“در کودکیم” – دیباچه

اگرهم چیزی از افلاک و برجها و طالع ستارگان میدانستم در آگاهی از سعد یا نحس بودن روز تولدم بدردم نمیخورد، من نه تنها این چیزها را بلد نیستم، که هیچ – بلکه روز تولدم را هم نمیدانم، در این بابت از کسی دلگیر نیستم، زیرا این بی اطلاعی با ابهامی که از یادآوری روزهای نخستین زندگیم احساس میکنم تناسب دارد.

پس مادامیکه سالهای آینده زندگی انسان مجهول است، چه فایده دارد که ساعت و روز و ماه و سال تولدش را بداند، و مادامیکه مقیاسی درست تر در راهنمایی بر سن و سال برای کودکی و جوانی و پیری و فرتوتی است، چرا خود را با شمارش روزها مشغول بدارد.

طبعا نمیتوانم چگونگی شروع زندگیم را بیاد آورم، ولی شکی نیست در ماههای اوّل جیغهای بلند میکشیدم، و خطوط چهره ام نرم بود، که امکان نداشت فکر نگرنده را یاری دهد که این مخلوق سرانجام چه شکلی خواهد یافت، وشکی نیست در دنیای جدیدی که به آن روی آورده بودم، اول چیزی که دوست داشتم شیرخوردن ، واوّل بدی که بمن رسید از شیر بازگرفتنم بود.

– هرچه با گذشته بعقب باز میگردم، سرانجام حوادث مرا بدنیای نامعلومی میرساند؛ همچون کسیکه از رویای فراموش شده ای بیدار گشته، ولی این فراموشی مانع بیادآوردن احساسی که بهنگام رؤیا بر او مسلّط بود نمیشود، پس با اینکه چیزی از آنرا بیاد نمیاورد میتواند بگوید که این رؤیا ناخوش یا خوش بوده است.

– احساسیکه درآنوقت بروجودم مسلّط بود آمیخته ای از شگفتی و ترس و اشتیاقی مبهم بود. من چون کسیکه ناگهان مرزهای شهری قدیمی را یافته از اتفاقی متعجب میشوم، واز چیزیکه شاید در آن شهر باشد میترسم، و در عین حال اشتیاقی فضولانه پیاپی پایم را بسوی آن میکشاند.

– تا اینکه کمی بزرگترشدم، و به محیطی که در آ بدنیا آمدم انس گرفتم، اطمینان وجودم براز میشد، با اینحال ایندوره هم در دایرهء یادآوریهایم درنمیاید. گفته شد که من در شهر کازابلانکا بدنیاآمدم، و چندماهی از عمرم در آن شهر سپری شد. آنگاه در آغوش مادرم بسوی انگلستان راهء دریا پیمودم، و آن بعد از جنگ بین الملل اوّل بود، یعنی من از کشورهای تازه از جنگ رسته عبورکرده بودم، با اینحال چیزیکه دلیل بر بهره مندی نظر و تشخیص باشد از آن بیاد نمیاورم.

– برای نخستین بار زندگی را در شهر منچستر شناختم، ولابد زمان کوتاهی نبود که گذشت- پیش از اینکه حافظه ام بجمع آوری صورتها پردازد. اولین صورتهایی که در خاطره ام حفظ کرده ام از تعداد انگشتان دست تجاوز نمیکند- چشمانم را بازکردم، و خود را در منزلی قدیمی احاطه شده از غموض و ابهام دیدم، کهدر پشت آن باغ بزرگی قرارداشت، که بارها از پنجره بآن مینگریستم. در جلوی منزل باغ کوچکی منتهی به نرده های آهنی بلندی بود که بین منزل و خیابان قرارداشت، و راهروی کوچکی از وسط آن میگذشت، و بدر آهنی بلندی میرسید. خانه ای سه طبقه با راهروها و اطاقهای بزرگ ، پنجرههای وسیع با شیشه های رنگارنگ بود، چنین اوصافی هیچوقت نمیگذاشت به آن مانوس شوم. باغ بزرگ پشت خانه باغبانی نداشت، بهمین علت گیاهان وحشی روییده بود، و باغ بدرختان تنومندی منتهی میشد، که ترس مبهمی در وجود انسان برمیانگیخت.گاهگاهی گربه یا سگی را میدیدم که لابلای علفها میدود،و آنگاه بالای نردهها میجهد و پنهان میشود. بارها از خود میپرسیدم چنین چیزهای که میجنبد، و بشکل انسان نیست چه میباشد؟ هنوز بیاددارم روزی را که از هجوم گربه ای با سربزرگ بخود جیغ کشیدم، و نزدیک بود غش کنم، چیزیکه بر یقینم بر شرارت این موجودات میافزود؛ همان تعقیب اهل منزل برای دورکردنشان بود.پنجرههای بزرگ و شیشه های رنگارنگ بخاطر بزرگی  نورهای رنگارنگ و دلگیرشان باعث اضطراب خاطرم میگشت، واز آن گذشته مه و برف و سرمای شدید به برانگیختن خیال ناتوان من کمک میکرد، تا اینکه ترس در وجودم ریشه دوانید.

– اطرافیان من عبارت بودند از پدر و مادر و پرستارم. رابطه ام با پرستار استوارتر از پدر و مادرم میبود، چون پدر تمام روز از خانه غیبت میکرد، و جز شب اورا نمیدیدم، و مادرم زنی جوان و ناتوان بود، که بنیهء ضعیفش باو اجازهء مراقبت مرا نمیداد.پرستارم مانند ما مراکشی بود، و من روز و شب از او جدا نمیشدم، و از زیادی چیزهایی که میدانست متعجب بودم، واو پیوسته از سرزمینی دوردست صحبت میکرد، و میگفت از آنجا آمده ایم. سرزمینی که حوادث آن چون ماجراهای افسانه ای مینمود. او همچنین برایم از داستانهای کودکان میگفت.اینگونه افسانه ها درمن تاثیر زیادی نمود، بطوریکه بعدها در من میلی نسبت به آنها پیداشد، ودرخاطرم عالمی پرهرج و مرج از اشباح و حیوانات و مخلوقات خیالی بوجود آورد.