قهوه جوش

سال گذشته با دو همکار کارگاهیم اریگو کوئیکو پدرینو برگنیولیدعوت شده بودم تا چند روزیی را در ملکی شخصی در وسط نورماندی بگذرانیم.

هوا که وقت بیرون شدن ما نوید میداد که عالی باشد، ناگهان عوض شد، و آنقدر باران بارید که جادهء پوک و توخالی و پر حفره یی که بر آن میرفتیم همچون بستر و مجرای سیلاب شد.

ما تا زانو در لجن فرو رفته بودیم، لایهء غلیظی از گل رس به کف پوتین هایمان چسبید و ثقل و سنگینی آن قدمهای ما را آنقدر سست و کند کرده بود که پس از غروب خورشید تازه به مقصد رسیدیم.

ما خسته و کوفته بودیم به آن حدیکه میزبان ما متوجهء کوششمان برای جلوگیری از خمیازه کشیدن و بازنگاهداشتن چشمان ما شد و بزودی پس از صرف شام هرکدام ما را به اطاق خود راهنمایی کرد.

اطاق من بسیار بزرگ بود؛ در حال واردشدن لرزش تب را احساس کردم، آنقدر که بنظرم رسید به دنیای تازه ای پا گذاشته ام.

خلاصه اینکه میشد زمان رگانسحکومت فیلیپ دِ أورلئان را احساس کرد. بالای در نقاشی چهار فصل فرانسوا بوشهرا نشان میداد، مبلمان و اثاث زیادی با بیذوقی تمام چیده شده بود، و دیوارهای میان در و پنجرهها آیینه هایی قلمزنی شده پر و سنگینی داشت.

هیچ چیز مرتب و منظم نبود، میز توالت پوشیده از جای شانه ها و گلوله های کاکل جا پودری بنظرمیرسید دیشب مصرف شده باشد.

دو سه پیراهن رنگ و رو رفته، یک بادبزن نقره پاش پولکدار با نقاشی جگن زارها (نیزارها)، کف پوش حصیری خوب واکس زده، و در شگفتی زیاد دیدم انفیه دان صدفی باز روی بخاری دیواری هنوز پر از توتون تازه بود.

 من این چیزها را پس از اینکه خدمتکار شمعدان را روی میز گذاشت، و شب بخیر گفت، تا متوجه شدم، و اعتراف میکنم مانند بید شروع به لرزیدن کردم و برای تمام شدن این لرزش و ترس احمقانه بسرعت لخت شده و به پهلو بطرف دیوار غلطیدم، و زود چشمانم را بستم.

ولیکن تحمل این وضع و حالت برایم غیرممکن بود، تختخواب زیر من مثل موجی میلرزید، پلکهایم بشدت بعقب برگشته، نیرویی مرا برگردانید تا شعله های آتش را ببینم که انعکاسی سرخگون در آپارتمان میانداخت، بنوعی که میشد بی هیچ زحمتی شخصیتهای قالی و چهرههای نقاشی شده دودزده آویخته بر دیوار را دید. آنان نیاکان میزبان ما بودند، سوارکارانی زره پوش، رایزنانی با موهای مصنوعی، و بانوانی زیبا با صورتهای بزک کرده و موهای سفیدشده با پودر و گلی سرخ بدست.

ناگهان شعله های آتش برافروخته تر شد، و جرقه ای کمرنگ و تیره ای اطاق را روشن کرد، و من بروشنی دیدم آنچه را که بیهوده نقاشی میپنداشتم حقیقت دارد، زیرا مردمک چشمان آدمهای روی قالی دیواری حرکت میکرد و بطور غریبی میدرخشید، و لبهایشان درست مانند لب مردمانی که حرف میزنند بازوبسته میشد، ولی من جز تیک تاک پاندول و صفیر باد شمال (سوز و سرمای پاییزی) را نمیشنیدم.

وحشت وصف ناپذیری برمن مستولی شد، موهایم بر پیشانی سیخ شد، دندانهایم بهم میخورد، عرق سردی تمام بدنم را فراگرفت.

پاندول ساعت یازده را نواخت، طنین آخرین زنگ آن مدتی طول کشید تا خاموش شود، ناگهان

آه ! نه، جرأت نمیکنم تا بگویم که چه پیش آمد، هیچکس باورم نخواهد کرد ، و احمقم خواهند پنداشت.

شمعها دوباره خودبخود روشن شدند، تنگ نفسی نامرئی آنها را جابجامیکرد، آتش دوباره به صفیر افتاد، همچون پیرمردی تنگ نفس خرخر میکرد، همزمان انبرهایی آتش را بهم میزد، و بیلچه ای خاکسترها را برمیداشت.

بدنبال آن قهوه جوشی خود را از میزی که بر روی آن بود به پایین انداخت، و لنگ لنگان خود را بسوی آتشدان کشاند و میان نیمسوزها جا گرفت.

چندلحظه بعد نیمکتها خود را جابجا کردند و در حالیکه پایه هایشان را بحالت شگفتی پیچ و تاب میدادند، پیش میآمدند خود ر به دور بخاری دیواری جادادند.

11

در آن حال نمیتوانستم جز به آنچه میدیدم فکر کنم ؛ اما آنچه هنوزم از دیدههایم بیادم مانده است اینکه بسیار خارق العاده بود.

یکی از آن پرتره ها، قدیمیترین آن، پرترهء مردی فربه و چاق با ریش خاکستری بود که بنظرم آمد سر پیر جان فالستافباشد که چهاردست و پا سرش را از کادر در آورده و با تلاش زیاد شانه هایش از کادر کهنه و قدیمی بیرون آورد و شکمش را پیچانده، و به سنگینی به زمین پرید.

نفسش هنوز بجا نیامده بود، که از جیب جلیقهء قدیمیش کلید کوچولوی جالبش را در اورد، در آن میدمید تا مطمئن شود که کلید همانست، و همهء کادرها را یکی پس از دیگری امتحان کرده بود. تا کادرها همه گشاد و وسیع شدند بنحوی که گذاشت صورتکهای حبس شده در آن براحتی بیرون آیند. کشیشهای کوچک عروسکی، پیرزنهای اشرافی HYPERLINK \l “_ftn2”[2]، صاحب منصبان موقر از پیر و جوان پنهان شده در لباسهای سیاه بلند، جواناني با جورابهای ابریشمی، در نیم شلوارهای پشمی گشاد آلویی رنگ شمشیرهایشان را بالاگرفته اند، همه این شخصیتها حاضر بودند، صحنه ای چنان عجیب مینمود که علیرغم وحشت وهراس خود نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.

این شخصیتهای شایسته نشانیده شده اند ؛ قهوه جوش بنرمی روی میز پرید. آنها قهوه را در فنجانهای ژاپنی سفید و آبی گرفته اند که خود بخود از بالای میز تحریری میدویدند، هرکدام آن به یک حبه قند و یک قاشق کوچک نقره ای مجهز بود.

وقتیکه قهوه سرو شد، فنجانها، قهوه جوش و قاشقها یکباره ناپدید شدند، مذاکره آغاز شد، یقیناً عجیبترین آنکه من هیچ نشنیدم، این بود که هیچیک از این گویندگان عجیب دیگری را نگاه نمیکرد، نگاه همه‌شان به پاندول ساعت دوخته بود.

منهم نتوانستم نگاهم را برگردانم، و نیز نگاهم را از عقربه های مرموز که بطرف نیمه شب حرکت میکردند، برگردانم

زنگ نیمه شب نواخته شد؛ صدایی با همان طنین پاندول، شنوانیده شد که میگفت:

اینهم نیمه شب! باید رقصید.

جمعیت همه برخاست. مبلها خودشان خودشان را جابجا میکردند، وسرانجام شوالیه ای دست خانمی را گرفت، و همان صدا گفت:

یالله! آقایان ارکستر شروع کنید!

فراموش کرده‌ام بگویم که موضوع پردهء قالی (روی دیوار) یک کنسرتو ایتالیالی بود، و در طرف دیگر آن شکارگاه گوزن، جایی که سربازان زیادی شیپور مینواختند. سگبانان و نوازندگان که تا آنوقت بیحرکت بودند، سرشان را به نشانه هواداری تکان دادند.

رئیس ارکستر چوبش را برای برداشت، و یک همآهنگی شاد و رقصان از دو طرف سالن شروع شد. نخست همه سه نفره HYPERLINK \l “_ftn3”[3]رقصیدند.

أما نت تند تقسیم اجراکنندگان با شخصیتهای متین هماهنگی بد داشت، و هر زوج رقاص پس از چنددقیقه چرخش روی یک پا را همانند برج آلمان شروع کردند. پیراهنهای ابریشمی زنان در این چرخش رقصان چروک شده، صدایی طبیعی مخصوصی ؛ همچون صدای بالهای کبوتران در حال پروازمیآمد، و بادی که زیردامنها را بطور چشمگیری پف میداد، که گویی زنگهای چرخان بودند.

آرشه نوازندگان چیره دست چنان با سرعت روی تارها میگذشت، که از آن جرقه های برق میجهید. انگشتان نوازندگان فلوت در زیر و بمها همچون جیوهء روان مینمود؛ گونه های تیراندازان بمانند توپ بادکرده، همه با هم سیلی از نتهای بدون فاصله را تشکیل میدادند، چنان تند، و زیر و بم شدن گامها چنان سرگیجه آور و غیرممکن مینمود که جنیان نیز نمیتوانستند چنان توازنی را دو دقیقه دنبال کنند.

همچنین حزین بود که این همه کوشش رقصندگان برای هماهنگی با سرعت هم باشد. آنان میجهیدند، جست و خیز میکردند، زانوهایشان رامیچرخاندند، زانوهایشان را در هوا چرخ میدادند، و سه بار پایهایشان را در هوا بهم میزدند، آنقدر که عرق از پیشانیشان بر روی چشمانشان ریخته، خالهای مصنوعی و آرایششان را میبرد. اما آنها خوب کردند، ارکستر سه چهار نت از آن‌ها سبقت گرفت.

پاندول ساعت یک را نواخت؛ آنان توقف کردند. چیزی نظرم را بخود جلب کرد: زنی که نرقصید.

او بر نیمکت مخصوص و راحتی کنار بخاری دیواری نشسته بود، و چیزی از دنیای دور و برش نظرش را نگرفت.

هرگز حتی در خواب نیز زیبا‌تر از او بچشمم نیامده بود؛ پوستی سفید خیره کننده، موهایی طلایی خاکی، با مژههای بلند، مردمکهای آبی، چنان روشن و شفاف، که روحش را همچون سنگریزه ای در ته جویی مینمایاند.

احساس کردم که اگر کسی را باید دوست داشته باشم، او میباشد. او مرا از تختخواب بیرون کشید، از جاییکه تا آنوقت نتوانسته بودم بیرون بیایم، بطرف او رفتم، او مرا میبرد چیزی که در دل میخواستم، بدون اینکه خودم بتوانم؛ و من خود را بر زانوانش یافتم، یکی از دستانش در دستان من گویی که بیست سال است که او را میشناسم.

اما با معجزه ای خارق‌العاده همانطور که با او حرف میزدم، متوجه شدم نوسانی سر موزیک را که هنوز بازی میکردند؛ و هرچند با موجودی چنین زیبا در اوج خوشبختی بودم، پاهایم مانع رقصیدنم با او شدند. با اینهمه جرأت نکردم به او اعتراف کنم. بنظر میرسید که خواسته هایم را فهمید، زیرا دست را بطرف کادر ساعت بلند کرد، دستی که نگرفته بودم:

تئودور عزیز ، وقتی که عقربه ها آنجا برسند، ما آنجا خواهیم رفت.

من ندانستم چطور شد، که هیچ شگفتزده نشدم، که چنین مرا بنامم بخواند، و ما به گب زدن ادامه دادیم. بالاخره ساعت معهود زنگ زد، صدای با طنینی زنگدارهنوز در اتاق طنین داشت و میگفت:

آنژلا شما میتوانید با آقا برقصید، خوشتان خواهد آمد، ولی میدانید چه نتیجه خواهد داشت؟

مهم نیست، آنژلا با صدایی عبوس پاسخ داد. و بازوان مرمرینش را دور گردنم گذاشت.

سریعتر! صدا فریاد زد.

و ما والس خود را شروع کردیم . پستان های دخترجوان به سینه‌ام میخورد، گونهء لطیفش به گونهء من فشرده میشد، و نفس نرم و دلپذیرش بر لبانم بارید.

هرگز در زندگی احساسی چنین پر هیجان نداشته بودم؛ رگ و پی من مثل فنرهای فولادین میلرزید، خون در شریانهایم میگداخت، و من ضربان قلبم را میشنیدم که گویی به گوشهایم آویخته است.

با اینحال هیچ غیرتحمل نبود. من در یک خوشحالی غیرقابل وصفی بسر میبردم، میخواستم همیشه همینطور بمانم، و چیز قابل توجه اینکه هرچند که ارکستر تندتر میزد، ما هیچ نیاز نداشتیم، و کوششی برای دنبال کردن آن نمیکردیم.

یاران شگفتزده از چابکی ما، فریاد آفرین میکشیدند ( براوو میگفتند)، و با تمام نیرویشان بر دستشان میزدند، که ما هیچ صدایی نشنیدیم.

آنژلا، که تا آنوقت با انرژی میرقصید، با مهارت چشمگیری درست میرقصید ناگهان خسته بنظر آمد؛ گویی که ساقهایش از خودش نبودند، بشانه هایم تکیه داد،پاهای کوچکش که دقیقه‌ای پیش بر کف اتاق میکوفت، دیگر جز بسستی کنده نمیشد، گویی که با تکه سربی پر شده بودند.

آنژلا ، شما خسته هستید، باوگفتم، استراحت کنیم.

موافقم، درحال پاسخ بمن پیشانیش را با دستمالش خشک کرد.

اما، در مدتیکه ما میرقصیدیم، همه نشسته بودند؛ فقط یک کاناپه خالیست، و ما دونفریم.

مهم نیست فرشتهء زیبای من، شما را بر زانوانم مینشانم.

III

بدون هیچ اعتراضی، آنژلا نشست، بازوانش را همچون شالی سفید بدورم پیچید؟ درحالیکه برای اینکه خودش را کمی گرم کند، سرش را در سینه‌ام پنهان میکرد، برای اینکه مانند یک قطعه مرمر سرد شده بود.

نمیدانم چقدر در این حالت ماندیم، زیرا همه احساسم جذب این مخلوق مرموز شگفت انگیز شده بود.

هیچ به زمان و مکان فکر نمیکردم، دیگر دنیای حقیقی برایم وجود نداشت، راههای پیوندی که بمن متصل میشد، شکسته ؛ روحم از زندان گلي خود رها شده، در ابهام و بینهایت شنا میکرد؛ من میفهمیدم که هیچ مردی نمیتوانست مرا درک کند؛ افکار آنژلا برایم اشکار میشد بدون اینکه نیازی بحرف زدن داشته باشد؛ زیرا روحش در بدنش همچون چراغی مرمری گچین میدرخشید، و دمبدم شعاعهایی از سینه‌اش بمن میرسید. گنجشک میخواند، نوری کمرنگ بر پردهها بازی کرد.

بمحض اینکه آنژلا آنرا دید، شتابان با ژست خداحافظی از تختخواب من بلند شد، و چند قدم بعد فریادی زد، و از بالا افتاد.

با ضبط دلهره برای کمک به او از جا برخاستمخونم از تصور آن منجمد میشود: هیچ چیز نیافتم جز قهوه جوش را که شکسته و هزار تکه شده بود.

با دیدن این منظره یقین کردم که بازیچهء تصوراتی شیطانی شده ام، چنان وحشتی مرا فراگرفت، که بیهوش شدم.

چون به هوش آمدم، در تختخوابم بودم؛ آریگو کوهیک و پدرینو بورگینولی کنار بسترم ایستاده بودند.

بمحض اینکه چشمانم را باز کردم، آریگو فریاد زد:

آه ! حیف نیست! تقریبا یک ساعتیست که ترا با ادوکلن مالش میدهم. شیطان امشب چه کردی؟ امروز صبح، دیدیم که تو پایین نیامدی وارد اطاقت شدم، دیدم لباس زنانه فرانسه پوشیده، روی زمین دراز کشیده، یک تکه چینی شکسته را مانند اینکه یک دختر جوان و زیبا باشد در بغل داشتی.

خدایا! این لباس عروسی پدر بزرگ منست، دیگری در حالیکه پایین کت قدیمی ابریشمی صورتی با گل و بتهء سبز را بلند میکرد. اینهم دگمه های شیشه‌ای براق و تزیینات طلایی و نقره ای و سبز درهم بافته که آنقدر به آن فخر میکرد. تئودور آنرا در گوشه‌ای یافته که تفریح کند. اما راستی از چه چیز حالت بد شد ؟ برگینولی افزود. این برای معشوقه ای کوچولو که شانه های سفید دارد خوبست؛ بازکن، گردنبندهایش را بازکن، اشارپش را، این فرصت خوبیست برای جلوه گری.

این ضعفی بود که مرا فراگرفت؛ اینگونه بسرم آمد، خشک جواب دادم.

خودم را شستم، و از لباس مسخره ام رها کردم.

و کمی بعد ناهار خوردیم.

سه رفیق من زیاد خوردند و بیشتر نوشیدند؛ من تقریبا چیزی نخوردم، یاد آوری آنچه گذشت برایم سبب حواس پرتی میشد.

ناهار تمام شد، همانوقت باران شروع شد، هیچ نمیشد بیرون رفت؛ هرکسی خود را بچیزی که میتوانست، مشغول کرد. بورگنینولی مارش جنگ را بر شیشه ضرب گرفت؛ آریگو و میزبان یک پارتی داما بازی کردند؛ من آلبوم خود را که چهارخانه بسیارسفید اعلا بود درآوردم و خودم را به نقاشی مشغول کردم.

با مدادم طرحهای نامرئیکمرنگمیکشیدم، بدون اینکه هیچ فکری از دنیا در سر داشته باشم نمودار دقیقی بهتر از قهوه جوش شد، که در شب نقشی بسیار مهم بازی کرد.

عجیب! چقدر شبیه سر خواهرم آنژلا است ؟ اینرا میزبان گفت، که پارتی داما را تمام کرده بود، و از بالای شانه هایم کارم را تماشا میکرد.

براستي آنچه را که قبلا گمان میکردم قهوه جوش است درحقیقت نیمرخ نرم و حزین آنژلا بود.

بتمام مقدسات ! او زنده است یا مرده؟ این من بودم که با صدایی لرزان فریاد زدم، گویی که زندگی من به جوابش وابسته بود.

او مرده است، دوسالست، بسبب ذات الریه ؛ بدنبال مجلس رقص.

حیف! با درد و اندوه جواب دادم.

و جلوی قطره اشکی که نزدیک بود بیفتد گرفتم، و کاغذ را در آلبوم جادادم.

من فهمیده بودم که دیگر خوشبختی برایم روی زمین نیست.

پایان ترجمه

نیاز باصلاح دارد

فاس – در خانه‌ام، ساعت یازده و نیم جمعه/ 9 دسامبر 2011

ادامه دارد

 \l “_ftnref1”[1]   – Falstaff

  “_ftnref2”[2]   – douairières