند كه با يكي از واژه هاي بردن و برداشتن و شنيدن و كشيدن و گرفتن و ستدن مستعملست انندراج/ ج 1

xxiكليات ديوان حافظ / پژمان بختياري.

xxiiگُلاب(golab) = (Eau de Rose).

xxiiiعطر گُل يا عطر گُلسرخ = Parfum du Rose.

xxivکلیات دیوان سعدی شیرازی/ غزل ؟

xxvگُل(gol) = Rose.

xxviگِل(gel) = fange – boue.

xxviiحافظ فرماید: این نکته نگهدار که تا آهوی تبت – سنبل نخورد خونش همی مشک نگردد.

xxviiiكليا ت سعدي/ ص56.

xxixاز غزلي بمطلع: ضرورت است كه عهد وفا به سر برمت – و گَر جفا بسر آيد هزار چندينم.(كليات سعدي/ ط فروغی(

xxxمطلع غزل شمارهء 417/ تصحیح حسين پژمان.

xxxiبنفشه) banafché) = Violette. گُلهاي بنفش رنك كوچك معطريست ،كه زير درختان و لب جويبارها ميرويد ،و به بنفشهء ايراني و بنفشهء عطر موصوف است

xxxiiمراد غنچهء گلسرخست، كه بفرانسه Bouton de Rose گويند.

xxxiiiكليات حافظ/ حسين يزمان/ غزل 360/ بيت 7/ ص162.

xxxivبيت مطلع و بيت دوم از غزل 51/ تصحیح حسین پژمان.

xxxvبيت سوم از غزلی بمطلع: ساقی حدیث سرو و گل و لاله میرود.

xxxviمطلع غزل 44/ برگزيدهء ديوان شمس تبريزی/ چاپ اول.

xxxviiتاريخ ايران/ سرپرسی سايکس/ ترجمهء فخر داعی گيلانی/ ص228.

xxxviiiغزل مذكور زير قافيه رديف ’’ان افكنده اى،، در جزو ششم از ديوان كليات شمس تبريزي مندرج است. مرحوم استاد بديع الزمان فروزانفر با شمارهء 2900 در يازده بيت ضبط نموده است ؛ بدون بيت تخلص كه نگارنده آنرا از برگزيدهء ديوان شمس بر آن افزوده است. مؤسسهء امير كبير هشت بيت از اين غزل را باضافهء بيت تخلص آن در شمارهء 165 از مجموعهء 178 غزل آورده و در سال 1336 شمسي با ديباچه اى نگارش استاد مرحوم دكتر محمد جعفر محجوب در قطع جيبي چاپ و منتشر نموده بود.

xxxixمولوي مجموعا چهل و هشت وزن دارد ،كه هشت وزن از آن جمله رايج است.(آشنايي با عروض و قافيه/ ص31)

xlمصطلحي وضع كرده استاد شفيعي كدكني براي وزنهاي آرام و مصطلح آبشاري را براي وزنهاي غنايي مياورد.

xliغزل مذكور زير قافيه رديف ’’ان افكنده اى،، در جزو ششم از ديوان كليات شمس تبريزي مندرج است. استاد بديع الزمان فروزانفر با شمارهء 2900 در يازده بيت ضبط نمود؛ بدون بيت تخلص كه از برگزيدهء ديوان شمس تبريزيبر آن افزوده ام.

فعل افكنده اىدر رديف غزل ؛ سيزده بار تكرار شده است ،كه از آن ميان شش بار بسيط و هفت بار بوجه مركب آمده است زمان اين فعل از نظر دستوري ماضي نقلي است ،كه در بيت نخست در هر دو وجه آن حدوثي و ثبوتي – ضبط شده است ؛ در مصراع اول خبري است ،و بر حدوث فعل دلالت دارد ،و در مصراع دوم ثبوت فعل ملاحظه ميگردد ؛ همچنانكه معناي آن بنا بر مفهوم هر بيت از ابيات غزل فرق ميكند ، كه ميتوان بترتيب ابيات دوازده گانه زير نمودار ساخت:

xlii1 – بوي مشك افكندن(پخش كردن) // 2 – غلغله افكندن(شور و غوغا انداختن) //3 – آتش افكندن(آتش افروختن)// 4 – شورش افكندن(برانكيختن ؛ شورانيدن) // 5 – قرار دادن// 6 – امتزاج// 7 – گمان افكندن(بشك انداختن)// 8 – در قيد نان افكندن(در قيد نان آوردن)// 9 – انداختن// 10 – در فغان افكندن(بناله واداشتن)// 11 – پرت كردن// 12 – سوز افكندن(شور و اشتياق افتادن).

افعال دیگر اين غزل و وجه صرفي هر كدام عبارتست از: قاعده نهادن (ماضي مطلق) – بسرشتن(ماضي نقلي) – خمير كردن(ماضي مطلق) – بشكستن(ماضي نقلي) – آمدن(وجه امري). چنانجه ملاحظه ميشود ؛ دو فعل مركب ،و سه فعل بسيط ميباشد.

xliiiبحر(Bahr): دريا // روح(Ruh): روان ،و جان ،و در مصطلح صوفي: ’’القااتي است ،كه از عالم غيب بوجهي مخصوص بقلب ميرسد.// خمير(Khamir): هر چيز مخلوط با آب كه غليظ باشد مثل گِل.// شعاع(Choaa): نور خورشيد ؛ 2 – پرتو ؛ نور ج: أشعه.// عاشق(Aacheq): دوستدار //بحر(Bahr): دريا // روح(Ruh): روان ،و جان ،و در مصطلح صوفي: ’’القااتي است كه از عالم غيب بوجهي مخصوص بقلب ميرسد.// خمير(Khamir): هر جيز مخلوط با آب كه غليظ باشد مثل گِل.// سلطان(Soltan): اين واژه نزد مولانا دراين غزل بمعناي فارسي آن يعني بادشاه آمده ،و صفت است ،و سلطان زادگان جمع سلطانزاده صفت مفعولي ؛ اسم مركب ؛ يعني شاهزاده ميباشد.// شعاع(Choaa): نور خورشيد ؛ 2 – پرتو ؛ نور ج: أشعه.// عاشق(Aacheq): دوستدار ، و نزد صوفيه كسي است كه ’’آشفته جمال حق بعد از اكمال نفس و وجود،، باشد.// عقل(Akal): هوش و شعور ذاتي ،و در تصوف لطيفهءروحاني و آسماني ؛ آلت مهم ارتباط روحاني._قلب ،و عقل ايماني در تصوف نيرويي كه انسان را از مناهي و معاصي باز ميدارد.//قاعده(Qaeda): اصل و بنياد// قيد (Qayd): شرط و عهد وييمان// كمال (Kamal): تمام ؛ تماميت ؛ 2 – آراستگي صفات ؛ در تصوف كامل شدن سالك است در ذات و صفات.// لامكان(La makane): عالم االوهيت // لطف(Lotf): رفق و مهرباني ،و در تصوف تأييد حق باشد و دوام مشاهدت و قرار اندر درجت استقامت: ’’والله لطيف بعباده،،.// نار(Nar): آتش و آذر ،و كنايه از جهنم و دوزخ.// نورNur): روشنايي و فروغ مقابل تاريكي و ظلمت ؛ در تصوف روشنايي غيبي كه از جانب حق تعالى بسوي خلق افاضه شود.//يقين(Yagin): 1 – بي شبهه ،و بي گمان ؛2 – بصيرت 3 – علم ،و در تصوف مشاهدهء غيوب است ؛ بكشف قلوب و ملاحظهء اسرار است ؛ بمخاطبهء افكار.

xlivاستاد علامه بديع الزمان فروزانفربيش از هفتاد و ينج هزار تركيبهاي وصفي و اضافي در غزليات مولانا يافته ،و از آن ميان ده هزار تركيب را اختراع انديشه مولانا دانسته است.

xlvبيت هفتم از غزلي برگزیدهء دیوان شمس/ بمطلع : شد ز غمت خانه سودا دلم

xlviكليات ديوان حافظ/ پژمان بختياري/ ص 387.

xlviiاز غزلی در نه بیت از برگزیدهء دیوان شمس که دو بیت مطلع و اخیر آن چنین ثبت شده است:

عشق جز دولت و عنایت نیست – جز گشادِ دل و هدایت نیست

نیست شو نیست از خودی که ترا – بتر از هستیت جنایت نیست

چنانکه ملاحظه میشود این غزل بیت تخلص ندارد. برخی واژه « نیست» را که در بیت اخیر که تکرار شده است تخلص دانسته اند که درست نمینمای . زیرا تکرار در سخن فارسی برای تاکید است. و مراد شاعر از واژه ء هستی در مصراع اخیر انانیت و منیت باید باش ، و الله اعلم.

بیت سوم از غزلی در ده بیت از دیوان شمس با مطلع:

ای ساقی جان پرکن آن ساغر پیشین را – آن راهزن دل را آن راهبر دین را

برگزيدهء ديوان شمس/ ص 116/ ابيات 1 و 2 و 5 و 6.

برگزيده ديوان شمس/ ص45 – 46/ بيت هيجدهم از غزلي بمطلع: اين خانه که پيوسته در او چنگ و چغانه است

سفرنامهء ابن بطوطه/ ج1/ ص

اين برش حلواي اخلاص ميتواند ندایی دلنشين و همان كلمه ای طيبه باشد که چه بسا با تلنگری بر شیشهء انانیت نفسی او را بتواضع میدارد.

غزل 98/ برگزيده ديوان شمس تبريزي

كليات ديوان شمس/ ج 3/ غزل شمارهء،

كليات ديوان حافظ/ تصحيح حسين پژمان/ ص

برگرفته از مدخل بحث نگارنده از دکترین نظامی در مخزن الاسرار.

xlviiiبرگزيدهء ديوان شمس/ ص 116/ ابيات 1 و 2 و 5 و 6.

xlixبرگزيده ديوان شمس/ ص45 – 46/ بيت هيجدهم از غزلي بمطلع: اين خانه که پيوسته در او چنگ و چغانه است

lسفرنامهء ابن بطوطه/ ج1/ ص

liاين برش حلواي اخلاص ميتواند ندایی دلنشين و همان كلمه ای طيبه باشد که چه بسا با تلنگری بر شیشهء انانیت نفسی او را بتواضع میدارد.

liiغزل 98/ برگزيده ديوان شمس تبريزي

liiiكليات ديوان شمس/ ج 3/ غزل شمارهء

livكليات ديوان حافظ/ تصحيح حسين پژمان/ ص

lvبیت سوم از غزلی در ده بیت از دیوان شمس با مطلع:

ای ساقی جان پرکن آن ساغر پیشین را – آن راهزن دل را آن راهبر دین را

lviمدخل بحث نگارنده از دکترین نظامی در مخزن الاسرار/ …

lviiبيست مقاله/ ص 129.

lviiiرباعيات مولانا/ ج9/ ديوان کبير/

lixرک مخزن الاسرار نظامی و هامش وحید دستگردی بر آن ، از جمله ص 166 داستان جمشید با خاصگی محرم/ ابیات 41 و 42 از آن حکایت که نظامی میفرماید:

عشق که در پرده کرامات شد – چون بدر آمد بخرابات شد

این گره از رشتهء دین کرده اند – پنبهء حلاج بدین کرده اند

lxيکي از اين حلاج وشان فیضی کاشانیست)ت1090هجری قمری ( ,که میتوان او را از پیروان مولوی شمرد. او را تقلیدی از غزل مورد مطالعهء ماست ؛ در پیروی از مولانا در همان بحر و ردیف افکنده ای در بیست بیت سروده است ،که لطافتی ویژه دارد و نقل آن مناسب مینماید ،و شایستهء آنست که در دراستی نقدی با غزل مولانا موازنه شود:

شور عشقی در جهان افکنده ای مستیی در انس و جان افکنده ای

کرده ای پنهان محیط بیـــــکران – قطره ای زان در میان افکنده ای

جلوه داده حسن را زان جلوه باز – پرده ای بر روی آن افکنده ای

سایهء خورشید روی خویـــــــش را بر زمین و آسمان افکنده ای

یک گره نـــــــگشوده زان زلف دوتا – بوی جانی در جهان افکنده ای

از روانــــها کرده ای جوها روان – غلغلی در خاکــــیان افکنده ای

کاف و نون امر را بی حرف و صوت در مکان و لامکان افکنده ای

آتشــــی از عشق خود افروخته – جان خاصان را در آن افکنده ای

دوستانـــــــــــت را برای امتحان در میان دشمنـــــــان افکنده ای

عارفان را داده ای برد الیقین – جاهلانــرا در گمان افکنده ای

عاقلان را کار دنیا کرده یار – عاشقانــرا در فغان افکنده ای

در دل من شوق خو د جا داده ای – آتش دل را بـــجان افکنده ای

کرده جا در جان و جان خسته را در طلب گرد جهان افکنده ای

قطرهـــــهای دل ز عشق خویشتن در محیط بیــــــــکران افکنده ای

داده ای هم اختیار ما بــــما – هم ز دست ما عنان افکنده ای

از بهشت و حور داده وعده ای رغبتــی در زاهدان افکنده ای

ز آتش دوزخ وعیدی داده ای – رهبتـی در عاصـــیان افکنده ای

نقش انسانـــــــرا کشیدستی بر آب – از بنان آنـــگه به نان افکنده ای

چون بنانـــــش را تو کردی تسویه – پس چرایــش از بنان افکنده ای

فیض را از عشق ذوقی داده ای – در تماشای بتان افکنده ای

این مثنوی از دیوان فیضی کاشانی ضبط گردید که بتصحیح و مقدمهء محمد پیمان است/ چاپ پنجم/ 1372، و غیر از آن ندیدم کسی به آن اشاره ای کرده باشد.

lxiرك: كليات ديوان شمس/ جلد نخست/ غزل شمارهء؟

lxiiابن خفیف الشیرازی(261 – 371).[مرجع تاریخ تولد و وفات ابن خفیف از سایت فرهنگسرا نقل شد].

lxiiiفيه ما فيه/ تصحيح فروزانفر/ ص193.