9 – پادشاه مملکت متحده و امپراطور هند!/ در کودکیم:

آیا این لقبی مهم نیست، که بنهایت خیال طفلی را برانگیزد؟ و او را بگوناگون گمانها برد! درحالیکه ذکر أباطره و اقیال و شیوخ و صاحبان صولجان و کسانیکه لقبهای افتخار و سعادت را بدوش دارند؛ اورا بهمه گمانها میبرد، پس چطورمی‌شود وقتی که اسمی بزبان میآید که خورشید از متصرفاتش و املاکش در انحاء […]

اکتاگاوا- ریو نوسکه(نویسنده ژاپنی)Oktagawa – Ryùnosake و داستان آش

کودکی او : نام کوچکش “ریونوسکه” بود، ریونوسکه در اول مارس 1892 در توکیو بدنیا آمد. خیابان کیو واشی ایروهیتوyàbashi – Irrehucho محل اقامتش مسکن خارجیان بود، که بصورت مدرنترین خیابانهای توکیو درآمده بود( کیوباشی ایریهیتو بمعنی مدرن است) (م) و پدرش در منزل شیرفروشی داشت. تولدش در وقت اژدها(Dragan) یعنی درحدود ساعت هشت بود، ( […]

6 – زمستان منچستر، حجره کار پدر، تراموای،

– زمستان منچسترطولانی بود، آنقدر که اشتیاق خاطر را برای روزگار جوانی و زیبایی طبیعت بر میانگیخت، که آفتاب ملایم گذران در آسمانها باز رخ نماید، علاوه برآن زمستان پرسر و صدا بود، برق کنارههای ابرهای سیاه و انبوه را بخود میکشاند، و صدای ترسناک و غضبناک رعد در فضا میپیچد. آسمان میبارید، و ناگهان […]

7 – سفرهای تابستانی کودکیم

– سرانجام تابستان با سرسبزی و زیباییش رسید، و من مشتاقانه آنروزی را منتظرم که خانه را ترک نماییم، أمّا زیاد طول نمیکشد، و آنروز بیک آن میرسد، تنها مشکل کوچکی وجود دارد که برایش هزاران حساب میکنم، و آن ایستگاه راه آهن است، که از آن بشدت بدم میایدزیرا طاقت نگریستن بقطار در حال ورود […]

5 – مهمانان مراکشی

– خانهء ما نیز از دو طبقه تشکیل میشد، ودر طبقهء همکف اطاق پذیرایی ، و اطاق ناهارخوری، و اطاق نشیمن، و در طبقهء دوّم اطاقی که پدرم آنرا دفترش کرده بود، اطاق خوابش، و اطاق سوّمی که من و خواهرم در آن میخوابیدیم. – در این منزل بوسیلهء پدر و مادر و خواهرم و […]

4 – خانوادهء باترنوس

روز آشناییمان را با خانوادهء باترنوس نمیتوانم بیاد بیاورم، که از خاطراتم بدورست. خانوادهء باترنوس انگلیسی یوناني الاصل هستند، که در روزگار قدیم بانگلسستان کوچ کرده بودند. آنها عبارتند از سه خواهر و دو برادرجوان. یکیشان جورجي نام که جواني خوشرو و اجتماعي و بندرت در خانه بند میشد. دومي آندره که برخلاف برادرش بسیار […]

1 – تولد خواهرم – خانوادهء باترنوس –

   – یقین داشتم که ما چهارنفریم که دراین خانه بسر میبریم، وهمچنین یقین داشتم که اطاقهای آن خانه و درهاي ورودي و خروجي آنرا میشناسم، تا آنجا که هیچ شکي نداشتم که کسي آنجا باشد و من ندیده باشم، پس روزيکه دریافتم پنج نفرشده ایم سخت نگران شدم. این نفرپنجم، این دختر کوچولویی که […]

“در کودکیم” – دیباچه

اگرهم چیزی از افلاک و برجها و طالع ستارگان میدانستم در آگاهی از سعد یا نحس بودن روز تولدم بدردم نمیخورد، من نه تنها این چیزها را بلد نیستم، که هیچ – بلکه روز تولدم را هم نمیدانم، در این بابت از کسی دلگیر نیستم، زیرا این بی اطلاعی با ابهامی که از یادآوری روزهای […]

3 – خانهء تازه ؛ درکودکیم

خانهء تازه مان که به آن منتقل شدیم – برعکس قبلی داراي اطاقهاي کوچک و اثاثیهء تازه بود، و جلویش باغ کوچک منظمی قرار گرفته بود، وچیزیکه باعث ترس و بیم باشد؛ درآن وجود نداشت. باین علت به آن انس گرفتم، و درآن خود را از آن خانهء اسرارآمیز و قدیمي آزاد یافتم. این خانهء جدید […]