در کودکیم

زمستان منچستر طولانیست، و آن اشتیاق خاطر را برمیانگیزد برای روزگاری که در آن طبیعت جوان و زیبا شود، و آفتابی ملایم در آسمان رخ نماید، علاوه بر این زمستان پرسروصدا بود، برق اطراف ابرهای سیاه و غلیظ را بخود میکشاند و صدای ترسناک وغضبناک رعد در فضا میپیچد.آسمان میبارد، وشهردر سیلی کشنده غرق میشود.همه جا خیس، وازهرچیزی اب سرازیرمیشود، قطرات باران بر پیاده روهای خیابانها میرقصد ومیرقصاند،و آهنگی یکنواخت و پیوسته میافریند، باد خروشان و جوشان رها میشود، و گاه و بیگاهی از آن صدایی آزار دهنده بگوش میرسد، به نردههای چوبی و بشاخه های درختان حمله میاورد. بیدهای بلند در معرض وزش باد میخمد، یا اسمان تاریک شهر را با دانه های تگرگ سنگباران میکند  بشیشه های پنجرهها میکوبد گویی که دسته هایی از پرندگان بیهوده میکوشند که آنرا با منقارهای خود سوراخ کنند. گاهي فضا با ذرات برف یکی پشت دیگری پرمیشود، و برف ارام آرام بر زمین مینشیند، اندکی نمیگذرد و شهرسیاه را پردهءسفید و درخشانی میپوشاند، وخیابانها و خانه ها و درختان و هرچیزی در آن چنان مینماید که عصایی جادویی را لمس کرده است، گاهی صبح برمیخاستم، و از پنجره سرمیکشیدم اثری از خیابانها و آنچه در آنست نمیافتم، فقط مه اندر مه بود، که شاید تمام روز بر سینه شهر بنشیند، و مردم مجبور شوند چراغها را روشن نمایند، گویی که شب گذشته هنوز ادامه دارد، چراغهای خیابانها مانند ستارگان دوردست نزدیک بافول کم نورمینماید، و دایرهء سیاهی از مه غلیظ نور را احاطه میکند، این زمستان شدید در روحیهء من صوری جبروتی برمیانگیزد که تا زنده هستم هرگز آنرا فراموش نمیکنم، از جمله ظواهری که خیالم را تحریک میکرد رعد است، که خیال میکردم آسمان مانند زمین ازمخلوقات به تنگ آمده است، و اینکه نسبت آسمان نسبت بزمین در دنیا مانند نسبت طبقهء دوم به طبقهء اول منزلست، و این رعد سرو صدای ساکنان طبقهء دوم است، وچون سر و صدایشان رعد است، لابد آنها عملاقهای جبارّی هستند، و صدای رعد چون میدوند یا بازی میکنند، پاهایشان بر سقف تمام این سروصداها را بوجود میاورد، گاهی نیز صدای رعد در نظرم صدای ارابه اي با اسبهای سرکش درحین عبوراز خیابانها نزدیک مینمود، لذا هربار در نظرم چنان مینمود که گروهی ازین عملاقها (غول پیکران) سوار بر ارابه های قوی با سرعتی دیوانگی با سرعتی جنون آمیز از یکدیگر سبقت میگیرند، و گوش دنیا را در زیر پاهایشان بلرزه میاورند.

باد مظهری دیگری در تحریک خیالم بود، و در تاریکی شب مخفی در بسترم به جیغهای آن گوش فرامیدادم، بارها از خود میپرسیدم معنی باد چیست؟ و چون جوابی نمییافتم به فرض کردن میپرداختم، که از جایی خیلی دورمیاید و هروقت سدهای بین آن و جهان برداشته شود؛ میوزد. صدای باد در روحیهء من نوعی بدبینی بوجود میاورد، و چون نهال کوچکی در معرض وزش آن به لرزه درمیامدم، و نیز درنظرم علتی برای جیغهای باد هست، و حادثه ای هولناک پنهان در جایی نامعلوم ازجهان اتفاق افتاده، و باد برخرابیها و ویرانیها گریانست، گاهی دیگر بنظرم میرسید؛ افقی وسیع پر از دردها و اندوههای مبهم و موجوداتی نادیده آنجا هستند که از شکنجه بستوه آمده و فضا با ناله و جیغ پرشد. این ظواهر زورمند که معنیشان را درک نمیکردم در روحیهء من صوری پیچیده از عالم میساخت، تا آنجا که از بس افسانه شنیده بودم رموزی برای زندگی دیگر نادیده شد که در آن مردمی زندگی میکنند که تنومندتر و زورمندتر از ابنای بشرند، و چون هرچیزی که به آن رمزها وابسته باشد قوی وشدید میباشد.

با تمام اینها همه چیزی در زمستان طولانی نبود، زیرا جوانب دیگری هم داشت که برایم دوستداشتنی مینمود، و باعث فراموشی آن صور هولناک و نوازشگر مخیلهء من میشد. سرمای شدید تن کوچکم را پر از نشاط میکرد و مرا به دوندگی و جست وخیز وغرقه شدن در بازی وامیداشت. براستی بازی یکی از مظاهر شادماني کودکان در زندگیست، که بچشم میخورد، سینه اش با نفسهای خسته بالا و پایین میرود، و صورتش درخشان از نشاط و چشمانش براّق از خوشحالی و گونه هایش از شادی سرخ میشود، ودر بیننده آن بشاشت و رضایت سریان میکند.

چیزی که بیش از همه در زمستان دوست داشتم اینکه نزدیک بخاری نشسته و به داستانهای عجیبی که مادرم نقل میکرد گوش فرا دهم، و در جلوی بخاری خانهء خانوادهء پاترنوس بگفتگوهایشان دربارهء پیشرفت تمدّن و تغییراتیکه زندگی بخود گرفته گوش فرا دهم، هرچند در مخیله ام از آن صورتهای کمرنگ دورازحقیقت چیزی جا نمیگرفت، با اینحال من از آن گفتگوها لذت میبردم.

چنین زمستان طولانی پرسرما و شدید مردم را بکارهای جدی وامیدارد. مراکشیها کاملا سرگرم کارهایشان میشدند ، ولی این مانع نمیشد که در خانه هایشان شب نشینی نمایند، وآن جدیت را با کمی تفریح و خوشگذرانی بیامیزند، وقتی در خانهء ما شب نشینی میشد، خندههایشان را در اطاق مجاور که من و خواهرم میخوابیدیم میشنفتم، و گفتگوهایشان که از آن چیزی در نمییافتم بمن میرسید.

امّا کارهاییکه این مراکشیان دور از وطن در وسط زمستان کاملا بآن مشغول میشدند تجارت بود که من نمیفهمیدم و در آن سن کودکی اهمیت زیادی بآن نمیدادم- هنوز میتوانم بگویم که در همهء آنها نشانهء رفاهیت و خوشحالی که از مظاهر موفقیت است آشکار بود، ولی این تجارت چنانکه بعدها فهمیدم بر معرفت اصولی که برای چرخانیدن کارهایی که در میان طوفانهای اقتصادی لازمست بنا نبوده بهمین علت بمحض برخورد با اولین ظوفات اقتصادی همهء آنها بخاک سیاه نشستند.

پدرم مانند دیگران کارهای خود را در حجره ای انجام میداد، و من هنگامیکه از یکنواختی خسته میشدم برای تنوع اصرار میکردم مرا باخود ببرد؟! و چون میپذیرفت با بیصبری فردای آنروز را انتظار میکشیدم.

بلافاصله پس از صرف ناشتایی حدود ساعت هشت صبح منزل را ترک میکردیم. در خیابان گروههای مردم از همسایگان ما ؛ مردها و بچه ها مانند ما خانه هایشان را ترک کرده به مدرسه یا بسرکارشان میرفتند، و بعد از استراحت شب خیابانها را از زندگی و نشاط لبریز میساختند. وقتی سوار تراموای میشدیم از پنجره بشهر دقیق میشدم. هرچه بیشتر وارد خیابانها و بازارها و کارها میشدیم؛حرکت وجنب و جوش بیشتر میشد، چنان بنظرمیرسید که شهر از بیداری ساکنانش بیدار شده است، چشم فقط جنب و جوشی دائمی و روزافزون میدید،که مرا هم بحرکت و کار وامیداشت، ولی من نمیدانستم چه باید کرد؟

وقتی از تراموای پیاده میشدیم، با سبکروحی پدرم را دنبال میکردم، و در پهلویش جهشوار راه میرفتم، تا داخل ساختمانی میشدیم و از پله ها بالامیرفتیم،و جلوی دری میایستادیم تا پدرم کلیدی در آن میچرخانید. پیش از اینکه وارد دفترش شویم از نگاه کردن بحروف سیاهیکه بر شیشهء در نقش شده غافل نمیشدم، میدانستم که این حروف نام پدرم است (مستر – ت – بنجلون )، و با اینکه هنوز سواد خواندن نداشتم از بس (زیاد) آنرا چاپ شده روی پاکتهای مراسلاتی پدرم در خانه میدیدم تشخیص میدادم.

دیری نمیگذشت که سکرتر انگلیسی در را باز میکرد، و در حال در آوردن پالتویش بما سلام میکرد، و بر میز مقابل میز پدرم مینشست، و کار شروع میشد. من بروی صندلی پهلیش مینشستم، و برای فهمیدن حقیقت کاری که انجام میدهند، بیفایده میکوشیدم، و این کوشش خود را با دقت بر اشیاء اطاق آغاز میکردم، شاید چیزی بیابم و فهم مرا راهنمائی کند، دفترها، پروندهها، مطبووعات، کاغذ نوشتن و پاکتها و قلمها و دواتها و نامه ها و ماشین نسخه برداری، تمبرهای پست و عکسها و صندوق آهنی و کلیدها و سبد باطله و نمونه های پارچه ها…الخ

بیهوده میکوشیدم میان این چیزهای گوناگون ربط دهم تا نظری روشن دربارهء کار پدرم بدست آورم، و بیفایده کوشش میکردم از کلماتی که پدرم و سکرترش بکار میبردند برای فهمیدن کمک بگیرم.

منظور از وجود آلات زیاد چون بخاری و سلمانی و خیاطی را مثلا میفهمیدم، امّا ممکنست چنین چیزهایی در اطراف من بدرد چیزی چون آنها بخورد و اگر کارچنینست اینها چیست؟ بالاخره از فهمیدن مأیوس و ملول میشدم و بحرکت و رفت و آمد در میان اشیاء و دست زدن به آنها مشغول میشدم.

تنها رابطهء میان دو چیز یعنی قلم و کاغذ را میفهمیدم- آیا اصل آن به میل کودکانه در بیهودگی برمیگردد، و یا آن اشاره ای بود باینکه روزگار آیندهء من مبتلی بآنها است، و چه ابتلای بزرگی.

یکدفعه که پدرم با سکرترش درکار خود فرو رفته، و من از تأمل و کوشش دربارهء آنان خسته شده بودم، یکی از روزنامه های عربی روی میز را برداشته و بحروف آن دقت کردم ، بعد مدادی بدست گرفته بیهوده  کوشیدم نوشتن روی ورقهء سفید را تقلید نمایم،

در اینوقت اولین فکر زندگی من بخاطرم خطور کرد که گمان بردم فکر درخشانیست و آن که کاغذ سفید را روی روزنامه گذاشته و دریافتم که حروف روزنامه از زیر ورقهء نازک کاغذ روشنست، پس قلم را برداشته و روی دائرهها و خطها و نقطه ها کشیدم، سپس کاغذ نوشته شده را برداشتم و بسیار خوشحال شدم زیرا برایم روشن شد که برازهای اولیهء کار دست یافتم، و چون آن ورقه را بپدرم نشان دادم چشمانش از خوشی و اعجاب درخشید، و این بر یقینم افزود. با اینحال پس از گذشت اندک زمانی از همه چیز خسته میشوم ، زیرا چیزها محدود و امکان کارم تنگ بود، علاوه بر آن تنگی خاطری که در فصل سیاه زمستان به آن گرفتار میشوند، دچار میشوم، آدمي در جایی باشد، که چیزی برای تفریح ندارد – پس خواهان مراجعت بمنزل میشوم و بر این خواسته اصرار میورزم تا پدرم بتنگ آمده و پیش از وقت بمنزل بر میگشتیم، در حالیکه میگفت این آخرین باریست که مرا با خود بدفترش میبرد، و من نیز در دلم بخود میگفتم، و متعجب بودم چطور هر روز ساعتهای دراز خسته کننده در جایی مغموم پر از ادواتی که منظور از وجودشان را در نیافتم بگذراند. ولی تنها چند روز بعد است که دوباره میل رفتن بدفتر کار پدر در من پیدا میشد، و دوباره خواهش خود را از سر میگرفتم.

این بود صورتی از زندگی زمستانیم در آن روزگار گذشته – هرچه زمستان طولانیتر میشد، شوق مردم به تابستان زیادتر میگردید، پس عجیب نیست که تابستان در زندگی تغییری ایجاد میکند – از میان کسانیکه بیشتر بخاطر بهار و تابسستان جشن میگرفتند؛ این مراکشیان بودند که کارهایشانرا طوری تنظیم میکردند تا بزندگی نویی که فصل نو برایشان میاورد بپردازند، چه کسی میتواند تابستانرا در منچستر بسر برد- منهم با بیصبری تابستان را انتظار میکشیدم، بیک منظور که این شهر و آنچه از ناراحتی و غم در آن گذرانیدیم ترک خواهیم کرد، و با خانوادهء باترنوسون و مراکشیان هموطن ما بکنار دریا خواهیم رفت.

پیش از اینکه حافظهء من بجمع آوری صورتها بپردازد – اولین صورتهایی که در خاطرم حفظ کرده ام از تعداد انگشتان دست تجاوز نمیکند* چشمانم را بازکردم و خود را در منزلی قدیمی احاطه شده از غموض و ابهام دیدم که در پشت آن باغ بزرگی قرار داشت، که بارها از پنجره بآن مینگریستم و در جلوی منزل باغ کوچکی منتهی بنردههای آهنی بلندی بود که بین منزل و خیابان قرار داشت، و راهروی کوتاهی از وسط آن میگذشت، و به دری بلند آهنی میرسید.

خانه اي سه طبقه بود با راهروها و اطاقهایی بزرگ و پنجرههای وسیع با شیشه های رنگارنگ – چنین اوصافی هیچوقت مرا بآن مأنوس نمیساخت – باغ بزرگ پشت خانه باغبانی نداشت ، به آن علت گیاهان وحشی روییده بود، وآن بدرختان تنومندی منتهی میشد، که ترس مبهمی در وجود انسان برمیانگیخت، گاهگاهی گربه یا سگی را میدیدم که لابلای نرده ها میجهید و پنهان میشد، بارها از خود میپرسیدم این جنبده که بشکل انسان نیست چیست، هنوز بیاد دارم روزی را که گربه ای با سر بزرگ بمن حمله کرد، و من جیغ کشیدم که نزدیک بود غش کنم، چیزی که بر یقینم بر شریر بودن این موجودات میافزود، این بود که اهل منزل آنها را میراندند.

پنجرههای بزرگ و شیشه های رنگارنگ بخاطر بزرگی و رنگهای مختلف و دلگیرشان باعث اضطراب خاطرم میگشت، و از آن گذشته برف و سرمای شدید به برانگیختن خیال ناتوان من کمک میکرد، تا  اینکه ترس در وجودم ریشه دوانید.

اطرافیان من عبارت بودند از پدر و مادرم و پرستارم – رابطه ام با پرستارم استوارتر از پدر و مادرم بود، چه پدر تمام روز از خانه غیبت میکرد، و جز در شب اورا نمیدیدم، و مادرم زنی جوان و ناتوان که بنیهء ضعیفش باو اجازه مراقبت از مرا نمیداد.

پرستارم چون ما مراکشی بود و من نه در روز و نه در شب ازو جدا نمیشدم، واز زیادی چیزهایی که میدانست در تعجب بودم، و او پیوسته از بلادی دوردست صحبت میداشت، و میگفت که از آنجا آمده ایم، سرزمینی که حوادث آن چون ماجراهای افسانه ای مینمود- و نیز برایم قصه های کودکان میگفت، و اینگونه داستانها در من تاثیر زیادی نمود، بطوریکه بعدها در من میلی نسبت به آنها پیدا شد، و در خاطرم عالمی پرهرج و مرج از اشباح و حیوانات و مخلوقات خیالی بوجود آورد- یقین کردم

ادامه دارد…