8 – در آرزوي داشتن برادری، در کودکیم

– اطاق در تاریکی مطلق شناور بود، و چشمان کوچکمان در آن میگشت، و خیال میکردیم از شدت تاریکی پنهان شده است.
از ساعت هفت برختخواب میرفتیم، و چه بسا خواب بچشممان نمیآمد، و چاره ای از این زود خوابیدن نداشتیم، ساعات طولانی از روز را به این امید بسر میبردیم، که شب ساعتی یا چند ساعتی دیرتر برختخواب برویم، آمّا بیهوده بود. وقتیکه شب فرامیرسید، چشمان ما به ساعت بزرگ و زنگش آویزان بود، و ثانیه ها و دقیقه ها را میشمردیم، و نفسهایمان بسته به آن بود، و آن بوقت معین شده نزدیک میشد، از آن وقت در خودم از زودخوابیدن نفرت دارم. امروز که اختیارم بدست خودمن است، آرزودارم که به دلخواهء خود شب زنده داری کنم.
– آن ساعت میان برختخواب رفتن و بخواب رفتن برایم وحشتناک بود، چشمانم را در تاریکی مطلق میگشودم ، و با همه چشمانم به آن خیره میگشتم، در آن  وقت جلوی من لکه های رنگارنگی میافتاد، که برق میزد، و کمی میگردید، و بعد خاموش میشد، قرمز و زرد و سبز، و بگمان ما زندگی در تاریکی میخزید، سپس غلامی سیاه چون سایهء رهگذری جلویم میجهید، از راستم، از چپم، و بالای سرم صورتش سیاه و نیشهایش را بمن مینمایاند، و با چشمانی براق و موهای وزوزی و عضلات بهم پیچیده دهها صورت سیاه از هر طرف بمن نزدیک میشد، و میخواست برویم بیفتد. دهانم را برای فریاد زدن بازمیکنم، أمّا صدای خود را نمیشنوم، احساس میکنم نفسم گرفته و جز زور چیزی مرا از جای نمیکند، ناگهان بروی تختم میایستم، و دوباره بتاریکی خیره میشوم، و لکه های رنگارنگ حرکتش را باردیگر شروع میکند، خواهرم را صدا میزنم، أمّا بندرت جوابم میدهد، چاره ای نیست، باید باردیگر صدایش کنم، و صورتم را بین متکاها پنهان مینمایم.
– هیچوقت تحمّل نمیکردم خواهرم زودتر از من بخواب رود، پس قبل از خواب زیاد حرف میزدم و گرنه وای بر من از آن اشباح.
– دیگر اینکه گفتگو با خواهرم برایم فایده داشت، که غفلت برمن چیره بود، و هرگز باطرافم دقت کافی نداشتم، بلکه هرگز فکر نمیکردم که آنجا چیزهایی است، که باید به آن دقت بیشتری داشته باشم.
– بوسیلهء خواهرم زندگی میکردم، برای اینکه او بود که چیزهای اطرافم را بمن مینمود، اکثرا او برایم حرف میزد، بدون اینکه بتوانم متابعتش بکنم، چیزیکه مسلّم بود، اینکه هر وقت بمشکلی برمیخوردم ؛ با او در میان میگذاشتم، من دائما میپرسیدم، و او دائما جواب میداد. هرچیزیکه بمن میگفت باورمیکردم، بدون اینکه سعی کنم چیزها را بسنجم. الان بنظرم میرسد سادگی من بالایش میبرد، وعدم دقت من سبب باورم باو بود، و او نیز همینطور.
– شب بطول کشید، و گفتگوی ما طولانی شد، امّا من کاملا بیدار بودم ، میترسیدم ، و آنچه مرا میترسانید که خواهرم بخواب رود، و مرا شکارشده اشباح بگذارد. غریب اینکه اشباح او را نیز میترساند، و برایش سابقه نداشت که آنرا دیده باشد، زیرا وقتی که صدایش میکردم، زودجواب میداد.
– پس چکارباید کرد، که با آن شکلهای عجیب روبرو نشوم، سعی میکنم، آن موضوع قدیمی که ساعتها و ساعتها درباره اش حرف میزدیم و بجوابی نمیرسیدیم پیش آورم، پس گفتم: چقدر آرزو دارم که برادری داشتیم که دراین تاریکی مونس ما میشد!
– برادر ! از کجا برادری برای ماست؟
– سفارش میکنیم به مسز شلمداین که ازباغ کلم برایمان یکی بچیند، مگر بما نگفت که برای ما یکی از آنجا در میاورد؟
– بلی آنرا بماگفت.
– پس مسأله ساده است، فردا باز از او میخواهیم، مسز شلمداین زن خوشقلبی است.
– من از حرفش تعجب میکنم، چطور ممکن است که بچه از داخل کلم دربیاید، تو آنرا باور میکنی؟
– پس از کجا میاید؟
– نمیدانم امّا یقین دارم که از آنجا نمیاید، برای اینکه از هرکسی میپرسم جوابش با جواب دیگری فرق میکند.
– آندره گفته بچه تنها از لولهء بخاری بدنیا میاید، آنجی گفت بچه ها را در بازار میفروشند، امیلی گفت با پست میایند، و مادرم گفت نمیداند مسز شلمداین آنها را از کجا میاورد، و مسز شلمداین میگوید از باغ کلم میاورد، و همینطور از هرکسی میپرسیم جواب تازه ای میدهد، چه فکرمیکنی؟
– نمیدانم.
– منهم نمیدانم، امّا دیدم که مادر هر وقت بچه میخواهد حتما شکمش بالا میاید، مسز فلشر را دیدم ورم کرده، و بعد دیدم دوقلو دارد، فاطمه را دیدم ورم کرده، و بعد دیدم پسری دارد، پس چرا هرکه بچه میخواهد اینطور ورم میکند.
– تو دیدی ورم میکنند؟ کاش باتو بودم!
– هیچوقت ندیدم ورم میکنند، ولی دیدم ورم دارند، حتی تو هم دیدی آنهارا، و اینجا باهم درمنزل بودیم، دقت نکردی؟
– ابدا چیزی را که میگوئی ندیدم.
– و با تمام نیرویم سعی کردم بیاد بیاورم ولی بدون فایده بود، امّا خواهرم را باورش کردم برای اینکه او هم دو تا چشم داشت، و میدید.
– بعداز آن ازاو پرسیدم، بنابراین بچه از کجا میاید؟ من یک برادر میخواهم، گفت نمیدانم، امّا حتما باید برادر کوچکی داشته باشیم و با او بازی کنیم.
– باردیگر سکوت عمیقی در اطاق حاکم شد، وهردویمان از جواب باین سؤال پیچیده (عویص) منصرف شدیم، و نتوانستیم برایش جوابی پیداکنیم، که دراین سؤال هوش خواهرم و ناآگاهیش بیک اندازه بود؟ آن سؤال را از هرکسی که میشناختیم مطرح کردیم، عجیب اینکه سؤال ساده ایست، چرا میکوشند سرّش را از ما مخفی کنند، کاش فقط موضوع جواب سؤال بود، أمّا مدتّی طولانی من و خواهرم را اشتیاقی در برگرفت، و هرگز از دانستن حقیقت آن بی نیاز نبودیم، کار فقط دانستن نبود، مصلحتی بود که میخواستیم انجام بشود.
– سکوت ما در اطاق بطول کشید، و ما فکر میکردیم باید بحقیقت برسیم و راضی باشیم، صورت امر را عوض میکنم، و دیگر در اطاق تاریکی نمیبینم، سعی میکنم ، وسعی میکنم، یکدفعه بیادم میاید نکند با این سکوت خواهرم بخواب رفته باشد، و در آسمان احلام پرواز کند!
– چکارکنیم آمنه؟ چطور میتوانیم برادری داشته باشیم؟ چطور؟ خوابیدي؟ نه آمنه، نخواب!
– بلی خوابید، و مرا تنها گذاشت که بار دیگر با اشباح برخوردکنم، امّا سعی میکنم بیدارش کنم.
– آمنه! – آمنه! – آمنه!
– ای وای بر او. خواهرم پلکهایش را بست، وبخواب آرامی تسلیم شد، و از دنیایی که چشمانش را در آن میگشود، بدنیای نور منتقل شد، و من درعالمی ماندم که چشمانم درآن دنیای تاریکی را میدید.

سپتامبر 13, 2015 mak مقاله بدون نظر