10 – رفتن بمدرسه

  • زنگ در زده شد، ودر باز شد، و صدایی متین میگوید:

  • صبح بخیر خانم من! آیا بچه ای که بسن مدرسه رسیده، و هنوز مدرسه نرفته باشد ندارید؟ آیا مریض نیست؟

  • نه آقای پاسبان! کاملا سالم است.

  • آیا پدرش هست که با او صحبت کنم؟

  • رفته سر کارش.

  • خانم من پس خبرش بدهید که فردا صبح او را با خودش بیکی از مدارس ناحیه ببرد، و دراین باره تاکیدش کنید، برای اینکه دراین کشور مدرسه نرفتن بچه در این سن ممنوع است.

  • طبعا خبرش خواهم داد.

  • متشکرم خانم، خداحافظ.

  • اینگونه در تازه ای برویم باز شد، که گمان میبرم هنوز هم باز بماند. اگر این بار کار بپدرم مربوط نیست! و اگر هم مربوط میبود، کار پلیس است،این شخص که نمیخندد، آنکه بخانه ما در زد در کالبدی از رحمت بود، از پنجره او را میدیدم که با قدمهای موزون و قامت بلند و لباس درخشانش خیابان را میپیمود، و در درونم معنی مبهمی جریان مییافت، که پر شکوه بود.

    کاربرای این شخص نشد ندارد، پس جای فرار نیست، وقتیکه از او نشود فرارکرد.

    شب پدرم خبرم کرد، که روز بعد دیر سرکارش خواهد رفت تا مرا بمدرسه ببرد.

    تمام شب را نخوابیدم، مدرسهپیش از آن زیاد از جلوی مدرسه رد شده بودم، از نردههای و درهای قفل شده و ساختمان مهیبش نوعی دلهره و ترس برم میداشت، و خدا را شکرمیکردم که من هنوز از بچه های کوچکم، با اینحال برایم غریب بود که چطور وقتشان را در آن بسر میبرند! میگفتند درس میخوانند! امّا معنی درس خواندن چیست؟

قبل از خواب با خواهرم زیاد صحبت کردم ؛ بمن گفت بچه ها در مدرسه خواندن و نوشتن یاد میگیرند. با این همه سایه ای از غم گفتگوی ما را سیاه مینمود، برای اینکه من بعد از الان ساعتهای زیادی از روز را دور از او بسرخواهم برد.

صبح شد و من لباسم را میپوشم و با پدرم بسوی مدرسه میروم، لرزم گرفته بود، و من با او بدرون مدرسه قدم گذاشتم، سپس خود را دیدم که داخل فضای وسیعی شدم ، و پهلو به پهلوی پدرم جلوی دفتری پیش رفتم که خانم با ابهتی پشت آن نشسته بود، بپدرم خوش آمد گفت، و برویم تبسمی پرمعنی نمود، انگار که میخواست بمن بگوید: « بالاخره تو همانی».

و با چشمان کنجکاوم دیدم دفتری را گشود، و قلمی برداشت، و شروع بپرسیدن از پدرم کرد، از اسم و سن من و محل تولدم، و بعد از سؤال شروع بنوشتن جواب کرد. بعد دیدم پدرم رفت، و مرا جلو او در گوشهء از این فضای بزرگ تنها گذاشت. میخواستم فرار کنم، و سرپیچی کنم، ولی فهمیدم که کار جدّّی است،و هیچ قوّه ای بکمکم نمیاید،بهمان دلیل سعی کردم بر اعصابم مسلّط شوم و با سرنوشت روان گردم.

آن خانم مرا بیکی از کلاسها برد، هنوز بدرگاه کلاس قدم نگذاشته بودم که چشمان کوچولوها از هر طرف مرا در بر گرفت، و آنها با کمی فضول باین همشاگردی تازه شان سر میکشیدند. تاکید میکنم از اینکه مورد نظر باشم بدم میامد. آموزگار مرا تحویل گرفت، و در حالیکه سعی میکرد ترسم را از بین ببرد؛ مرا بجایی از کلاس برد.

ای خدای من این چه زبانیست که این مردم حرف میزنند، من چیزی نمیفهمم ، پس آمدنم باینجا چه فایده دارد؟

آزادیم از بین رفت، واز دست دادنش برایم غصهء بزرگی بود. دیگر از آنروز ببعد نمیتوانستم برای رفتن بخانهء آل باترنوس آنطور که دلم میخواست از خیابان رد شوم، و نه به قصه های مادرم گوش کنم، و نه پهلوی میللی بنشینم؛ همه اینها را از دست دادم، ای خداجون آزادیم را بمن برگردان، تا هرچه که بخواهم وهر وقتی که بخواهم انجام دهم.

عصری برای اولین بار خواهرم ازمن میپرسید، و من برای اولین بار جوابش میدادم، ولی ان مرا به از دست دادن آزادیم تسلّی نداد.

بالاخره آنچه که میترسیدم بوقوع پیوست،و من شاگرد مدرسه شدم، امّا بمدرسه عادت کردم، و با گذشت روزها کار مهمی گشتو حس کردم طرز حرف زدن مردم با من عوض شد، مگر چه اتفاق افتاد؟

درسهای قاعده دار را اسان یادمیگرفتم، بسرعت الفبا را فراگرفتم، و هم جنس بعضی از حرفها را سریعتر از بعضی دیگر یاد گرفتم، لکن سختی در بسختی مییافتمشنیدم میللی و دو خواهرش میگفتند که من سریع از مدرسه استفاده میکنم، اما باورشان نمیکردم؛ برای اینکه بخیالم نمیرسید که حتی یک چیزاز آنکه در مدرسه اتفاق میافتد فهمیده باشم، و دراین باره پافشاری میکردم.

چیز تازه ای در مدرسه فهمیدم که ناراحتم کرد، در نماز روز یکشنبه بچه های مدرسه شرکت کردم،و وقتی پس از برگشت بخانه برای مادرم تعریف کردم، رو ترش کرد، و شنیدمش که میگفت اجازه نمیدهد با آن بچه ها بنماز بروم، و بعد آنها را بصفت مسیحیت وصف کرد، و مرا بصفت دیگری که برایم روشنش نکرد، تا روزی که با من بمدرسه آمد، تا از ناظم مدرسه بخواهد مرا از نماز معاف کند، برای اینکه مسیحی نیستم، و باو گفت من مسلمانم منتظر بودم ناظم مدرسه این معافی را ردکند برای اینکه میشنیدم که میگفتند او زن مقدّسی است، امّا برعکس تقاضای مادرم را قبول کرد، و آنرا واضح و معقول دید.

میدانستم که در ملیتّم با آن مردم اختلاف دارم، و این رنجم میداد، پس برای چه مانند دیگر مردمان نباشموقتی هم که فهمیدم حتی در دین با انان اختلاف دارم، گرچه نمیدانستم دین چیست، بیشتر ناراحت شدم، امّا وقت نماز ازین روز ببعد در حیاط مدرسه منتظر نمازخوانان میشدم.

حتی الان خودم را میبینم که دلم پر از حسرت استبا سری آویزان، با قدمهای آهسته از ساختمان مدرسه خارج شدم تا بدر رسیدم، و بر پلکّان کوتاهی نشستم، و جلوی من حیاط خالی و ساکت مدرسه درونم را از ترس و وحشت پرمیکند، چرامن اینطور بدبختم؟ وقتیکه با سایر شگردها اختلاف دارم چه لزومی دارد مدرسه رفتن من؟ چطور با آنها روبرو بشوم که ببینند اینطور تنها ایستاده ام، و بدانند که با آنها نماز نخواهم خواند؟ آیا من کافر ظالم طردشده از رحمت خدا هستم! آه ای خدا!

فهمیدم که مدرسه بچه ها را از پرسش کردن از من در این موضوع برحذر داشته است، و عملا یکنفر نیز از من نپرسید، امّا نگاهشان سایه ای از شگفتی داشت، وقتیکه از نماز خارج شدند، و دیدند که ایتاده منتظرشان هستم.

مدرسه برای ما قصه های دینی را بزبانی که قابل لمس دلهای ما بود روایت میکرد، و معنی دین را بما میفهماند. ازین قصه ها بیحد خوشم میامد، و دلم میخواست همهء درسها این چنین میبود. اگر تصویری از آن هنوز تا به الان بذهنم آویخته است، همان تصویریست که هر قدر این قصه ها را امروز بخوانم در خیال من است، یوسف بچاه آویخته از حسد برادرانش، و ازاری که بخاطر آن دید، و غم پدرش آن پیرمرد.

سپس پیروزیش بر بدی، که بعد از انتقام نگرفتن از آنها بود. پیغمبر موسی که دریا بخاطرش میشکافد تا از فرعون و قشون آن پادشاه ظالم نجات مییابد. پیغمبر عیسی که به عاجزان و بیچارگان کمک میکند، و قصه هایی که اکنون فراموششان کرده ام، چنین سیرتهاییکه بما ارزش مقام خیر را الهام میداد، واز بدی دور و برحذرمان میداشت. بعد قصه های مردمیکه سنگ و بتها را میپرستیدند، قوم کافر جاهل. بنا بر آن مردم دو دسته اند: مؤمنین که خدای رب العالمین را عبادت میکنند، تا زندگیشان را مبارک کند، و کافران که آن مجسمه های سنگی بزرگ را میپرستند که تصاویرشان جلوی ما هست، مثل تصویر أبوالهول که شترانی ایستاده سم در شن ( رمل) دارد.

خدای من آیا من از آن کافران هستم؟ وسوسه هایم را برای مادرم تعریف کردم و او آنرا برای پدرم نقل کرد. از آن ببعد بمن و خواهرم معنی اسلام را فهماند، و فهمیدم که من از آن کافران سنگ پرست نیستم. امّا کی آنرا به همشاگردیهایم خبر میدهد که هر وقت از نماز میایند مرا با تعجب نگاه میکنند.

سال بعد اطمینانم زیادتر شد، نه برای اینکه بمدرسه عادت کرده بودم، بلکه برای اینکه خواهرم با من بمدرسه میرفت. برای او هم همان چیزی که برایم پیش آمده بود پیش آمد. بعد از آن با او همراه بودم، و همسایگان ما را میدیدند که هر روز صبح در خانه را باز میکنیم، و در خیابان براه میافتیم، و پهلو به پهلوی هم میرویم تا از دیدهها پنهان میشویم، و میدیدندمان وقتی برمیگشتیم.

چیزهاییکه در آن روزگار یاد میگرفتم الان فراموش کرده ام مگر یک درس که هرگز ممکن نیست فراموش کنم، و آن درس نحو بود. در درسهای دیگر روان بودم، اما در درس نحو بیک شاگرد کودن …