5 – مهمانان مراکشی

– خانهء ما نیز از دو طبقه تشکیل میشد، ودر طبقهء همکف اطاق پذیرایی ، و اطاق ناهارخوری، و اطاق نشیمن، و در طبقهء دوّم اطاقی که پدرم آنرا دفترش کرده بود، اطاق خوابش، و اطاق سوّمی که من و خواهرم در آن میخوابیدیم.

– در این منزل بوسیلهء پدر و مادر و خواهرم و کسانی که از ما دیدن میکردند، با بسیاری از مظاهر زندگی آشنا شدم، نوع زندگی ما کم و بیش با نوع زندگی خانوادهء باترنوس فرق میکرد.

– نخستین اختلاف اینکه خانهء ما بندرت از مهمان خالی بود. این مهمانان برایم کاملا بیگانه بودند، برای منی که فقط کمی از اختلاف رنگ و خوی و طبایع مردم را که نتیجهء اختلاف کشورهایشان بود؛ میدانستم.آنانکه بدیدن ما میامدند از انگلیسیهایی که بآنها عادت داشتم نبودند، بلکه مراکشی بودند، و من با دقت در حرکات و سکنات آنان همیشه چیز نویی مییافتم، به صحبتهایشان گوش میدادم، حروف غلیظ را به آسانی تلفظ میکردند، تعجب میکردم که اینها چه نوع مردمی هستند؟ بمحض اینکه سه چهارنفرشان در اطاقی جمع میشدند، فضا را با بلندحرف زدنهایشان و قهقه های بلندشان پرمیکردند، و قدرت عجیبی در گرفتن صداهای مختلف داشتند، تا آنجاکه باهم یکدفعه حرف میزدند، و هریک ازآنها میتوانست در عین متکلم بودن شنونده هم باشد.

– خانمهایی که در خلال روز بدیدن مادرم میامدند، اینقدر در وقت حرف زدن صدایشان بلند میشد، که از خیابان میشد آنرا شنید. اینقدر بصدای بلند باهم حرف میزدند، که بنظرم میامد باهم دعوا میکنند، ولی این امر با خندههایشان تطبیق نمیداد.، پس از کارشان در حیرت بودم، وحتی یک کلمه از گفته هایشان را درک نمیکردم، و از لباسی که در خانه میپوشیدند، و طرز دوختن آن متعجب بودم، و در عین حال بآنها انس عجیبی داشتم، زیرا پاکی روحشان را در وقت نازدادنم حس میکردم، همچنین شخصیت قویّشان در کارها برایم روشن بود، و درعین حال طاقت دیدن بعضی از آنها را نداشتم؛ آنها خدمتکاران سیاه پوست بودند که از روبروشدن با آنها وحشت داشتم، و گمان میبردم آنها نمونه های موجودات عجیب الخلقه و سنگدلی هستند که در داستانهای مادرم میآمدند، که در تنشان نفسهایشان هم سیاه است، و پر از سنگدلی و قساوت و خشم و کین هستند، بهمین علت بمحض ورود یکی از ایشان بخانهء ما یواشکی خارج شده و بسرعت بخانهء خانوادهء باترنس میرفتم، و بخانه باز نمیگشتم تا یقین یابم که خانه از آنها خالی شده است. مادرم بیهوده سعی داشت مرا از آنها مطمئن سازد، و این چگونه ممکن بود وقتی که او خود مرا با داستانهای از امثالشان ترسانیده بود.

– چیزی بخصوص که بحیرتم مینداخت بدون اینکه برآن معنی و تفسیری بیابم، دوری زنان از مردان بود، تا آنجا که خیال میکردم میان دو جنس دشمنی وجود دارد، که جز با خون نمیرود، و وقتی یکی از ایشان با همسرش دیده میشد، حیرتم از میان میرفت. پس دوری زنان از مردان بچه علت است؟

– ملاحظه میکردم بعضی وقتها زنی باطاقی که بنظرش خالی میامد وارد میشد، و اگر چشمش بمردی میافتاد بتندی خارج میشد، و در حالیکه صورتش قرمز شده بود، و چه بسا دادی میزد، و باین اکتفا نکرده، باطاق دیگری فرار میکرد، و در را به پشتش میبست.

– بنظرم نمیرسید که این بازی قایم موشک باشد، این بازی خستگی ناپذیر دوجنس بود، که بعدها دانستم، همچنانکه بنظر یکی از ادبای اروپایی که وقتی از مراکش دیدن کرده بود رسیده است – زیرا عقل من ناتوانتراز آن بود که تصور نماید ملتی بازی جاویدانه بی پایانی را ایفا نماید.

– پس راز آن در چیست؟ کوشش میکردم از پدر و مادرم بیابم،ودر فهمیدن شرحشان بیهوده میکوشیدم ، و سرانجام وقتی گفته شد این جزء داستانهای ماست، بدون دریافتن چیزی منصرف میشدم، و خیال میکردم این رسوم مبهم را فهمیدنشان ضرورت ندارد.

– از صورتهای شاداب و زیبایی ترو تازه خوشم میامد، ولی دلم بحالشان میسوخت، که در زیبایی مانند  آنجی بودند، پس چرا زیبایی آنجی جادوگری میکند، و خوشی در اطرافش احاطه دارد، وچرا هر چیزی که دارد زیبا مینماید، درحالیکه کمتر ازآنان خوش اندام و خوش ذوقست.

میدیدم زیباییشان روشنست، ولی خوش لباس نیستند، زیرا ذوقی در وان بکار نرفته بود، برعکس سر برهنه آنجی با موهای موّاجش، آنها را میدیدم گلوله های ابریشم و جواهر بالای سرشان قرار میدهند، در مقابل تن نرم و شکننده آنجی لباسهای بلند، و بجای قد خوش اندام آنجی چیزی نمیدیدم، و در عوض صورت باز و بدون آرایش آنجی صورتهای بزک شده شان را میدیدم ، و دلم بحالشان میسوخت، گاهی بدون آرایششان میدیدم، وزیبایی جادوییشانرا احساس میکردم، ولی تعجب میکردم که کجا گم شده است، ولی نپرس که چقدر تعجب کردم روزی که دیدم یکی از آنان لباسی مانند آنجی بتن دارد، و چون او زیبا شده و در خوش اندامی و خوش ذوقی و خوش لباسی وجذابیت کمتر ازو نیست. آنوقت توانستم براز زیبایی که پردهها و رنگها از من پنهان کرده بود پی ببرم، و بعد از آن سخت ناراحت میشدم که دوباره او را در لباس قدیمیش ببینم.

– امّا مردها غالبا شبها جمع میشدند، و من بیشتر اوقاتم را با آنها میگذراندم که لذت میبردم، آنها در بلندکردن صداهایشان و درعین حال گوش دادن بحرفهای دیگران بیشتراززنهایشان مهارت داشتند، و جوش و خروشان بیشتر بود. بنظر میرسید حرف زدنهایشان فقط فریاد و قهقه است، آنقدر شوخی میکردند که آدمی فکر میکرد جدّی بودن را نمیدانند، واینقدر جدّی میشدند که گویی شوخی نمیدانند.

– بیشتر اوقات چهارنفرشان برای ورق بازی جمع میشدند، هردونفر حریف بازی دو نفردیگر، بازیشان عجیب بود، مییدیدم بازی کننده ورقی را با دو انگشتش میگیرد، و آنرا چندبار در هوا تکان میدهد، سپس با شست و انگشت وسطیش میگیرد،  با انگشت سبابهء همان دست به آن میزند، و براست و چپ میگرداند، در حالیکه تمام این مدّت همتای بازیش با دقّت تمام به آن مینگرد، سپس آن ورق را با شدّت تمام بزمین میندازد، وبطرف شریک بازیش خم میشود تا یقین حاصل کند که او منظورش را دریافته است، و اگر اشتباه کوچکی رخ دهد، از فریادشان اطاق را بلرزه درمیاورند، وای بحال باخته زیرا محکومش میکنند کلاه کاغذی بسر بگذارد- که من از وان خیلی خوشم میامد – و از سر برندارد مگر شکست خود را جبران کند.

– حتی از بچه هایی چون من پوشیده نبود که تمام کارهای این مردم مبالغه آمیزاست، آنها در دادکشیدنهایشان، خندیدن، خوراک و پوشاک، و خشم و شوخی، و دیگر چیزها مبالغه میکردند، و همه ایها را در کشوری انجام میدادند، که مبالغه و زیاده روی را نمیدانند. آنها در میان مردمی که واهسته حرف میزنند، فریاد میکشیدند،ودر میان مردمیکه لبخند میزنند، بقهقه میخندیدند، ودر میان آنها که خشک و بیحرکتند، دست و پای خود را تکان میدادند، نمیدانستم این یواش حرف زدن و لبخند و وقار، فریاد و قهقه و حرکت زیاد را بد مینمایاند یا این مردم حقیقة مبالغه گر هستند.

– یکبار بیکی از آنها نامه ای در خبر از مرگ مادرش رسید، و در حالیکه در خیابان آرامش حکمفرما بود، او در خانه اش چنان صدا بگریه بلند میکند که همه ساکنان کوی صدایش را شنیده، و خانه اش را احاطه کرده میپرسیدند چه اتفاقی افتاده؟ همانطوریکه برای آتش سوزی یا حادثهء مصیبت باری میکنند.

– بار دیگر سگ بزرگی در وسط خیابان بهمین مرد حمله کرد، واو میدوید، وفریاد میکشید، و سگ به دنبالش پارس میکرد، ساکنان کوی بطرف پنجرههایشان دویدند، و شاید برای اولین بار در کشورشان منظرهء عجیبی را شاهد شدند.

-(این مراکشیان) حتی در وقتیکه بیرون میرفتند بهمین حالت بودند، آنها مردمی بودند که در کشورشان عشق و بهار و روزهای بهاری را یادگرفته بودند، بنابراین عصرهای بهاری همدیگر را ملاقات، و به پارکهای عمومی میرفتند، تا از افسون زیبایی طبیعت بهره مند شوند. بارها در این گردشها همراهشان بودم. آنها در پیاده رو راه نمیرفتند، بلکه در یک ردیف دراز بیش از ده نفردر خیابان و جادهء مخصوص ماشینها وارابّه ها براه میافتادند، و بصدای بلند حرف میزدند، بدون اینکه در خیابان بودنشان تاثیری برداد وقهقه و جنبششان داشته باشد. امّا اهل محل بآنها عادت کرده بودند، و دیگراز کارهایشان تعجب نمیکردند. درمیان بچه ها به کلاه قرمزیها معروف بودند، که به عزت نفس وخیردوستی و رفتار خوبشان شهرت داشتند، و بهمین سبب هرانگلیسی که آنها را میشناخت دوستشان میداشت.

– اگر یکی از آنها برای اولین بار به این کشور میرسید، بسبب عدم آشنایی بزبان و خیابانها طبعا به دشواریهایی برمیخورد، ولی این تأثیری بر کارهایشان نداشت، زیرا تنها بیرون میرفت، وچیزیکه میخواست میخرید، منظورش را بمردم میفهماند، امّا چطور و بچه زبانی ! خدا میداند.

– یکبارازشهر کازابلانکا مسافر تازه ای رسید و پیش ما اقامت کرد، پدرم مریض و قادرنبود بیرون برود، بنابراین آن مرد مجبورشد تنها بیرون برود، بار اولّی که از خانه خارج میشد خواهرم را بهمراهش برد که کار ترجمه اش را بعهده بگیرد، پدرم پاکتی را که برویش آدرس منزل نوشته شده بود باو داد تا درموقع نیاز به پلیس نشان دهد تا راهنماییش کند. دوست ما باخواهرم بیرون رفت،      و خیابانها را یکی پس از دیگری پیمود،سوار اتوبوس شد، وبکلّی از منزل دورشد، وقتی کار مورد نظرش را انجام داد، و خواست برگردد؛ راه را گم کرد، از خواهرم پرسید،و او نفهمید، و خیال کرد، چیزی میخواهد بخرد، پس او را بیک مغازه برد، مهمان ما از نفهمیدنش ناراحت شد، و تصمیم گرفت بدون کمک او راه را بیابد، پس بطرف عابری رفت، لبخندی زد، و سلامی کرد آن شخص هم لبخندی  تحویل داد، بعد دوست ما دستش را بجیب برد، و پاکت کذایی را درآورد، آن شخص که از طرز لباس پوشیدن مهمان ما فهمیده بود، که خارجی است، پاکت را ازو گرفت، و آدرس را خواند، آنگاه او را بمغازه ای برد، و تمبرخرید، و بروی پاکت چسپانید، و باو اشاره کرد که بدنبالش برود، وقتی آن مرد بصندوق پست نزدیک شد، و خواست پاکت را در آن بیندازد، مهمان ما از شدت حیرت بخنده افتاد، مرد مزبور مدهوشانه از خندهء دوست ما از پست کردن پاکت دست کشید، چاره ای نیافت جزاینکه حیرت زده براه خود ادامه دهد.

– کار این آقایان فقط تجارت نبود، بلکه در عین حال میل عجیبی به بهره مندی از زندگی داشتند. زندگی رنشاطی که شهرها و ییلاقهای انگلیس به آنها تقدیم میکرد.