7 – سفرهای تابستانی کودکیم

– سرانجام تابستان با سرسبزی و زیباییش رسید، و من مشتاقانه آنروزی را منتظرم که خانه را ترک نماییم، أمّا زیاد طول نمیکشد، و آنروز بیک آن میرسد، تنها مشکل کوچکی وجود دارد که برایش هزاران حساب میکنم، و آن ایستگاه راه آهن است، که از آن بشدت بدم میایدزیرا طاقت نگریستن بقطار در حال ورود بایستگاه را ندارم. شکل آن که صفیرزنان و آه کشان با دود سیاه غلیظی که بیرون میدهد، مرا بترس شدیدی مینداخت که نزدیک میشد هوشم از سر بپرّد. قطار وقتی میرسد، با شکل سیاه بدریخت و هیکل تنومند و زشتش در حال پیش آمدن بود، در نظرم نمودار بدترین طغیان مینمود، وقتی چرخهای کلفت و زمختش را چون گرسنه ای در حال کوبیدن و از هم پاشیدن میدیدم، با بدنه ای مملو از زبانه های آتش سیاه با جرقه های قرمز جهنده اش از نزدیکم رد میشد، بنظرم چنان مینمود که زبانه های حقد در درون این حیوان ماشینی مکروه میجوشد، هنوز که هنوز است قطار در نظرم نمودار حیوانی ماشینی است، که در بدترین شکلش بوجود آمده است، ومثال سنگدلی و صرامت و کوری و جبروت است، که بدون شک دلهای کودکان به این صفات اعتماد ندارد.

– چون ازایستگاه براه میافتد، آهسته بحرکت میاید، وآهسته فوت میکند، و نفیر میکشد، گویی قوایش را جمع میکند، سپس سرعتش بیشتر شده چندلحظه بعد ریلهای آهنین را یکی پس از دیگری قورت میدهد، انگار که چرخهایش زیاد گرسنگی کشیده اند، سپس بدون اهمیت دادن بچیزی براه خود میرود، و چون اسب گسیخته افساری نفس نفس میزند،آنگاه چرخهایش صدای یکنواخت ورقص آوری را بوجود  میاورد، گویی که رضایت خود را بیان میدارد، وگاه گاه صوت بلندی میکشد، تا خوشحالی خود را از این زورمندی بنمایاند، صوتی که با صوت حرکتش در ایستگاه فرق دارد.

– دیری نمیپاید که این احساساتم با خروج قطار بسوی فضای وسیع طبیعت متلاشی میشود. چه کسی میتواندوقتی را که بداخل قطار از میان کشتزارهای انگلستان میگذرد بیاد چنین ناراحتی باشد؟ برچپ و راست زیبایی بساط ابریشمی سبز با زیبایی آبی آسمان رقابت میکند، و چشم درهمه جا جز رنگهای شادی بخش گلها و پرندگان ودرختان نمیبیند. رنگهای گوسفندان و گاوان و اسبان ، رنگهاییست که از شدّت هماهنگی چنان بتو مینمایاند که در زیر نظر عنرمندی قادر رنگ آمیزی شده است.

– این همان فضاییسست که مردم تابستان خود را میگذرانند. اکنون در ذهنم خاطات زیادی بهم آمیخته شده است، و در توان من نیست که هرصورتی را بجای خود از آن جزیره زیبا برگردانم، لکن بیاد دارم که همه این خاطرات به مسافت میان منچستر از طرفی و شهرهای بلاک پل و سنت آن و ویلز از طرف دیگر وابسته است.

– خیر! هنوز من من بلاک پل شهر بزرگ خوشیها را بیاد دارم، آن چرخ فلک یرزگ و قویش که در فضا میچرخد، و دنیایی مردم را حمل میکند، و آن برجش که سر بآسمان میزند، همانیکه از بالایش هنوز سرنکشیده از ترس پرهیز و زود به عقب برمیگردم. قطاری که در ایستگاه مرا ترسانید، چگونه شد که چون کرم دراز باریکی آهسته میخزد، و شبیه قطار بازیچهء من مینماید.

– امّا مردم بنظرت چنان میرسد که لکهخ های کوچک سیاهی روی صفحهء زمین میجنبند، گویی که با ذرّه بین بآنها مینگری. لکه های سیاه بدون نظم و ترتیب جمع میشود، و از هم جدا میشود. گویی کسی با آنها بازی میکند، وقتی از بالای برج سر میکشم، زندگی را چنین میبینم.

– هنوز خود را در شهر درخشان بلاک پل مجسم میکنم، همانکه چون تیر رهاشده از کمانی خود را در حال صعود بر آسمان میبابم دوباره با سرعت دیوانه واری پایین میایم، و تا نزدیک میشود بزمین بخورم، بار دیگر بآسمان بلند میشوم، و مبهوتانه میکوشم براعصاب کوچکم مسلّط گردم، و تصمیم میگیرم دیگر این بازیچهء جهنمی را سوار نشوم، ولی روز دیگر باز اشتیاقم به آن تازه میشود.

– این همان مردیست که از من میخواهد تا بروی قالیچه بنشینم، و بمحض نشستنم، با صدای جیغ مانندی مرا بجهنم میراند، که دلم از میان سینه ام میخواهد بجهد. بلی بسوی جهنم ! جهنم چیست؟  اگر این سرداب سرازیر و تنگ و مارپیچی و سُردهنده نباشد! میخواهم جیغ بزنم ولی چه فایده دارد؟ نگاهم را بلند میکنم و در مییابم میله ها و چوبها و نردبانها و قطعات آهنی بالای سرم میرقصد، گویی دچار جنون شده ام ، ولی اینبار که بزمین سیده ام دیگر بالا نمیروم، چون سرداب تمام میشود، و بهوا پرتاب میشوم، وهمینکه بخود میایم، خود را روی شنها غلطیده مییابم، در حالیکه کنترل خود را از دست داده ام، برمیخیزم، و بیهوده میکوشم اطرافم را تشخیص دهم، دنیا میرقصد و من میرقصم و بار دیگر میافتم، چون دچار سرگیجه شده ام.

– بعد ازآن شاید خاطره ها درهم میشود. این کنار دریا که از دختران و پسران جوان موج میزند، چون گوش صدای أمواج را آمیخته با جیغهای بچه ها و خندههای جوانان میشنود، که همهء ت موسیقی دل  آویز و رسا را بوجود میاورد. من و خواهرم بروی شنها مسابقه میدهیم، و قدمهای کوچک و لغزان ما چون خسته و تشنه ای بدریا میزند.

– این صحنه ناپدید میشود. ناگاه از کوه سرکشی بالامیرویم، و چون به چوپانی برمیخوریم که زیر سایه دراز کشیده، و گویی از … لذّت میبرند، چون بقلّه میرسیم، و میخواهیم بپایین برگردیم، یکی از دوستان پدرم نمیتواند، پس مجبور شده نشسته بپایین بیاید، کمی میخزد، و بیشتر سُر میخورد.

– سپس صورت دیگری پیش میاید،غروب است، و ما کنار دریا قدم میزنیم، از راهء خلوت و ترسناکی رد میشویم. گاهگاهی بقلعه های قدیمی متعلق بدوران رومیها برمیخوریم. تمام غروب را در آنجا راه پیمودیم که بیهوده میکوشیدیم بشهر راهی بیابیم، وجاده از رهگذر و از هرنوع وسیلهء سواری خالی بود، سپس مدتّی راه رفتیم و راه رفتیم آنقدرکه از راه باز ماندیم، امّا چاره دیگری نبود، باید براه رفتن ادامه میدادیم. تا تاریکی برعالم پرده انداخت، و ستارگان با درخشش خود سرکشیدند، و بر راهء رومانی، احاطه، و با دو دیوار بزرگ روشنایی افکندند، امواج این محیط پر هیبت را با صدای مبهم خود پر میکردند. هنوز بیاد دارم که پاس زیادی از شب را در گمراهی گذراندیم، تا اتومبیلی که بعد از نیمه شب از آن جاده میگذشت ما را نجات داد.

– آن روزگاران خوشی را که در ییلاقهای زیبای  انگلیس گذرانیدیم، نیز فراموش نخواهم کرد. در آن روزها به خوشی زندگی و زیبایی طبیعت چشم گشودم. این همان دریای متلاطم است، که امواجش بر سواحل سنگی خرد میشود، این عالم آبی شگفتیهایی در درونم برمیانگیزد. دریا چیست؟ دنیایی از آب بابهام آمیخته، بی آنکه دیده بتواند بامتدادش دست یابد، در پشت افق ناپدید میشود؛ و شنیده ام که پشت این آبها دنیای دیگریست، وگفته شد که باردیگربرای بازگشت بکشوری که میپندارند از آنجا آمده ام ازاین آبها خواهم گذشت.

– مردم این ییلاقها غیراز مردم شهر میباشند. در اینجا همه شاد و خندانند. لباس سفید وروشن میپوشند، که با چهرههای سرخ و لبریز از تندرستی و سلامتشان نشاط بیشتری به آنها میبخشد.

– به این ترتیب یکماه ازسال میگذرد، که درآن کوهنوردی کرده، و در سواحل راه میرویم، ودر پارکها قدم میزنیم، و به تفریحگاهها میرویم، ماهی خندان و رقصان و خوشی که بزرگترین اثر را در من داشت، و بعد از آن بر تصّور آنچیزیکه رضایت از زندگی نام دارد یا آنچه سعادتش مینامند قادر میشدم.

– باینگونه ماه بپایان میرسد، و بار دیگر به منچستر بازمیگردیم درحالیکه آواز گنجشکان و عطر گلها و صداب دریا را به پشت سر گذاشته ایم. باردیگر به منچستر به سیاهی و گرفتگیش بر گشتیم، تا چون زمستان عبوس و تیره بازآید در استقبال آن باشیم.

– زمستان دراز و تیره، و تابستان کوتاه و روشن بود، ولی نشاط کوتاه تابستانی کافی بود که تیرگی طولانی زمستان را فراموش گرداند.