1 – تولد خواهرم – خانوادهء باترنوس –

   – یقین داشتم که ما چهارنفریم که دراین خانه بسر میبریم، وهمچنین یقین داشتم که اطاقهای آن خانه و درهاي ورودي و خروجي آنرا میشناسم، تا آنجا که هیچ شکي نداشتم که کسي آنجا باشد و من ندیده باشم، پس روزيکه دریافتم پنج نفرشده ایم سخت نگران شدم. این نفرپنجم، این دختر کوچولویی که در میان ما جاگرفته از کجا آمده بود که ما را با جیغ و دادهایش ناراحت میکرد- میدانستم آنهاییکه از ما بازدید میکنند جزو ما نیستند، بنابراین جای تعجبی از حضورشان نیست، ولی این دخترک از ماست،   وآنها میگویند این خواهر منست. برایم خیلي خوشایند بود که خواهري داشته باشم،و نمیتوانم آن احساس خوشحالي را فراموش کنم، وقتیکه مرا براي دیدنش در گهواره ای که خوابیده بود بلندکرده بودند، که میداند؟ شاید دیدار او خاطرات چنان دورهء زندگیم را در فکرم زنده میکرد، که درآنوقت زیاد از من دور نبود، خاطراتیکه اکنون در پس انبوهء روزها و سالها گم شده است.

با این حادثة اتفاق دیگری همراهست که نزدیک بود مرا بدیوانگی بکشد، وآن آشنایی ما با یک خانوادهء انگلیسي بنام باترنوس بود، که عبارت بودند از مادر و سه دختر و دوپسر جوان. دید و بازدید میان ما و این خانوادهء انگلیسی زیاد شد، و رابطهء دوستي میان ما محکم گشت. این افراد با مواظبت و دوستي خود مرا عزیز میداشتند،و بارها نزدشان دو سه روزي میگذراندم. خانهء کوچکشان ترسي را که بواسطهء بزرگي خانهء ما در من پیداشده بود، از من دور میکرد، بهمین جهت اصرار داشتم همراهشان آنجا بروم، احساس کردم که از همراهي من با خود پرهیز میکنند، کم کم شنیدم که مادرشان بیمار است، سپس روزي گفته شد  که ما ببازدیدشان میرویم؟ همانکه با پرستارم نزدیک خانه شان رسیدم؛ حس کردم ابري از غم بر آن خانه سایه گسترده، و بمحض ورود دریافتم جو غریب و غمگینی همه جای آن سایه افکنده،و اشکهای خاموش از چشمان سرازیر، و آثار بهت زدگي بر چهرهها پیدا بود. پس از کمي جنب و جوشي غیر عادي در اطراف اطاقي در طبقهء دوّم ملاحظه کردم، گوش کردم دریابم، موفّق نشدم وقتي بیرون رفتیم در راه از پرستارم پرسیدم:

– براي چه میگریند، ماما؟

– خانم باترینوس

– چه اش میشود؟

– مریض بود.

– چون مریض بود میگریند؟

– نه

– پس براي چه گریه میکنند؟

– برای اینکه مسافرت رفته، و هرگز برنخواهد گشت، اگر پیش آنها رفتیم، و او را پیدا نکردیم تعجب نکن! بکشوري دوردست مسافرت کرده؟ هرکه بآنجا سفر کند برنمیگردد.

بعد مانند اینکه کلمات ازوبگریزد، گفت: مُرده پسرمن.

– مُرد؟

فعلي را براي اولین بار میشنوم، و با اینکه معني آنرا نمیدانستم، احساس کردم، لرزشي براندام کوچکم افتاد؛ آنگاه پرسیدم؛

– یعني چه مُرد؟

– پیش خدا رفت.

– خدا کیست؟

– زمزمه کنان – با ایمان دیني اش: ساکت!

کمي بعد افزود: وقتي شب پهلوي بخاري نشستیم برایت تعریف خواهم کرد.

   شب پهلوي بخاري نشستیم، در حالیکه آن گفتگوسراسر وجودم را احاطه کرده بود،و بچیزي بجز خداوند فکر نمیکردم. اطاق بزرژ بود، و از پشت پنجرههاي بلند آن باغ موحش پیدا بود، اثاثیهء بزرگ قدیمي، و آتش در بخاري با زبانه هاي سوزان و قرمزش شعله ور بود، و من نمیدانستم ماما – همینطور اورا مینامیدم –  برایم داستانهایش را تعریف میکرد، یا خاموش بودیم، چون نگاهم به آتش خیره، و کلماتیکه صبح شنیده بودم، بر وجودم چیره بود. شب پرده میکشید، و ذرّات سیاهي بر اطاق بزرگ نفوذ میکرد، و بآن حالت مرموزي میداد، و نور شعله هاي قرمز رنگ بر ترس من و شکوه آن میافزود، و درختان موحش و ترسناک چون اشباح وحشتناکی در باغ ایستاده بودند. انتظار داشتم پرستارم با من راجع بخدا و مرگ صحبت کند، و سرانجام بدون مقدمه ازو پرسیدم:

– چرا کسیکه پیش خدا میرود برنمیگردد؟

– براي اینک نمیتواند.

– پس چرا میرود؟

درحالیکه نورشعله قرمز بر رخسارش منعکس، و خطوط اصلي صورتش چون نمونه اي از قاطعیت سرنوشت مینمود، و معاني مجرّد آن بر وجودم سریان میکرد، و خیال میکردم صداي او از هر طرف مرا بخود میکشد، گفت: پسرکم عالم دیگري پنهان از دیدگان وجود دارد، و ما در این دنیا عمر خود را میگذرانیم ومیمیریم، تنمان در زمین دفن میشود، و روحمان به آن عالم منتقل میشود، خداوند ما را خلق کرده، چون میمیریم کارهاییکه انجام دادیم بازخواست میکند، اگر خوب بودیم ما را ببهشت میفرستد، و در آنجا همیشه با سعادت زندگي میکنیم، واگراز بدکاران بودیم ما را به آتش میفرستد تا در آن بسوزیم، بنا براین باید مراقب خود باشي،وکارهایی که خداوند دوست ندارد انجام ندهي تا پس از مرگ بسوختن محکوم نشوي!

بیاد ندارم هرگز گفتگویی چنین بهیجانم آورده باشد؛ زیرا هرکلمهء آن مرا بسختي تکان داد، ببهشت و سعادت موعود فکر نکردم، بلکه بجهنم فکرکردم، و با نگاه التماس آمیز بپرستارم مینگریستم، انگار در قدرتش بودازین سرانجام هولناک که در انتظار منست برهاندم، و براي اینکه از گفته هایش یقین کامل بیابم؛ گفتم:

– ماما منهم خواهم مُرد؟

– تو و من و هرکه دراین دنیا است.

– ولي خدا مرا بجهنم نمیفرستد؟

– اگر کارخوب کردي!

– و اگر کاربد کردم، پدر و مادرم و تو میایید، و نمیگذاربد مرا بجهنم بفرستند؛ اینطورنیست ماما؟

– آنجا هیچکس نمیتواند در کارهاي دیگروی دخالت کند، پسرکم.

سپس شنیدم بزبان عربي – که برای من غیرقابل فهم بود؛ میگوید: «لااله الأ الله، محمد رسول الله، علیها نموت و علیها نحیی ».

احساس کردم یآس هولناکي برمن چیره شد، و چشمانم بر شعله هاي لرزان و رقص کنان جلویم ثابت ماند، بنظرم آمد زبانه هاي آن براي قاپیدن من دست دراز میکنند، فکرم محو آتش بود، بحدّیکه حس میکردم روح من در میان زبانه های آتش فریاد میکشد.

– چه نا امیدي! ناچار باید روزي بمیرم و تنم در خاک تاریک انداخته شود، و گریان و نالان تا ابد درآنجا بماند، و روح من نیز در دوزخ انداخته شود، و آنهم گریان و فریادکنان تا ابد آنجا بماند. نه از کمک پدرو نه مادر- اینطور که در این دنیا هست- بهرهمند نمیشوم و کسي براي نجاتم نمیاید.

از آنروز قسمت مهمي از خوابم بریده شد، و رویاهای خواب و بیداري مرا صورتکهايی رعدآسا و برق آسا پُرنمود. از صمیم قلب امیدوار بودم کسي را بیابم بمن بگوید این چیزها درست نیست، ولی نیافتم، هریک همان خبر را تعریف میکرد، و در آخر مرا بکار نیک دعوت مینمود، چیزي که مرا بتنگ میاورد، چطور میتوانم به خوبي و نیکي فکر کنم در حالیکه بهمه مصیبت و هلاک تهدید شده ایم.

بلافاصلهء این اتفاق زندگي اصرار داشت مرا به حادثهء بدتر و سخت تر دچار کند.