اثير فلسفهء اسلامي

بنام خداوند بخشندهء مهربان

 اثير فلسفهء اسلامي

   گفته ميشود جرأت در بحث ضروريست، وليكن در بحث تصوف بايد از معرفتي وافي برخوردار بود ؛ تا با يقين کامل امور را بنا بر فهم و ذوق دريافت.

  مقاله ” اثير فلسفهء اسلامي ميان ابن رشد و ابن قسي” بيانگر استنباطي است، كه نگارنده پس از مطالعهء تحقیق”كتاب خلع النعلين و اقتباس النور من موضع القدمين” با استناد بر برخي از كتب فلسفي قديم و حديث بدست آورده است.

    در محور تأملات ديدگاههايي از سه نوع زندگي علمي عرفاني سه شخصيت وزين فلسفهء اسلامي در دو قرن ششم و هفتم هجري بنگارش ميآید، شخصیتهایی كه هر سه از ميان اشراف اندلس برخاسته بودند، و خاندان هر یک از آنان از رفاهيت اجتماعي خاصي برخوردار بوده اند، و از زندگی ايشان بر حسب تسلسل زماني چکیدهء زیر ارائه میگردد:

1 – الشيخ الإمام أبي القاسم أحمد ابن قسي اندلسي(ق 545هجري )، نیاکانش از كنتها و فئودالهاي نومسلمان اندلس بوده اند. وي از شاگردان ابن برّجان و ابن العريف بود، كه نخست بخونخواهي آنان قيام نموده، سپس پايه گزار طائفه مريدين گردید.

2 – فقيه قرطبه و قاضي قضات اندلس أبوالوليد ابن رشد حفيد(520 – 591 ) وقت اغتيال ابن قسي جواني بيست و پنجساله بود. پدران وي منصب قضاي اندلس را بر عهده داشتند. وي بر منصب قضا بفلسفهء يونان روي آورد، و با شرح كتب ارسطو لقب شارح را از آن خود نمود.

3 – شيخ الأكبر أبوبكر محي الدين محمد بن العربي الحاتمي الطايي الأندلسي  (560 – 638 هجري) // (1156 – 1240) سومین و جوانترین آن سه گانه میباشد- و خاندان وي در دوران حكومت موحدين و مرينيين در خاک مغرب منصب قضا را بر عهده داشته اند.  ابن عربی  شارح و ناقد آراء ابن رشد و ابن قسي هر دو ميباشد.

در اين گفتار قصد ندارم به رأي ابن رشد حفيد اشاره كنم، كه زنان را حق سياست و ادب ميداد، و يا دربارهء عارفاتي پير و جوان از عرب و روم یاد کنم، و یا از دختر نوجواني فارسي در اصفهان سخن گويم كه الهام بخش عارف طايي شده اند، و يا از مادر ابن عربی بگويم، كه نور راهء معرفت وي گرديد، تا لقب شيخ اكبر فقط او را برازنده شود. بلكه فقط در مكتب استقراء براي وقوف به معني برخي از مصطلحات ؛ بنداي حافظ گوش فرا ميدهم:

حافظ از چشمهء حكمت بكف آور جامي – بو كه از لوح دلت نقش جهالت برود

حكمت چيست؟

حكمت دانايي است و دانش براي وصول به كمالات دنيا و رستگاري آخرت میباشد، و خداوند در قرآن کریم ميفرمايد: « و من يؤت الحكمة فقد أوتي خيراً كثيرا ».

جهان سر بسر دانش و حكمت است –  چرا بهرهء ما همه غفلت است

فلسفه كدامست؟

  اين واژه صورت ديگري از اصل يوناني فيلاسوفيا میباشد، و معني آن دوستداري حقيقت است،  و حقيقت اسم است براي چيزي كه در محل خود مستقر باشد، و آن باعتبار تحقق حقيقت است، و به اعتبار تشخص هويت.  و دوستداري آن بتعريفي دقيق: « با نيروي فردي محض از منبعي فكري ميتراود ». و فيلسوف – بنا بر تعريف افلاطون – بر فردي اطلاق ميشود، كه دوستدار حقيقت باشد، و انديشه اش او را بعالمي سوق دهد، كه جز حق نبيند. حكيمي گويد: حق را نميتواني ببيني مگر اينكه خود بنفسه بفلسفه رو آوري ؛ بنا بر اين با حافظ همصدا میشویم که میسراید:

بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم – كز بهر جرعه اى همه محتاج اين دريم

     موضوع  « اثير فلسفه اسلامي را ميان ابن رشد و ابن قسي » را نقدگونه ای تاريخي بر مقام فقهي ابن رشد قاضي قرطبي مسلمان و آراء فلسفي وي پی میگیریم، و در آن از حقيقت وجودي متفكري مسلم ؛ معاصر مرابطين و موحدين، ولي از اصلي غيرعربي ؛ پرده برميداريم، كه جنبش وي در موافقت با علماء فكر زمان خود نه تنها در تحولات اجتماعي و سياسي اين منطقهء پهناورازعالم اسلامي – يعني اندلس و مغرب اقصى بسيار مؤثر بوده است ؛ بلكه در ميدان عرفان اسلامي مؤسس مذهبي گردیده بود، كه پيروانش مريدين لقب يافته اند، و شيخ اكبر در بسياري از كتب خود بآراء وي اشاره نموده، و از مقام شهودي وي سخن رانده است. با اينحال بدلايلي شايد بشود روشن نمود، که چرا جز اندكي از علماء فلسفه و مذاهب باو اشاره اى ننموده اند، و اقوال مورخان عصر مرابطين و حكومتهاي پس از آن در اين باره مبهم و پيچيده مينماید. لذا در مسير قرطبه تا اصفهان – لحظاتي چند در تاريخ اندلس و مغرب اقصى توقفي نموده، تا با ترجمه اى از زندگي ابن قسي زمينهء آشنايي با حقيقت وجودي او را فراهم نماييم، و بمفاهيم وارده در كتاب وي نظر اندازيم.

     لفظ اثير را ميشود ؛ به روح عالم تعبير كرد، و به حكمتي كه در هر عصر و زمان جريان داشته، و بشريت از آن بهره ها يافته است ؛ مانند حكمت افلوطيني كه امروزه از آن در ميادين علمي پيچيده در ساخت مغزهاي سخت افزارو نرم افزاري رایانه اي و بگردش در آوردن ماهوارهها از آن بهره ميگيرند، و ميشود آنرا به آسمان(CIEL) و نفس(AME) معني نمود، و به مفهوم آتش(FEU) نیز آورد ؛ آتشي شيطاني بمانند إتر غيرمرئي كه شراره اى از آن در كوتاهترين زمان ميان دو مخلوق متفكر بیفتد، و شرّ بر پا ميكند. زيرا ابلیس بنا بر داستان آفرینش با برق عصيان خود نه تنها آدم و حوا را از بهشت برين بدور انداخت ؛ بلكه در هر زمان و مكاني از مهلتي كه خداوند متعال او را داده؛ استفاده ميكند، و تا قيامت در كار تفرقهء آدميان و دور گردانيدنشان از نور هدايت بكوشد، و تسخر زنان « فلا تلوموني » بگويد.

    اما آفريدگار بي نياز را به ندبه هاي انسان رحمت آمد، و او را كسوت وجودي پوشاند، و روي زمين مقام داد ؛ زيرا حكمت خلقت را اين مفهوم است:

من نكردم خلق تا سودي كنم – بلكه تا بر بندگان جودي كنم

      ولي چه سود ؛ كه وسوسه هاي خناس نه تنها قابيل را بكشتن برادرش هابيل واميدارد، بلكه برادر كشي را به همسايه كشي، و به كشتن امم دنيا ميكشاند، و ديدهء غافلين « و جعلناكم شعوبا و قبائل » را ميبيند ، و بمفهوم « إنّ أكرمكم عند الله اتقاكم » پي نميبرد.

  زيرا براي كشف حقيقتي جاودانه ؛ بايد يكميليون و دويست هزار عصب بينايي در چشم هر انسان سالم ذوالعينين – بقول ابن عربي – بكمك عقل و دين آيد ؛ تا هابيلهاي هر زمان را بترميم خرابيهاي قابيلها برخيزاند و بقیام وادارد. بدينگونه است، كه كساني همچون سقراط (470 – 400 ق م) را مي بينيم، كه ابراهيم وار شغل و مذهب پدر را رها كرده، و بشيوهء توليدي (inducation ) میكوشد تا مردم زمانه را بر مبناي عقل دوستداري حقيقت آموزد ؛ تا از راهء جهل بدنبال شرّ نروند، و خود را در اينراه بجامي شوكران فداي حقيقت مينماید، ولي شاگردش افلاطون با كتاب محاورات (Conversation) خود افكار حقيقت جويانهء استاد را زنده ميدارد، و آنتس تنس – شاگرد دیگر سقراط – بروش استهزا از ديو مردمان فرار ميكند، و پيروان خویش را بجستجوي انسان حقيقي بر ميانگيزد، که از آن میان عاقلي ديوانه نما چون ديوجانس در روز روشن چراغ بدست گرد شهر میگردد، تا متفكرّان همهء اديان و مذاهب را با خویشتن بي خویش به پرسش و پاسخ وا دارد، در آرزوي آنچه يافت مي نشود؛ ميماند.

حقيقت سقراطي در استمرار از افلاطون بشاگرد وي ارسطو ميرسد، كه در زمرهء مشائين در ركاب استاد بود، أمّا وي فضاي رواقي را براي تعليم كافي نمي بينيد، و در پيشوايي مشائيان معلمّ اول ميشود، و مردمان را ندا ميدهد:

     « حكمت و دوستداري حقيقت رأس علوم و آداب است، و تنقيح كنندهء افهام و آيينهء نفوس، و مميّز حق از باطل، و كسيكه حكيم نباشد ؛ سقيم است ».

نداي او ندايي میشود كه در زمانهاي پس از وي فيلسوفان جهان را بتأمل وا ميدارد. و ما در قرن ششم هجري يكي از بزرگترين متفكران عرب مسلمانرا ميبينيم، كه در اقصى غرب عالم اسلامي در باغ فكر ارسطويي قدم ميزند. وي ابن رشد حفيد (520 – 591) است ؛ فقيهي كه پدر در پدر بر منصب قضا بوده اند، و او خود در سال 565 قاضي اشبيليه، و در سال 567 قاضي قرطبة، و پس از آن قاضي قضات اندلس ميشود.

ابن رشد در راه « أطلبوا العلم » قدم بر داشته بود، ولى در مرحلهء علم يونان توقف ميكند، چه قضاياي فلسفي را جدا از ايمان بررسي ميكند، اگرچه در ميدان ترجمهء عقايد ارسطو لقب شارح از آن وي ميشود، ولیکن هانري كربن دانشمند معاصر فرانسه ميگويد:    « ابن رشد چون پيوند خود را با فلسفهء نبوت در اسلام قطع ميكند ؛ رو بتحليل ميرود، و نابود ميشود ».

نميدانم پرفسور كربن به تشابهء ميان سرنوشت دو حكيم يوناني – سقراط و ارسطو – با سرنوشت دو حكيم مسلمان يعني ابن قسي و ابن رشد توجهي نموده است ؛ يانه؟

وي در مقارنهء اديان مي بيند: « الهيات يهودي و مسيحي بصورت ايده لوژيهاي اجتماعي درآمده، و جنبه هاي غير ديني يافته است، ولي وضع در اسلام جز اين بوده است زيرا سير تفكر اسلامي از مبدء آغاز ميشود، و به معاد باز ميگردد…، و افقها و چشم اندازهاي عروج بشري كه همه جنبه هاي اجتماعي و سياسي و فلسفي را در بر ميگيرد ؛ از فرداي روز رحلت پيامبر اسلام (صلعم) است ، که آغاز شده است ».

ورود به عمق آراء اين مفكّر عاليقدر را بخود اجازه نميدهم، ولي با مطالعهء تاريخ برایم پرسشي مطرح ميشود: اگر فقيه قرطبه و قاضي قضات آن كه مقامي كاملا شرعي است ؛ براي آشنايي با علوم زمان و دانايي بيشتر بفلسفهء يونان رو نمود، و چرا ترجمهء افكار ارسطو را بزبان عبري پرداخت؟

     آيا در ستار عقايد ارسطو آراء خويش را اظهار داشته است؟ و يا جاذبهء گفتار حكيم يونان را  بزباني ديگر تشريح ميكند كه « عدل ميزان الهي ميان بندگانست؛ تا حق ضعيف از قوي گرفته شود، و محقّ از مبطل پيدا آيد، پس هر كه ميزان الهي را نابود سازد؛ از نادانترين مردمان است ». آيا ابن رشد حاكمان عصر خود را براي فهم تأويلات خود نالايق مييافت؟و يا بر جان خويش نگران میبود؟ شايد با تأملي به وقائع قرن ششم و نظري به سرنوشت این فقیه عالیقدر حقيقت را بنمايانيم.

عبدالرحمن جامي در قرن نهم هجري ميفرمايد:

عالم همه شيشه هاي گوناگون بود – آمد بمیان پرتو خورشید وجود

   هرشیشه كه بود سرخ يا سبز و كبود – خورشید در آن جام همانگونه نمود

ابن رشد كه در اغتيال ابن قسي جواني بيست و پنجساله بود ؛ با فراستي همچون استاد خود ارسطو؛ كوشيد، تا حاكمان عصر را برأفت جلب نمايد، با اينحال خود شاهد سوختن كتابهاي خود ميشود. اگرچه با وساطت برخي از علماء از مرك نجات ميابد، وليکن بحكم آنكه هر حياتي را مماتيست؛ آن فقيه و قاضي قضات تمام منطقهء اندلس نيز در سال 591 هجري در شهر مراكش وفات مييابد. ابن عربي یادمیکند که با دو تن از دوستان خود – “أبوالحكم عمرو بن سراج” ناسخ، و “أبوالحسن محمد بن جبير” اديب و فقيه رحاله – در تشييع جنازه ابن رشد حاضر بودند ؛ هر سه ملاحظه ميكنند، كه در طرف ديگر بار چهارپايي كه جنازه را به قرطبه حمل ميكرد ؛ تأليفات ابن رشد حمل ميشود، و هر يك بارتجال ابياتي ميسرايد. ابن عربي ميگويد:  « وقلنا في ذلك:

هذا الإمام و هذه أعماله – يا ليت شعري هل أتت آماله ».

    شايد در آن هنگام ابن عربي اين فكر را با الفاظ مرتجلش در سر ميداشت، كه شمس حقيقت را نميشود براي كوران از وراي ستار نمود، و اگر نميشود چون ابن قسي نيروي سوزان آنرا با گرمي خون خود بر چهرهء خواب رفته شان پاشيد؛ بايد راهء آسان و راست را بآرامي پيمود ؛ پس به نشر و ابلاغ افكار عارفانهء خود و تدريس مستدركاتش ميپردازد.

   هر چند كه گفته شد ابن رشد و ابن عربي دو شخصيتي هستند كه دنياي مسيحيت و دنياي اسلامي طريقشان را مي پويد؛ امّا بايد اضافه نمود، كه طريقه ابن عربي آميختن افكار ابن قسي با فراست ذاتي او بوده است ؛ همان فراستي كه در اطاعت امر پدر نشان ميدهد، و به ديدار ابن رشد ميرود، و در لفافهء لا و نعمي دنيايي از فكر را با سالهاي زندگي خویش حمل ميكند؛ اگر چنين نيست چرا ابن عربي در سال 591 هجري يعني سال وفات ابن رشد به تونس ميرود، و در آنجا تنها بتدریس کتاب ابن قسي – خلع النعلين – میپردازد، و بر آن شرح مينويسد. و اين در سي سالگي آن حكيم عاقل پرمايه است. ابن عربي سرزمين مادري خود يعني اندلس و مغرب اقصى را ترك ميكند، و خود بمشرق زمين ميرود، و گويي دل خویش را با قول أبوسليمان سجستاني موافق دیده بود : « نزلت الحكمة على رؤوس الروم و السن العرب و قلوب الفرس و أيدي الصينيين ».

عجب ميداشتم ز حافظ حديث جام و پيمانه

ولي منعش نميكردم كه صوفي وار ميآورد.

   هنري كربن علم تأويل را نظير فلسفهء رواقي ميداند، و اساس و پایهء آنرا توجه معنوي و الهامات غيبي ميشمرد، و با پايداري و تتبع بحكمت اشراق روي ميكند ؛ شايد به اين سبب بود، كه مرحوم عثمان يحيى محقق فتوحات مكيه و يار و همپاي تحقيقات استاد از وي با لقب “قربان النور” نام ميبرد.

     اهتمام هانري كربن بعرفان اسلامي او را بر آن ميدارد، تا براي خدمت به فلسفهء اسلامي تحقيق كتاب “خلع النعلين و اقتباس النور من موضع القدمين” تأليف ابن قسي را با تصحيح مخطوطات موجود و شرح ابن عربي بر آن ؛ براي شاگرد مغربي خود در نظر میگيرد.

    دربارهء مؤلف خلع النعلين ؛ أبوالقاسم ابن قسي صوفي مغربي و از كتاب وي در مراجع فارسي جز باختصار سخني نرفته است، براي مثال دهخدا در لغت نامهء خود چنين میاورد: « ابنُ قُسي احمد يكي از شيوخ متصوفه ؛ او بسال 534 در اندلس دعوي مهدويت كرد، و در سال 538 بر ميرتلا و برخی از مکانهای ديگر مستولي شد، لكن پيروانش ؛ او را بموحدين تسليم كردند، و عبدالمؤمن موحدي وي را آزاد كرد، او مدتها در دربار موحدين بزيست، و عاقبت بدست يكي از پيروان خويش كشته شد ».

    علامه دهخدا از كتاب ابن قسي بعنوان “خلع النعلين في الوصول إلى حضرة الجمعين” نام ميبرد، و عبارتي از شرح شيخ محي الدين آورده، كه ميگويد: « إنّ المصنف كان من أهل العربية و الفضل ؛ متضلعاً من اللغة ، فلا يقصد إلى كلمة إلاّ لحكمة يراها » و اين عبارت ابن عربي مقام شامخ مؤلف و تأليف هر دو را اثبات ميكند ، و شرح ديگري نيز شيخ عبدي شارح فصوص بر اين كتاب دارد ».

    در برخي از منابع عربي زبان در مراسلات عرفاي زمان ابن قسي مي بينيم ، كه شخصيت ابن قسي بنحوي ديگر بروز دارد، و براي مثال مي بينيم  أبوالعباس ابن العريف است ،كه نزد شيخ ابو القاسم ابن قسي تلمذ ميكند.[رسايل ابن العريف].

فاس – مهوش اسدي خمامي

 18، 03، 2003

 ترجمه فرانسه این مقاله آماده بارگزاری میباشد.