9 – پادشاه مملکت متحده و امپراطور هند!/ در کودکیم:

آیا این لقبی مهم نیست، که بنهایت خیال طفلی را برانگیزد؟ و او را بگوناگون گمانها برد! درحالیکه ذکر أباطره و اقیال و شیوخ و صاحبان صولجان و کسانیکه لقبهای افتخار و سعادت را بدوش دارند؛ اورا بهمه گمانها میبرد، پس چطورمی‌شود وقتی که اسمی بزبان میآید که خورشید از متصرفاتش و املاکش در انحاء مختلف عالم غروب نمیکند!

بلی این طفل دربارهء ژرژ پنجم پادشاه مملکت متحده و امپراطور هند گفتگوهایی همه پرشکوه و اجلال میشنید، و چون همه احادیث دربارهء او چنان میبود، گمان میبرد صحبت دربارهء شخصیست غیرقابل لمس، که از شدّت شکوه و بلندی مقامش بچشم نمیاید. تصوریکه آن سخنها در طفل میگذاشت، شبیه تجسمی بود از احادیثی که دربارهء خداوند جلّ جلاله شنیده بود.

از خواننده این سطور میپرسم اگر بگوشش میرسانیدند و خبرش میدادند که استغفرالله خداوند تعالی در ساعت پنج بعداز ظهر روز معلوم از خیابان محل سکونتش خواهدگذشت؛ چه احساسی میداشت؟

شنیدن خبرعبور آن مرد عظیم! ژرژ پنجم که پلکها از ذکر اسمش میلرزد، چنین احساسی بمن دست داد، که در دو روز دیگر در ساعت پنج بعد از ظهر از خیابان منزل مسکونی ما میگذشت.

مثل هرباری که با حکایتی جدیدی روبرو میشدم کوشیدم برای دوری از آنچه قادر به فهمش نبودم از منطق یاری بجویم. أمّا این قصّه نبود، زیرا همسایگان آذین بپا داشتند، که با آن پادشاه بزرگ را استقبال کنند که از شهر تجاری قدیمی دیدن میکند، و از مقام عالیش بزیر میآید، که از خیابانهای ناچیز دور از اسفل السافلین بگذرد. همسایگان و ساکنان خیابانها را در حال بپاداشتن آذین و چراغانی ترک میکنم، و به تنهایی در اندوهایم میکوشم، که آن شخص افسانه‌ای با عظمت را شکلی بدهم، که قابل قبول عقل باشد، و با همه آنچه از بزرگی و جلال شنیده قابل انسجام باشد. رنگهای شفاف در خیالم درخشیدن گرفت، و شکلها و صورت‌ها در ذهنش پیوست، باری چون مخلوقی (سامی التکوین) تصورکرد، که از چشمانش نوری ساطع است، که چشم قادر به نگریستن به آن نیست، و سپس چون غولی سنگین و قادر در درشکه سهمگینی بین آسمان و زمین میگذرد؛ بلکه ابری از نور با او پایین میآید، و در فضای خیابان میگذرد، تا مردم بتوانند نگاهی جاوید بر صورت نورانیش بیندازند.

(آن طفل) میتوانست از یکی از افراد خانه و یا از یکی از خانواده باترنوس بپرسد، أمّا خجالت کشید که نادانی خود را نسبت باین شخصی که نباید برای کسی ناشناس باشد، ظاهردارد.

هنوز نگاههایش بیادش بود که پس از دقت در سؤال از خداوند و صفاتش که میکوشید تا قادر به تجسمش بشود، بهمین جهت در صدد برآمد خود را آماده سازد تا حقیقت را بطور کامل در ساعت پنج بعد از ظهر فردا بداند.

شبی پر از خیالهای براق درخشان گذراند، که بین آنچه در خواب دیده، و آنچه قبل از خوابش بسقف اطاق نگریسته میدید، تشخیص نداد، همه آن دربارهء شکل پادشاه عظیمی بود که بزودی در ساعت پنج بعد از ظهر روز اخیر میدید.

همیشه در برخورد با چیزی تازه احساس غبطه و سرور میکردم، احساسي که در آن همه بچه‌ها مساویند، که همه چیزی همواره در زندگی ازاحساس بارأول دیدن آن بما دست میدهد؛پس نظر چیست؟ آنکه من آماده دیدن مخلوقی بی‌نظیر بودم که چه بسا باردیگر در طول حیاتم دیدارش پیش نیاید.

بدینگونه صبح روز اخیر را که در نظرم جالبترین صبحهای روز زندگیم بود استقبال کردم، و وقتی که از پنجره بخیابان سرکشیدم باورم بیشترشد، چه خیابان را در درخشانترین آرایشها جلوه گر دیدم، و ماجراهای پی در پی نیز باین موضوع قانعم کرد، و به نیروی عقیده ام در این باره افزود.

مردان پلیس انگلیسی با اندامهای کشیده شان در لباسهای سیاه با یراقهای مسی براق، کفشهای برق انداخته شان اینجا و آنجا در خیابان دیده شدند، أمّا وقارشان که دربارهء آن مثلها میزنند،شکوه افزابود، که آدمی خیال میکردمردان تازه‌ای هستند که به این مناسبت فرخنده فقط در نیمساعت ساخته شده اند.

لحظه به لحظه موتوری که فرماندهء پلیسی آنرا میرانداز خیابان رد میشد، که آنقدر با صاحبش انسجام و تناسب داشت، که بنظر میرسید، موتور و سوارش یک تکه واحد هستند، و هنوز جلوههای دلپذیری که معمول چنین مناسباتیست هر لحظه تا نزدیک شدن موکب شاهی هر لحظه بظهور میپیوست؛ ناگهان پیاده روی خیابان کم کم از جمعیت موج زد، بعد عبور و مرور ماشینهاوکالسکه هامتوقف گردید،ساکنان خیابان و مهمانهایشان در پنجرهها و بالکنها در طول خیابان ازدحام کردند، حقیقة برای کسیکه برای بار اوّل میدید منظرهء دلپذیری بود.

با عبور دسته های گارد احترام در لباسهایی یراق دوزیشان در حالیکه هماهنگ با نغمه های مختلف موسیقی سرود های ملّی را مینواختند، احساس آدمی مشتاق همچو مرا بالتهاب میکشید، و آرامشی خیال انگیز میبخشید.

حرارت بدنم بالا میگرفت، و بدرجهء غلیان میرسید

صحنهء تئاتردیده‌ام، آن کجا، و این منظرهء زندهء دلپذیر که هر حرکتی در آن بخیالت میرسد که خون زندگی و حقیقت در آن موج میزند.

سپس منظره بدوران آرامش بخشش رسید، و دسته های نظامیان با لباسهای شاد با نغمات موسیقی لکن به آرامی در خیابان رد شدند.

وقتی از پنجره خانه‌مان به دو پیاده رو خیابان چشم انداختم، عدّه زیادی از مردم که به مرور دقائق بر عده شان میافزود، بدون اینکه بدانم کی هستند، بخیالم رسید که آنان پشت هزاران پرچمهای مملکت متحده مخفی شده اند، پرچمی قدیمی که با مغازله خستگی ناپذیرش با خورشید در طی دورانش بدور زمین خسته اش میکند.

احساس کردم؛ موج غیرعادی در جمعیت متلاطم خبراز فرا رسیدن ساعت موعوددارد،و موج حماسی میانشان جریان یافت، که صفوفشانرا بهم فشرد، و به پنجرهها و بالکنها انتقال یافت.

سپس آن موج به هیجان عاطفی تبدیل شد؛ آنگاه مردم فریاد میزدند و دست میزدند، و پرچمهای خود را تکان میدادند.. ناگهان حس کردم که تمام نشستگان در بالکنها برخاسته، و جلوی پنجرهها ایستادند و از دهانشان کلمات و صداهایی حاکی از اعجابشان برخاست

احساس کردم موجی حماسی مرا فراگرفت، و شدّت یافت، تا آنجاکه تمییز بین اشیاء را از دست دادم، تصمیم گرفتم که از خود برانم، تا بتوانم نگاهی به نیمه خدای بیندازم که از خیابان میگذرد، پس همه چیزهایی که دور از من بود دنبال گرفتم.

حتم داشتم که تمام جریانهایی که جلویم بود دنبال کردم، و

میتوانم بگویم تمام دستهایی که کف میزدند دیدم، و همه دهانهایی که فریاد میکردند و همه پرچمهای کوچکی که تکان میخوردند، و هر حرکت هرچندکوچکی که در آن محیط در امکان دید من قرارداشت دیدم، و دقت من بحدی در کمین آنچه در جریان بود قرارداشت، بطوریکه چیزی بعد از آن درک نمیکنم مگر آن‌هایی که در اتاق بودند و فریادمیکردند؛ نگاه کن شاه شاه.

بفریادزدنشان نگریستم تا از سلامت عقلشان متاکدشدم، سپس اشاراتشان را دنبال کردم، تا نگاهم به شاه افتاد، و یقین کردم که من شخصی را که نشان میدهند ملک است، دیدم.

دستی مخفی بسرعت برق جمعیت را از خیابان همچون نقش گچی از تخته سیاه پاک کرد، فریادها درهم پاشیده شد؛ و موسیقی پنهان شد، و برای من دروغی بزرگ بادشد و بادشد تا منفجر گردید، و یکدفعه از بین رفت، بالکن را در کابه ای که از خشم خالی نبود ترک کردم، بسان کودکی که پدرش اورا از بازیچه جالبی که همه فکرش را در خیال سرورانگیزی مشغول گشته محروم کرده وپس از آن بازیچه ای از بازیچه‌های قدیمش را باو بدهد.

پدرم پیشم آمد، و پرسید: شاه را دیدی؟

نه!

نتوانستی شخصی را که نشانت دادم ببینی؟

بله! أمّا شخصی و نه شاه!

پدرم خنده‌اش گرفت، شاید آنچه را که در خلدم میگردید، درک کرد. مگر میشود آن شخص حضرت صاحب الجلاله ژرژپنجم پادشاه مملکت متحده و امپراطور هند باشد! او که دوپا و دودست و یک سینه و سر و صورت و بینی و دهان و دوچشم دارد! مرا مسخره میکنی پدرم! دراینصورت همه ما حضرت صاحب جلاله ژرژ پنجم پادشاه مملکت متحده و امپراتور هندیم!

ای پدر! چیزی غیر ازین بگو!