6 – زمستان منچستر، حجره کار پدر، تراموای،

– زمستان منچسترطولانی بود، آنقدر که اشتیاق خاطر را برای روزگار جوانی و زیبایی طبیعت بر میانگیخت، که آفتاب ملایم گذران در آسمانها باز رخ نماید، علاوه برآن زمستان پرسر و صدا بود، برق کنارههای ابرهای سیاه و انبوه را بخود میکشاند، و صدای ترسناک و غضبناک رعد در فضا میپیچد. آسمان میبارید، و ناگهان شهر در سیلی کشنده غرق میشد، همه جا خیس و آب از هرچیزی سرازیر بود، قطرات باران برپیاده روهای خیابانها میرقصید و میرقصاند، و آهنگی یکنواخت و پیوسته میآفرید، و باد جوشان و خروشانی که با صفیر خود گوش را میآزرد، با وزش خود به نردههای چوبی و شتخه های درختان حمله میاورد، و بیدهای بلند را میآزرد. یا آسمان تاریک شهر را با دانه های تگرگ سنگباران میکرد، و به شیشه پنجرهها میخورد، گویی گروهی از پرندگان بیهوده میکوشند که با منقار خود ووووانرا سوراخ نمایند، و گاهی فضا از ذرات برفی که بدنبال هم بر زمین می نشست پر میشد، لحظاتی نمیگذشت، که شهر سیاه را لباس سفید درخشانی میپوشاند، پس از آن خیابانها و خانه ها و درختان ، و همه چیز در شهر چنان مینمود که عصایی جادویی را لمس کرده است.

– گاهی صبح بلند میشوم و از پنجره سر میکشم، اثری از خیابانها و وانچه در وانهاست پیدا نیست، تنها مه اندر مه می بینم، که شاید تمام روز بر سینه شهر مینشیند، و مردم مجبور میشوند چراغها را روشن نمایند، که گویی شب گذشته هنوز ادامه دارد. چراغهای خیابانها کم نور مینماید، مانند ستارگان دوردست نزدیک بافول مینمود، و با دایرهء سیاهی از مهء غلیظ نور را در محاصره داشت.

– این زمستان شدید در روحیهء من صوری از جبروت برمیانگیخت، که تا زنده ام آنرا فراموش نخواهم کرد. از جمله مظاهر طبیعت که خیالم را تحریک میکرد، رعد است، که خیال میکردم، آسمان چون زمین از مخلوقات به تنگ آمده است. همچنین نسبت آسمان بزمین در دنیا چون نسبت طبقهء دوّم منزل به طبقهء اوّلست، پس این رعد سر و صدای ساکنان طبقهء دوم است؟ و چون سر و صدایشان رعد است، لابد آنها عملاقهای جبارّی هستند، که چون میدوند یا بازی میکنند.، پاهایشان بر سقف زمین تمام این سرو صداهای رعد را بوجود میاورد، شاید فقط بچه هایشان هستند که میدوند و بازی میکنند. گاهی صدای رعد در نظرم چون صدای عبور ارابّه تی با اسبهای سرکشش از خیابانهای نزدیک مینمود، پس بنظرم چنان میآمد که گروهی از این غول پیکران سوار ارابّه های قوی دیوانه وار بسرعت تمام از هم سبقت میگیرند، و در زیر پایشان انحای عالم را بلرزه در میاورند.

– باد مظهر دیگری در برانگیختن خیالم بود. در تاریکی شب چون در بسترم پنهان میشدم، به جیغهای آن گوش میدادم. بارها از خود میپرسیدم، معنی باد چیست؟، و جوابی نمییافتم، آنگاه بفرض کردن میپرداختم که از جایی دوردست میاید، و هر وقت سدّهای میان آن و جهان برداشته شود، میوزد، صدایش در ذهنم نوعی بدبینی میافرید، و چون نهال کوچکی از وزش آن بلرزه در میوامدم، پیش خود علتی برای این جیغهای باد مییافتم، که حادثهء هولناک پنهان در جای نامعلومی از جهان اتفاق افتاده، و باد بر ویرانه ها و خرابیها گریان است. گاهی دیگر افقس وسیع پر از دردها و اندوهها بنظرم میرسید، که موجودات نادیده ای در آنجا از شکنجه بستوه آمده، و فضا را با جیغها و ناله های خود پر میکنند.

– این مظاهر زورمند طبیعت را که معنیشان را درک نمیکردم، در روحیه ام صوری پیچیده از جهان میساخت، واز افسانه های زیادی که میشنیدم در نظرم اسرار وان زندگی نادیدنی شد که مردم آن تنومندتر از ابنای بشرند، و در نتیجه هر چیزی که به آنها وابسته است، قوی و شدید میباشد.

– با تمام اینها همه چیز این زمستان طولانی نبود، زیرا جوانب دیگری هم داشت، که در نظرم دوست داشتنی مینمود، و باعث فراموشی صور هولناک میشد، که ذهنم را مینواخت. سرمای شدید بدن کوچکم را از نشاط پر میساخت، و مرا بدوندگی و جهش و غرقه شدن در بازی وامیداشت. براستی بازی یکی از مظاهر شادی کودکان از زندگیست، سینه اش با نفسهای خسته بالا و پایین میرود، و صورتش درخشان از نواط و چشمانش برّاق از نشاط، و گونه هایش قرمز از شادی بچشم میخورد، و آن بشاشت و رضایت به بینننده سرایت مینماید.

– چیزیکه بیش از همه در زمستان دوست داشتم که نزدیک بخاری نشسته به داستانهای عجیبی که مادرم نقل میکرد، گوش فرادهم، ودرجلوی بخاری خانوادهء باترنوس گفتگوهایشان را دربارهء پیشرفت تمّدن و تغییراتی که زندگی بخود گرفته بشنوم، لکن در ذهن من از آن جز صورتهای کمرنگ دور از واقعیت چیزی جا نمیگیرد. با از آن گفتگوها لذت میبردم. چنین زمستانی طولانی با سرمای شدید مردم را بکارهای جدّی وامیداشت.

– مراکشیها کاملا سرگرم کارهای خود میشدند، ولی این مانع از آن نمیشد که در خانه هایشان شب نشینی نمایند، و آن جدّیت را با کمی تفریح و خوشگذرانی بیامیزند. وقتی در خانهء ما شب نشینی میشد، خندههایشان را در اطاق مجاور که من و خواهرم میخوابیدیم میشنفتم، و گفتگوهایشان را که چیزی از آن در نمییافتم بمن میرسید.

– امّا کارهایی که این مراکشیان دور از وطن در وسط زمستان کاملا به آن مشغول میشدند تجارت بود، وکه من نمیفهمیدم، و در آن سن کودکی به آن اهمیت زیادی نمیدادم، امّا الان میتوانم بگویم که برهمهء آنها نشانهء رفاهیت و خوشحالی که از مظاهر موفقیت است، آشکار میبود، ولی این تجارت چنانکه بعدا فهمیدم بر معرفت اصولی که برای چرخانیدن امور در میان طوفانهای اقتصادی لازمست بنا نبود، بهمین علّت بمحض برخورد با اوّلین طوفان اقتصادی همه آنها بخاک سیاه نشستند.

– پدرم نیز مانند دیگران کارهای خود را در حجره ای انجام میداد، و هنگامیکه من از یکنواختی خسته میشدم، و برای تنوّع اصرار میکردم؛ مرا با خود ببرد، و چون قبول میکرد، با بیصبری فردای آنروز را انتظار میکشیدم.

– بلافاصله پس از خوردن ناشتایی حدود ساعت هشت صبح خانه را ترک میکردیم. در خیابانها دستجات مردم، از همسایگان ما، مردها و بچه ها مانند ما خانه هایشان را ترک کرده به مدرسه یا به سر کارهاشان میرفتند، و پس از استراحت شبانه خیابانها را از زندگی و نشاط پرمیکردند. حتی وقتی سوار تراموای میشدیم، از پنجرهء آن بشهر دقیق میشدم، هرچه بیشتر وارد خیابانها و  بازارها و کار میشدیم، حرکت و جنب و جو  بیشتر میشد، چنان بنظر میرسید که شهر از بیداری ساکنانش بیدار شده، و چشمها فقط جنب و جوشی دائمی و افزون میدید، که مرا هم بحرکت و کار وامیداشت، ولی من نمیدانستم چه باید کرد؟

– (خود را میبینم) بدنبال پدرم پس از پیاده شدن از تراموای با سبکرویی میروم، پهلویش جهش وار میروم، تا بساختمانی داخل میشویم، و از پلّه های آن بالا میرویم، و جلوی دری میایستیم، تا پدرم کلیدی در آن بچرخاند، و پیش از واردشدن بدفترش از نگاه کردن بحروف سیاهی که بر شیشهء در نقش شده  غافل نمیشوم، میدانستم که این حروف انگلیسی نام پدرم است- مستر ت بنجلوّن – با اینکه هنوز خواندن نمیدانستم از بس آنرا زیاد چاپ شده روی پاکتهای مراسلاتی پدرم در خانه میدیدم ، تشخیص میدادم. بزودی سکرتر انگلیسی در را باز میکرد، و در حال درآوردن پالتویش بما سلام میکرد، و بر میز مقابل میز پدرم مینشست، و کار شروع میشد.

– من بر صندلی پهلوی پدرم مینشینم، و برای فهمیدن حقیقت کاری که انجام میدهند، بیهوده میکوشم، و این کوشش را با دقت در اشیاء اطاق انجام میدهم، که شاید چیزی در راهنمایی ذهنم بیابم، دفترها، پروندهها، مطبوعات، کاغذهای نامه، پاکتها، قلمها و دواتها و نامه ها و ماشین نسخه برداری، تمبرهای پست، وعکسهای صندوق آهنی و کلیدها و سبد باطله و نمونه های پارچه ها…. الخ.

– بیهوده میکوشیدم میان این چیزهای گوناگون ربط دهم، تا نظری روشن دربارهء کار پدرم بدست آورم، و بیفایده کوشش میکردم از کلماتیکه پدرم و سکرترش بکار میبردند برای فهمیدن کمک بگیرم.

– منظور از وجود آلاتی زیادی چون بخاری، و مبلمان و خیاطی را مثلا میفهمیدم ، آیا ممکنست چنین چیزهایی اطراف من بمنظور همان کارها باشد، و اگر هست اینها چیست؟ بالاخره از فهمیدن مأیوس و ملول میشدم، و بحرکت و رفت و آمد در میان اشیاء و دست زدن به آنها میپرداختم.

– تنها رابطهء میان دو چیز را میفهمیدم، قلم و کاغذ. آیا اصل آن به میل کودکانه بیهودگی بر میگشت ، یا اشاره ای بود باینکه زندگی آینده ام مبتلی به آن خواهد بود، وچه ابتلای بزرگی!

– یکدفعه که پدرم با سکرترش در کار خود فرو رفته بود، و من از دقت در اشیا و فهم آن خسته شده بودم یکی از روزنامه های عربی روی میز را برداشته، بحروف آن دقت کردم، بعد مدادی بدست گرفتم، بیهوده کوشیدم نوشتن روی ورقهء سفید را تقلید کنم.

– در اینجا اولین فکر زندگیم بخاطرم خطور کرد که گمان میبردم فکر درخشانیست، و آنکه کاغذ سفید را روی روزنامه گذاشته ، و دریافتم که حروف روزنامه از زیر ورقهء نازک کاغذ روشن است، پس قلم را برداشته، و روی دایرهها و خطوط و نقطه ها کشیدم، سپس کاغذ را نوشته شده یافتم، خوشحالیم زیاد بود که برایم روشن شد براز اولیهء کار دست یافتم، وچون آن ورقه را بپدرم نشان دادم، چشمانش از خوشحالی و اعجاب  برق زد، و این بر یقینم افزود.

– امّا پس از گذشت اندکی زمانی از همه چیز خسته میشوم، زیرا اشیا معدود، و امکانیات کار کم بود، تنگی خاطری که فصل تیرهء زمستان آدمی را در جایی که تفریح نباشد به آن دچار میسازد، به آن خستگی اضافه شده خواهان برگشت بخانه میشوم، و بر این خواسته اصرار میورزم تا پدرم به تنگ آمده، و پیش از وقت بخانه باز میگردیم، در حالیکه پدرم میگفت این آخرین بارست که مرا با خود به دفتر برد، من نیز در دلم بخود میگفتم و متعجب بودم چطور پدرم هر روز ساعتهای درازی خسته کنندهء در فضایی بسته پر از ادواتیکه منظور از وجودشان را نیافتم، میگذراند، ولی تنها چند روز بعد است که دوباره در من میل رفتن بدفتر کار پدرم پیدا میشود، و دوباره خواهش خود را از سر میگیرم.

– این صورتی از زندگی زمستانیم دران روزگاران بود، هر چه زمستان طولانیتر میشد؛ شوق مردم به تابستان زیادتر میگردید، بنابر این عجیب نیست که تابستان در زندگی تغییر ایجاد میکند. مراکشیان بیش از همه بخاطر بهار و تابستان جشن میگرفتند، و کارهایشان را طوری تنظیم میکردند تا بزندگی نویی که فصل تو برایشان میاورد بپردازند، چه کسی میتوانست تابستان را در منچستر بگذراند. منهم با بی صبری منتظر تابستان بودم، بیک منظور که این شهر و آنچه از ناراحتی و غم در آن گذرانیدم ترک خواهیم کرد، و با خانواده باترنس و هموطنان مراکشی خود بکنار دریا خواهیم رفت.

* – این ترجمه نیازمند بازنگری با اصل عربی  آنست